eitaa logo
مأوآ...
1هزار دنبال‌کننده
70 عکس
48 ویدیو
1 فایل
بسم ربِّ الحسین اینجا؟! به خواستِ دل، حرفِ دل میزنیم شاید که به دل بشینه...:) می‌شنومتون...:) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hndkvaz&btn=mava
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌‌ "یادگارِ سوره" به‌نام نامی عشق و مرور شد نسخه‌ی ممنوعه‌ی هر شَبم در سیاهی شب و هیاهوی سکوت، زیر همان بید مجنون و خیره به عکس ماه در حوضِ کاشی. نسخه‌ی ممنوعه‌ای که به‌گفته‌ی پزشکان سم بود و به پندار من دوا و مرهم؛ دوایی که هرشب همین‌ موقع‌ها چند ساعتی را صرف مصرف کردنش می‌کردم تا تله‌ای باشد برای به دام انداختن خوابِ فراری از چشمانم. به رسم هرشب چشم می‌بندم و شروع می‌کنم به مرهم گذاشتن روی زخم‌های سرباز کرده‌ام... خب... از کودکی‌ها و خاله‌بازی‌هایت گذشتم، از مادرانه‌هایت برای عروسک‌ها گذشتم، از مدرسه رفتن و کمک برای انتخاب رشته‌ی دبیرستانت هم گذشتم، از جشن قبولیِ دانشگاهت هم که گذشتم... و امشب می‌رسم به آن شبِ مهتابی؛ شبی که ماهِ کامل و نقشِ رخت دوئل سختی با هم داشتند، شبی که کمر بسته بودم به بی‌رسم کردن رسم‌ و‌ رسومی که جز بی‌تاب کردن دلِ دلداده‌ها فایده‌ای نداشت. چه کسی گفته خواستگاری حتماً باید در خانه‌ی دختر انجام بگیرد؟! برای خواستگاری یک دلِ رفته و دلی که قرار است به دست آید نیاز است و حضور دو خانواده برای زدن حرف‌های اولیه و نهایی؛ که خب آن‌شب هم همه‌چیز بود! بود تا بشود آنچه که باید. دل من که رفته بود، دل تو که قرار بود راضی شود تا راه بیاید با دلم، دو خانواده و خدایی که همیشه و همه‌جا حاضر و ناظر بود. _ بابا خواهش می‌کنم همین امشب که میان بگین راحت کنین خیال منو. + بابا جان آخه همین‌جوری نمی‌شه که؛ خواستگاری یه آدابی داره، یه رسم‌ و‌ رسومی داره، نمی‌شه که مهمون دعوت کنم خونم، همین‌جا دخترشو ازش خواستگاری کنم. _ چرا نشه آخه پدر من؟! این قانون کجا نوشته شده که واسه خواستگاری حتماً باید با گل و شیرینی بریم خونه‌ی طرف؟! بابا این آدابی که شما میگی خودش چند روز طول می‌کشه؛ خودت می‌گی فردا داره براش خواستگار میاد که از قضا خیلی مورد پسند خانوادشه، حالا اگه فردا جواب مثبت دادن من چه خاکی به سرم بریزم؟! + اوهووو پسر تو چقدر هولی! یواش‌تر بابا جان، حالا نمی‌خواد کولی‌بازی دربیاری، هرچی قسمت باشه همون می‌شه. _ بابا بابا بابا من دارم می‌گم از روز اولی که با موهای خرگوشی پاشو گذاشت تو این خونه دلم رفت براش، شما میگی قسمت! بله هر چی قسمت باشه همون می‌شه، بر منکرش لعنت. ولی مگه خودتون یه عمر تو گوشم نخوندین که خودمون قسمت رو می‌سازیم؟ خب خودمون باید یه حرکتی بکنیم تا ببینیم قسمت چی می‌شه یا نه؟! + نه‌خیر، مثل این که من هر چی بگم تو باز حرف خودتو می‌زنی. باشه با مادرت صحبت می‌کنم؛ امشب سر‌بسته موضوع رو مطرح کنیم تا ببینیم چی پیش میاد ولی قولی نمی‌دم. _ نوکرتم به مولا. ادامه دارد... - مأوا ✍🏻 .
‌‌‌‌‌ من؛ دیدار تو را بسیار آرزو کردم. آقای امام حسین...:)
مأوآ...
