همیشه تنها بودم ؛
همیشه تاریک بود،
برای همین،
به جای آن یک فنجان چای درست کردم و کتابم را خواندم...!
میخواستم شاد باشم ،شاد بمانم
اما؛
هعی یادم افتاد
هعی یادم افتاد
هعی یادم افتاد...!
میدانم زندگی میگذرد،میدانم دردهایمان کمرنگ میشود
ولی عزیز من...
جوانیمان را از که پس بگیریم...؟