بالاخره آقارو از نزدیک دیدم، بعد این همه سال. پارسال میخواستم درخواست بدم و هر طور شده تو یکی از ديدار هایی که دارن منم بتونم شرکت کنم و از نزدیک ببینمشون و از نور وجودشون تاریکی هام کمتر بشه. خورد به جنگی که تو غدیر شروع شد و دیگه نشد مثل قبل. و مثل همیشه مجبور بودم دوباره بشینم پای فیلم صحبت هاشون چند بار و از اونا یادداشت بگیرم.
ولی امروز بالاخره دیدمشون. و قلبم، و قلبم رو تکون میداد دیدن اون چند تا پرچم ایرانِ روی پیکرهای مطهر. نزدیکترین حالتی که میتونستم ببینمشون رو تجربه کردم. به همراه خونوادهشون. و اون نوه کوچیکِ ۱۴ ماهه که به تنهایی کافی بود برای مچاله کردن قلبم.
دوست داشتم وقتی هنوز لبخند میزدن آقا و نشسته بودن روی صندلی میدیدمشون. وقتی میگفتن «بچه های عزیز من» و توصیه های مهمشون رو به ما جوونا هدیه میدادن. ولی حالا به همین نگاه یکطرفه باید بسنده کنم. البته که شهید زندهست و من رو هم میبینه دیگه؟ پس یکطرفه نبود. ولی بهشون گفتم که چقدر هممهمون دوستش داریم و کوتاهی هامون رو ببخشه... ببخش آقا.
برای من امروز هرچند وداع نبود. من چند ساله که با این شهید ارتباط قلبی دارم و حتما شما هم. حالا که شهید شده ارتباط قلبیمون بیشتر هم شده و وداع معنایی نداره برامون. بهشون گفتم: به امید دیدار آقای عزیزم. بهشون قول دادم که ما جوون ها خونخواهی رو فراموش نمیکنیم و نمیذاریم به همین راحتی خون هارو بریزن. فریاد خونخواهی رو همه امروز شنیدن از مصلای امام. فریادی که با چشمای خیس اشک همراه بود. این خون نه تنها فراموش نمیشه، بلکه زندگی میبخشه و مکتب این شهید رو وسیع تر میکنه. همه ما مدیون سید علیِ شهیدیم. همهی ما. و خونخواهی و عمل به مکتبی که برامون بجا گذاشتن حداقلی ترین کاریه که میتونیم بکنیم دیگه رفقا، مگه نه؟
مأوا
بالاخره آقارو از نزدیک دیدم، بعد این همه سال. پارسال میخواستم درخواست بدم و هر طور شده تو یکی از ديد
باید دوباره مثل قبل بشینم پای صحبت ها و کتابهاشون و اینجا حسابی بنویسم از درس هایی که از این مکتب میگیرم مثل گذشته. شما هم همینکارو کنین.
اینطوری به سید مجتبای عزیز تر از جانمون که پای این مکتبِ مقدس بزرگ شده نزدیک تر میشیم، بیشتر درک میکنیم و از لحاظ فکری شبیه تر میشیم بهشون، و بهتر باهاشون همراه میشیم ان شاءالله، و پدرِ شهیدشون هم از ما راضی تره اینطوری حتما و عاقبت بخیری رو هم که میدونین رابطه مستقیم داره با رابطه قلبی و گوش به فرمان بودن به گفته های ایشون؟ حاج قاسم بهمون یاد دادن...
#رهبر_قرآنی
رسیدیم مشهد تازه با خونواده که بتونیم فردا تشییع پیکر آقارو باشیم. دوتا چیز خیلی برام جالب بود تو مسیر. یکی اینکه کلی موکب تو مسیر بود و هم پذیرایی میکردن و هم میشد تو بعضیاش رفت و استراحت کرد. یکی دیگه اینکه وقتی نزدیک مشهد میشدیم کلی آدم با پلاکارد هاشون یک نوشتهی مشترک رو بالای سرشون میبردن:
اسکان صلواتی
و الان تو یکی از همین خونه هاییم. خیابونا و این رفتار زیبای مردم برای پذیرایی از زائرای رهبر شهید عزیزمون، یادآور روز های اربعينه برام کاملا. و چقدر خوشحالم از این بابت که مردم خالصانه تمام امکاناتشون رو در اختیار مهمون ها میذارن. چقدر دوست دارم این همدلی و اتحاد رو.
پ.ن. تصویری که گرفتم از دم در خونه ای که الان توش هستیمه. صاحبخونه بسی مهربونه و هر لحظه ازمون پذیرایی میکنه.
امشبو استراحت میکنیم تا فردا صبح بریم... بریم برای بدرقه آقامون... سخته گفتنش برام
بخشی از مراسمی که برای رهبر شهید گرفته شده در حرم امام رضا از سوی سید مجتبای خامنه ای👆
شعر خیلی زیبایی رو میخوندن، سروصدای بچه ها باعث شد نتونم بگیرم بیشتر از این.
خادمای امام رضا شدن خادمای تو...
نخواستی واست جدا
جایی فراهم بشه
کاشکی همه حواسا به امام رضا جمع بشه
آقا، آقا، دیگه شدی همسایهی امام رضا
تلاش کردم امشب برم رواق دارالذکر کنار رهبر، ولی شلوغ بود و نمیتونستم جلوتر برم. امیدوارم فردا بتونم و ببینم اون جای پاک رو.
بغض و غمی که دارم از ديشب، تو این ۴ ماه نداشتم. از دیشب هر چیزی که یاد رهبر میندازه منو باعث بغضم میشه. انگار بعد خاکسپاری تازه از شوک و ناباوری رفتنشون بیرون اومدم و بالاخره بعد از مدت ها میتونم براشون عزاداری کنم.
امشب سوره فتح رو که خیلی توصیه میکردن براشون خوندم. شما هم بخونین براشون. ایشون قرآن دوست داشتن خیلی...