‌‌‌ یَا مُجِیبَ الدَّعَواتِ❤️‍🩹:)
‌‌‌ یَا قابِلَ التَّوْباتِ❤️‍🩹:)
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای روز دوم ماه مبارک رمضان🌙
وقت افطار سوره‌ی قدر یادتون نره " التماس دعا "
مأوآ...
‌‌‌‌ #مأوا_نوشت "یادگارِ سوره" #برگ_اول به‌نام نامی عشق و مرور شد نسخه‌ی ممنوعه‌ی هر شَبم در سیاه
‌‌‌‌ "یادگارِ سوره" بانو، خانواده‌ی من راضی بودند، چرا نباشند؟ عروس از تو بهتر کجای این شهر نه، کشور نه، کجای این کره‌ی خاکی می‌خواستند پیدا کنند؟ قرص قمری بودی برای خودت. وای که چه ستاره‌باران شد چشمان مادرم وقتی فهمید دل به تو دادم...:) حالا می‌ماندی تو، تو و دلت که آن زمان به نظرم سخت‌ترین خان بود؛ غافل از اینکه هفت‌خان داستان ما هنوز شروع نشده بود. خیالم از حسین آقا راحت بود، چرا که یقین داشتم اگر دل‌ِ دردانه‌اش را به راه آورم نه‌ رویِ حرفِ دل دخترکش نمی‌آورد؛ و چه خوب شناخته بودم من این پدرزن آینده را... _ صادق جان داداش بی‌مقدمه گفتی، منم بی‌حاشیه جوابتو می‌دم: رفاقت چندین‌ساله و حکم برادری جایی برای تحقیق و پرس‌وجو و سوال اضافه در مورد خانواده و آقازاده نمی‌ذاره؛ بی‌شک می‌گم هم من و هم حاج‌خانوم مثل پسر خودمون می‌شناسیمش، نگرانیم بابت اختلاف سنی رو هم می‌ذارم کنار چون مطمئنا هم شما بهش فکر کردین و هم گل دخترم در نظر می‌گیره این یک دهه اختلاف سنی رو، حرفمو تموم کنم و خیالتونو راحت؛ آقا سهند از نظر من تایید شده‌ست ولی حرف آخر حرف دل سوره جانِ؛ بگه بله که خب مبارکه، اگه هم نه که بحث همین‌جا تمومه. سوره جان، بابا...؟! بانو جان بزن حرف دلت را، فقط خواهشاً حرف دلت با حال دلم یکی باشد:) بانو حرف بزن، حرف بزن که سکوتت از شرم و حیا جان را به لب رسانده. و چه دلبرانه نجوا کردی: «هر چی بابا صلاح بدونن، ولی من شناخت کافی از آقا سهند ندارم که بخوام جوابی بدم.» سر پایین انداختی و نفهمیدی که چه به روز دلم آورد سرخی گونه‌هایت از خنده‌ی جمع... _ این‌که کاری نداره دخترِ من. حسین جان، حاج‌خانوم، اجازه می‌دین دردونتون سنگاشو با شاخه‌ شمشاد ما وا بکنه؟! و چه بابِ دل حرف می‌زد جنابِ پدر آن‌شب...:) شبِ مهتابی، قرصِ کامل ماه و بید مجنون؛ درست مثل امشب. اما؛ مهتابِ پنهان شده پشت ابر، چه بد به رویم آورد جای خالی تو را... بگذریم بانو؛ باز چشم برهم می‌گذارم و مصرف می‌کنم باقی‌مانده‌ی دوای تجویز شده توسط قلب را...:) ادامه دارد... - مأوا ✍🏻 .
‌‌‌‌‌‌ تنها‌ تو میخواهی‌ مرا‌ با این‌همه‌ رسوائیم...:) - یا ایها العزیز -
مأوآ...
‌‌‌ یَا قابِلَ التَّوْباتِ❤️‍🩹:)
‌‌‌‌‌ یَا دَافِعَ الْبَلِیِّاتِ❤️‍🩹:)
به وقت افطار سوره‌ی قدر یاتون نره " التماس دعا "
مأوآ...
