آقای امام رضا...
من واسه خستگیام و کم آوردنام تکیهگاه میخوام.
میشه بیام پیشت قربونت برم؟!(:❤️🩹
یکسری موجود کوچک بند انگشتی هستن؛
اینایی که زیر چهار پنج سالن و میان شنا یاد بگیرن.
آموزش دادن به اینا رسما یه دنیای دیگهست.
بعد انقدر کوچولو و فسقلین که دلت میخواد فقط بغلشون کنی، بچلونیشون.
اکثرا ترس از آبم ندارن؛ واسه همین تا غافل شی ازشون باید از وسط استخر پیداشون کنی.
عینکاشونم از صورتشون بزرگتره.
همیشم سردشونه و باید مثل جوجه تو بغلت نگهشون داری تا یخ نزنن😂
تا یاد بگیرن روی آب وایستنم مثل کوالا
آویزون گردنتن؛ چون اگه ولشون کنی میرن زیر آب و پاشون به کف آب نمیرسه.
با کلی زبون ریختن و بچهگونه حرف زدن و قولِ جایزه باید راضیشون کنی که یکاری رو بکنن.
بعد که انجامش دادن و خوششون اومد،
باید کلی التماسشون کنی تا رضایت بدن
به انجام ندادنش.
مثلا ما جلسه اول کلی جیغ و داد و گریه داشتیم سر اینکه یه فنچی نمیخواست عینک بزنه.
امروز همون میزان انرژی رو صرف کردم که حداقل موقع راه رفتن، عینکو از رو صورتش برداره.
یا مثلا چند جلسه پیش، یکی از همین فنچا یهو شروع کرد به جیغ و گریه.
جیغ معمولی نه هااا جیغ بنفش!
چرا؟!
چونکه سردش بود😐😂
خلاصه که کار کردن باهاشون پرِ از لبخند و
خندههای از ته دل؛ انقدر که اینا قند و نمکن.
البته به شرطی که تا چند ساعت بعد از تموم شدن کلاس، کسی کاری به کارت نداشته باشه...😅
#مأوا
خودش را مدام تکرار میکرد و
انتظار متفاوتی از جهان داشت؛
چه بازی مضحکی با عمرش کرد...!