eitaa logo
مأوآ...
1.1هزار دنبال‌کننده
60 عکس
39 ویدیو
1 فایل
بسم ربِّ الحسین اینجا؟! به خواستِ دل، حرفِ دل میزنیم شاید که به دل بشینه...:) می‌شنومتون...:) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hndkvaz&btn=mava
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌‌ عزیز ندیده...! آرام باش؛ این بی‌قراری به چشمان تو نمی‌آید تویی که عبدِ معبودی من به تو، قلبِ ناآرامت و چشمان بی قرارت قول می‌دهم ریشه‌هایت به آب خواهد رسید‌. همان هنگام که ناآرامی‌هایت را به زلالیِ آب خواهی سپرد و خدایت قرارِ دلت را محقق خواهد ساخت:) و تو دوباره سبز خواهی شد، شکوفه خواهی زد و زندگی خواهی کرد.
‌‌‌‌‌ بولدترین بخشِ پیام حضرتِ آقا: " آمریکا جایی در خلیج فارس ندارد ‌‌‌مگر در قعر آب‌هایش! "
‌‌‌‌‌‌ آقای امام حسین...! ای با غریبه‌های جهان آشنا:)❤️‍🩹
بخونیم از برای دل‌های بی‌قرار: «الا بذکر اللَّه تطمئن القلوب»
‌‌‌‌ زخمی شده‌ایم اما؛ کی خم شده این قامت؟!
‌‌‌‌‌‌ انَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا انَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا انَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا
‌‌‌‌ شب‌های مرا میل سحر نیست که نیست...:)
‌‌‌ میگن که: معلمی پیشهٔ عاشق‌پیشه‌هاست؛ روز اونهایی که به ما رسمِ عاشقی، به خصوص عاشقی با قلم رو یاد دادن مبارک:)✨🤍
‌‌‌‌ خیلی وقت بود دلم روضه میخواست اونم روضه‌ی حضرت زهرا قسمتم نمیشد راستش... امشب قرار نبود برم ولی... دعوت خودشون بود قطعا:) امشب، وداع، روضه‌ی حضرت زهرا:)💔 هرچی میخوام از امشب بنویسیم نمیشه نمیتونم اصلا، انگار دستم به نوشتن نمیره همونجام نمیتونستم چیزی بگم نتونستم چیزی بخوام فقط نگاه کردم و شنیدم و اشک ریختم حالام نمیدونم چی باید بگم از کدوم یکیشون بگم از داغ نشسته رودل کدوم مادر و از کمر خم شده‌ی کدوم پدر بنویسم غم امشب یجور عجیبی سنگین بود انقدری که حتی نمیدونم چطور باید ازش بگم فقط میتونم بگم عاقبت بخیریتون مبارک:) خدا صبر بده به دل خانواده‌هاتون💔
‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌از دیشب فقط یچیزی تو ذهنم داره تکرار میشه: " سفر بخیر، جوونی که شدی عاقبت بخیر "(:❤️‍🩹
‌‌‌‌‌ مادرش میخواست بره دیدارِ حضرت آقا؛ کلی تاکید کرده بود که سلام منو به آقا برسون و عباشون رو برام بگیر. مادرش از اول گفته بود من روم نمیشه. یکی از همراهانشون پیشنهاد داده بودن که بیاین نامه بنویسیم، پسر منم چفیه خواسته. نامه رو مینویسن و با یه شال‌گردنِ دست بافت میفرستن خدمت آقا. چند روز بعد جواب نامه میاد و یه عبا...:) مادرشون تعریف میکردن: تا چند روز عبا رو میذاشت زیر سرش و میخوابید؛ هربارم میگفت تا حالا انقدر آروم و راحت نخوابیده بودم...:) انقدر براش عزیز بود که نمیذاشت کسی حتی دست به اون عبا بزنه. بین گریه‌هاش فقط تکرار میکرد بچم عاقبت بخیر شد مثل آقاش...:) - روایتی از شهید محمدحسین سودی
‌‌‌‌‌ چهلم آقا بود، بابا با دوستاشون یه روضه و شام خودمونی داشتن. وقتی برگشت خونه تعریف میکرد که همیشه خودمون همه کارا رو میکردیم؛ ولی بچه‌هامون کی انقدر بزرگ شدن که امشب ما نشسته بودیم و اونا داشتن تمام کارارو انجام میدادن! اسامی شهدا رو که اعلام کردن شروع کردم بلند بلند تو خونه خوندن گوشی رو از دستم گرفت و مدام زوم میکرد رو عکس یکیشون گفتم میشناسی؟! گفت بچه‌ها انقدر بزرگ شدن و عوض شدن که آدم نمیتونه دیگه بشناستشون، تو روضه دیدمش ولی چهرش دقیق خاطرم نیست بعید میدونم خودش باشه! فرداش که خبر رسید خودش بوده؛ گفت: گفتم که بچه‌ها بزرگ شدن...:)