‌‌‌‌ #مأوا_نوشت "یادگارِ سوره" #برگ_دوم بانو، خانواده‌ی من راضی بودند، چرا نباشند؟ عروس از تو بهتر
‌‌‌‌ "یادگارِ سوره" _ فقط... یه چیز دیگه. + بفرمایین؟! _ سوره خانم شما از شغل من باخبرید، در جریان خطرات و سختیاشم هستید حتما. + بله! خب...؟! _ ببینید من عاشق شغلم هستم؛ از روز اولی که پا گذاشتم تو این کار قسم خوردم هدفم فقط و فقط دفاع از حریم و حرم باشه، پس هر جایی که لازم باشه می‌رم و هر کاری که لازم باشه انجام می‌دم. _ ببخشید شکر میون کلامتون ولی دفاعی که دارین ازش حرف می‌زنین وظیفتونه؛ نه به خاطر شغلی که انتخاب خودتون بوده که صد البته اینم هست، ولی حرفم اینه وظیفتونه به خاطر مرد بودنتون، وظیفتونه به خاطر مسلمان بودن و از همه مهم‌تر شیعه بودنتون. آقا سهند، وظیفتونه که مدافع حریم و حرم و ناموس شیعه باشین که اگه غیر این باشه حق ندارین اسم خودتونو بذارین شیعه‌ی امیرالمؤمنین! بابت چیزی که وظیفتونه نه حق دارین منت بذارین سر کسی و نه لازمه به کسی جواب پس بدین به خاطرش. شرمنده کلامتونو قطع کردم؛ بفرمایید. _ خواهش می‌کنم، دشمنتون شرمنده. و کاش می‌فهمیدی که صلابت کلامت چنان بهت‌زده‌ام کرد که همین چند کلمه هم از ناخودآگاهم بر زبانم جاری شد. بانو خوب گربه را دم حجله کشتی هااااا! چه فکر می‌کردم و چه شد! انتظار گریه و مخالفت یا هر چیز دیگری را داشتم اما این یکی نه، این که بگویی کاری که می‌کنم وظیفه‌ام است و حق ندارم...! ولی بانو کاش فهمیده باشی که حرف‌هایم نه از روی منت، بلکه به منظور آمادگی تو برای زندگی با مردی بود که در این راه همدم و همقدم می‌خواست. + آقا سهند...! صحبتتون ادامه نداشت؟! _ چرا، می‌خواستم خواهش کنم که تو این راه همدم و همقدمم بشین، می‌خواستم خواهش کنم دل به دلم بدین تا ان‌شاءالله در کنار هم عاقبت‌بخیر بشیم:) سوره خانم پدرتون گفتن حرف آخر حرف شماست؛ می‌زنین حرف آخر رو؟! و چه کسی فکرش را می‌کرد که همین چند کلام سرنوشت زندگی ما خواهد شد...! + علی‌وار گر بجنگی، به رسمِ مادرم و آیینِ عمه‌جانم، تا جان در بدن و خون در رگ دارم همراهیت خواهم کرد. _ این...! این یعنی...! یعنی قبول کردین؟! ای من به قربان دو پلکت که به تصدیق کلامم ثانیه‌ای بر هم گذاشته شد و نم‌ِ باران، امضایی به تأیید پایش نشاند. چشم بانو، چشم. علی‌وار می‌جنگم و به رسم و آیینِ مولایم ایستادگی می‌کنم. اما بانو جان تو چه خوب مشق کرده بودی آیین مادرت را در طول زندگی که این‌گونه تا پای جان، پای حجابت ایستادی و همسنگر شدی برای همسرت:) بانو جان چه خوب فاطمه‌وار زیستن را آموخته بودی که رفیق نیمه‌راه شدی. می‌گفتند چادر از سرت کشیدند و سیلی به صورت ماهت نواختند... من که ندیدم، اما روزی هزار بار آتش گرفتم با مجسم کردنش. ای وای بر من، چه کشید مولایم که با دست بسته شاهد شکسته شدن حرمت جانش شد. ببخش بانو، ببخش که خودت قسمم داده بودی به مولایم که هر چه شد پا پس نکشم. ببخش بانو...:) ادامه دارد... - مأوا ✍🏻 .
‌‌‌‌‌ من؟! ظاهرا آباد... و باطنا چیزی شبیه به شهری جنگ‌زده، درست در بعد از نیمه‌شبی که به گلوله بسته و ذره‌ذره خاکش به بوی دود و خون و باروت آغشته شد...:)
مأوآ...
‌‌‌‌‌ یَا دَافِعَ الْبَلِیِّاتِ❤️‍🩹:)
‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌ یَا غافِرَ الْخَطایا❤️‍🩹:)