eitaa logo
مأوآ...
1هزار دنبال‌کننده
70 عکس
47 ویدیو
1 فایل
بسم ربِّ الحسین اینجا؟! به خواستِ دل، حرفِ دل میزنیم شاید که به دل بشینه...:) می‌شنومتون...:) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hndkvaz&btn=mava
مشاهده در ایتا
دانلود
مطمئن باشید خدا با شما نیست.
‌‌‌ "فرمانده" بسم ربِّ نور از همان اول که دیدمت فهمیدم ماندنی نیستی؛ فهمیدم سهم من از تو جز دوری و حسرت و دلتنگی نخواهد بود! بال‌های آماده پروازت را دیدم، بال‌هایی که فقط به انتظارِ اذنِ پروردگارشان مدت کوتاهی را مهمان زمین بودند؛ اما خودم را به کوری زدم و چه دل‌آشوبه‌ای به جانم می‌انداخت این ندیدن‌های عمدی و چقدر شیرین بود دیدنِ فقط بودنت در لحظه و حیات در همان لحظه؛ فارغ از فرداهایی که بی تو خواهد گذشت. تمام این‌ها را دیدم و باز دلم رضا به رد کردنت نداد. اصلا مگر می‌شد از آن نگاه محجوب و آسمانی گذشت؟ مگر می‌شد لبخندهایی را که ارمغانشان حبه حبه قند بود را ندید؟ نمی‌شد و من هم نگذشتم. در همان دیدار اول عهد کردم که نگاهِ محجوبت را از آن خود کنم و پیمان شکنی رسم من نبود! شدم مالک لبخند و نگاهت اما اشتباه می‌کردم؛ آن نگاه آسمانی بود و از آنِ دیگری که چند صباحی دست من امانت بود و به رسم امانت باید به صاحبش بازگردانده می‌شد و چه افسوس که در رسم من خیانت در امانت هم نبود. شوق و درخشش چشمانت در آن روزها را هنوز به یاد دارم، احساسی که برای تو اوج آرامش بود و برای من اوج دلشوره. حرف های آن شبت زیر باران مهر تایید بود بر تنهایی من و وصال تو... چنان با شوق از رفتن می‌گفتی که گویی اصلا مال این آبادی نیست:) در انتظار رسیدن به سرزمین خویش می‌گفتی و می‌خندیدی و چه ظالم بودی که در حضور من از رفتن می‌گفتی:) کاش من هم مثل تو ظالم بودم، کاش می‌توانستم ظالم باشم و مانع وصالت شوم، اما مگر می‌شد؟! قسمم داده بودی به باران و خالقش، مادرت را واسطه قرار داده بودی و با بی‌رحمی قصد شکایتم را به حضرت مادر داشتی؛ اگر مانعت می‌شدم جواب مادر را چه می‌دادم؟ اصلا مگر با عقل جور بود که به خاطر دل شرمنده حضرت مادر شوم؟ تو با بی‌رحمیِ تمام، تمامِ راه‌ها را به رویم بسته بودی و من چاره‌ای جز رضایت به دلتنگی نداشتم...:) ادامه دارد... - مأوا ✍🏻 .
‌‌‌ ما را ز غمِ هجرِ تو یارا نفسی نیست...
غمت بخیر، شبت هم نیز:)
‌‌‌‌ وَ أَنَا الْعَبْدُ الضَّعِیفُ عَمَلًا، الْجَسِیمُ أَمَلًا. ‌و من آن بنده‌ی کم‌کار و پُر آرزویم...:) •صحیفه‌سجادیه•
ساعتی از امروز که مفید و دلچسب گذشت. الحمدالله:)
مأوآ...
‌‌‌ #مأوا_نوشت "فرمانده" #برگ_اول بسم ربِّ نور از همان اول که دیدمت فهمیدم ماندنی نیستی؛ فهمیدم س
‌‌‌ "فرمانده" بالا‌خره رسید روزی که کاش می‌شد از تمام تاریخ حذفش کنم تا شاید باز هم امید به بازگشتت در دلم جوانه بزند؛ روزی که شب تا سحرش را با چشم تر مشغول باز کردن گره های دلم از بند بند دلت بودم و تو با چشم تر مشغول مناجات با پروردگاری که خیلی وقت پیش سرنوشت را بر حسرت من و سعادت تو مقدر کرده بود... تو در دل نجوای پرگشودن و سعادت ابدی سر می‌دادی و من آرام در دل و پیش دل به تکذیب خواسته‌ات پرداخته بودم! گرچه که هم من و هم دل آگاه بودیم از تنها حاجتت و چه خوب حاجت روا شدی خوب من:) پایان دو‌گانه آن صبح با ساعتی نگاه اشکبار آخرین نجواهای عاشقانه‌مان را بی هیچ کلامی سر دادیم. عاشقانه هایی از جنس سکوتِ محض و فقط چشم، فقط اشک... با بستن آخرین دکمه یقه پیراهنت آخرین گره را هم به هر جانکندنی بود باز کردم، حالا به ظاهر دل کنده بودم از دلت، از نگاه و لبخند هایت، اما فکر بهتری داشتم. لحظه رفتن بر روی دو زانو مقابل پایت نشستم، نگاه‌ها و حرف هایشان ذره‌ای برایم اهمیت نداشت باید کارم را می‌کردم؛ چاره ای نبود باید دخیل می‌بستم به پوتین‌هایت...! با تمام مخالفت و نارضایتی مشهود در چشمانت شروع کردم به گره زدن بند بند دلم به بندهای پوتین و قسم به کائنات که با هر گره بارها قسمشان دادم تا هر کجا که به همراهت هستند دل من را هم به همراهی بپذیرند؛ شاید بهانه‌ای شد برای رضایتت به بازگشت:) غافل از بال‌هایی که حالا به اذن پروردگارشان آماده‌ی پرواز بودند و دل اسیر من کجای مسیر سعادتشان بود؟! برای بار آخر چشم دوختم به نگاهت و جزء به جزء حالاتت را به خاطر سپردم و تو چه مرتضی شده بودی در آن لباس و با آن نگاه پر ابهت. حالا دیگر نه هادی بودی در مقر لبنان و نه امین در جمع دوستان؛ فقط مرتضی بودی در لشکر حضرت مادر و نامیِ نامِ مولایت علی(ع). شده بودی هم‌نام و هم‌گام نامی که حضرت مادر سال‌ها پیش بر پیشانی ات مهر کرده بود و حالا در این لباس، با این عزم و با این نگاه بیش از پیش برازنده ات بود:" سید مرتضی فاطمی " ادامه دارد... - مأوا ✍🏻 .
