eitaa logo
شـاید‌ من:)
472 دنبال‌کننده
1هزار عکس
283 ویدیو
5 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو
مشاهده در ایتا
دانلود
۵۸_غروب یادم نمیاید، صبح بود، ظهر بود یا حتی عصر، هوا دلگیر بود، هرچه که بود برای من بسان غروب بود؛ قرارمان این بود اخرین مکانی که میرویم شلمچه باشد و سپس همه ما راهی خانه هایمان شویم و برگردیم به شهرمان، حال و هوای عجیبی بود ، همه ما به نام شلمچه به این سفر امده بودیم و حال قرار بود به آن مکان برویم و وداع کنیم از این سفر به یاد ماندنی؛ خوب یادم است، که تلخی برگشت خرخره مرا چسبیده بود و هیچ دلم نمیخواست این راهی که نامش را راهیان نور نسبت داده بودند تمام شود؛ احساس دیگری در قلب داشتم، اخر در طول سفر همش در انتظار دیدن شلمچه بودم، با خود میگفتم: [چقدر بنویسم از ان خاک] رسیدیم؛ دختران پرهیجانی بودیم اما انگار ان روز، شهدای شلمچه دستانشان را برسرمان نوازش داده بودند و در گوش هایمان زمزمه کرده بودند: [ اینجا فقط ارامش یابید] از ما ۶ نفر هیچکدام لام تا کام حرف نمیزدیم با یکدیگر، مگر میشود؟ دخترانی که در طول سفر اتوبوس را برروی سر گذاشته بودند و هرمکان را با اشتیاق میرفتند و عکس میگرفتند و کلی می‌خندیدند و شیطنت میکردند انقدر ساکت شوند؟! شلمچه انگار فرق داشت، همه ما منتظر دیدن مکانی بودیم که کل مسیر منتظر دیدنش بودیم! گام هایم را برمیداشتم قشنگ یادم است از راهی میگذشتیم که در دوطرفمان مین هایی کار گذاشته شده بود و میگفتند: [هنوز فعال است و ته این راه به طونلی میرسد که ان طرف مسیر را شلمچه می‌نامند] خون در دلم میجوشید، از طونل که گذشتم خشکم زد، شلمچه ان چیز نبود که تصور میکردم، برعکس سایر مکان ها که پر از تپه و بالا پایین و سنگر و چیزهایی جنگی بود، شلمچه فقط خاک بود، مانده بودم و خیره؛ عِرقی مرا به خود میکشاند، کفشهایم را دراوردم و با پاهای برهنه قدم برداشتم، در جمعی از جمعیت نشستم تا به روایت گوش بسپارم، به زمین نگهی انداختم، این است شلمچه؟! شلمچه ای که از همه جا معروف تر است فقط خاک است؟! شلمچه فرق داشت حتی با تصورات من هم فرق داشت، گمان میکردم چقدر بنویسم اما؛ من یک کلمه هم نتوانستم برزبان بیاورم چون وصف شدنی نبود، لمس کردنی بود، پر از وسایل جنگی نبود اما پر از خاکی بود که پر از گوشت ، استخوان ، پوست ، مو و خونهایی از مردمانی بود که ایستادند تا من امروز با خیال آسوده قدم بزنم؛ شلمچه فقط خاک بود اما خاکش هم فرق داشت؛ خاکی که من را ارامش بخشید و نمیگذاشت اشکهایم بند بیاید، شلمچه ساده بود اما پر از حرف، پر از چیزی هایی که من تا جان دارم فراموش نمیکنم! حالم را یادم نمیرود ان روز شلمچه ؛ خیلی غروب بود! _سیده زهرا موسوی
از من خبر داشت مانند مردمانی که می‌دانند جایی گوشه از این جهان جنگ است!
شـاید‌ من:)
از من خبر داشت مانند مردمانی که می‌دانند جایی گوشه از این جهان جنگ است!
به سمت من برگرد مانند سربازانی که پس از جنگ به خانه هایشان بازگشتند!
شـاید‌ من:)
به سمت من برگرد مانند سربازانی که پس از جنگ به خانه هایشان بازگشتند!
باد که میوزد درخت خم میشود، و برمیگردد سرجایش، تو گرفتار چه طوفانی شدی که به خودت هم بازنگشتی؟!
هدایت شده از [نویسندۀ نقلی]
دیروز روز جهانی نویسنده بوده:) من دلم میخواد دیروز رو به نویسنده های مورد علاقم تبریک بگم، جناب مظفر سالاری، لوئیس سکر، دکتر جیمزز:)، روزبه معین، محسن ولدی، مهناز رئوفی، شاید نرجس شکوریان فرد، مجید پورولی کشلتری، لیلی سلطانی، شاید وونگ پیونگ سون، ابتهاج و رنتوس، اِلای، کاملیا، شاید نویسنده، جانان، فاطمه، سیلور، ریحونک، نِلی و هرکسی که تا به امروز، قلم به دست گرفته و سعی بر نوشتن کرده..
شـاید‌ من:)
دیروز روز جهانی نویسنده بوده:) من دلم میخواد دیروز رو به نویسنده های مورد علاقم تبریک بگم، جناب مظفر
وای دیدی چیشد؟! روز نویسنده رو هم فراموش کردم.. من که نویسنده نیستم ولی خیلی ممنونننن♡ و روز شماهممم مباررررک