هدایت شده از مأوآ...
‌‌ چگونه دلتنگ نمیشوند! مگر شهرشان شب ندارد؟!
‌‌‌‌ سرنوشت جنگ در جبهه‌ها رقم می‌خورد، نه در میدان مذاکره‌ها. •امام خمینی•
مأوآ...
‌‌‌ #مأوا_نوشت "فرمانده" #برگ_دوم بالا‌خره رسید روزی که کاش می‌شد از تمام تاریخ حذفش کنم تا شاید ب
‌‌‌ "فرمانده" پسر فاطمه زهرا(س)...! تا لحظه آخر هم دست از فرماندهی نمی‌کشیدی؟! چنان فرمان سکوت و آرامش بدون هیچ بی‌قراری دادی که تا همین حالا هم بند بندِ وجودم گوش به فرمانِ فرمانِ فرمانده حتی لحظه ای هم سکوت را نشکسته و هیچ بی‌قراری هم ازشان سر نزده. فقط در عجبم این چشم ها از کی فرمانبردار تو شدند که از لحظه صدور فرمان اشک که پیشکش حتی تر هم نشدند! به گمانم مشکل فقط دل سرکش بود که دست مریزاد خوبا، خوب به سازش رقصیدی و تا عرش به همراهیت پذیرفتیش. در مشت داشتن بند های پوتین به همین معنا بود دیگر نه؟! میگفتند چنان با بند بندِ مشتت آمیخته شده که نمیتوانند آزادش کنند؛ پس جواب داد...!دخیل بستنم به بند های پوتین جواب داد...! این دل از حالا تا به ابدیت در دست تو بود:) از زیر خروار ها خاک تا عرش همراهت بود؛ نه؟! پذیرفتی؟! دلم را به همراهی پذیرفتی؛ نه؟! نکند هوس بازگرداندنش به سرت بزند! در این یک موردِ به خصوص خیانت در امانت زیباترین اتفاق ممکن است. نکند امین شوی باز! همان مرتضی بمان؛مرتضی‌ای که دلی را به تاراج برده و قصد باز پس دادنش را ندارد. اصلا بخشیدمش، دلم را به صاحبش بخشیدم...:) به مادرت قسم بخشیدمش، پس نیازی به بجا آوردن رسم امانت نیست؛ قبول؟! مثل همیشه سکوتت را به پای رضایت می‌گذارم. پس‌.‌..! بسم ربِّ عشق پروردگارا به تاریخ بیست روز دوری از فرمانده، در ساعت عروج فرمانده، دلم را با رضایت کامل طرفین به صاحبش بخشیدم. هرکجا که باشد؛ از خاک تا افلاک.               به امید شفاعت فرمانده و جدش                         امضا-فرمانبردار بفرما این هم رضایت کتبی با امضا. فقط می‌ماند یک چیز...! در این مدت بارها هوای نافرمانی به سرم زده اما تمام وجودم، سلول به سلول، جز تو کسی را به فرماندهی قبول نمی‌کنند و همچنان گوش به فرمانت هیچ رقمه راضی به شکست سکوت نیستند. فرمانده...! نقض کن این فرمان را، تو را به کائنات قسم فرمان عقب نشینی بده. به همین فرمان بخواهی پیش بروی پایان عملیات لرزش هفت آسمان با سکوتی خواهد بود که تار تارِ وجودم از بیست روز پیش بنا به دستور خودت شروع به نواختنش کرده اند. فرمانده...! حرکت دانه هایی شبیه به اشک روی حرف به حرفِ این نام آسمانی یعنی فرمان عقب نشینیِ تو فرمانبرداری سربازان نه؟! ای من به فدای صاحب دلی که هیچ‌گاه نه تنها با دلم بلکه با تار تار وجودم هم ساز مخالف نزد:) این اشک‌ها که حالا مفتخر به غبار روبی حروف مقدس*ش*ه*ی*د شده‌اند تداعی کننده‌ی تک مصرع تو در نجوا های عاشقانه‌ات با معبود اند: می‌شکند این بغض، غصه چرا ای دل؟! آری خوبا می‌شکند این بغض اما فقط به فرمان تو...:) پایان:) - مأوا ✍🏻 .
‌‌‌‌ باران امشب از برکتِ قدمِ توست یابن‌الحسن...:)🤍
‌‌‌‌ بالاخره صبح آمدنت میرسد از راه یک روز که خیلی هم دور نیست یک روز همین حوالی، همین نزدیکی‌ها. ولادتت مبارک آقایِ غریبِ آشِنا :) آقایِ غم‌های غریب :)