شاید نویسنده ی عزیز یک کانال زدم که متون از دل برآمده ام رو توش مینویسم
اگر افتخار بدی عضو بشی خیلی خوشحال میشمم :))اینم لینکشه
# نآزیسِمان
پایه ثابتِ چالش های نویسندگی :)
.
.
سلام؛
بله دفعه پیش که لینک گذاشتید عضو شدم.
هدایت شده از قهوه تلخ
بیا خیال کنیم نمازت را ایستاده خواندی
بیا خیال کنیم قنوتت با یک دست نیست
خیال کنیم دیگر حسینت را حسن صدا نکردی
محسن زیر خاک ها دفن نیست
موهای من سفید نشده
موهای زینب پریشان نیست
تو بازهم میخندی
چادرت نسوخته، خاکی نیست
نفس هایت به شماره نیوفتاده
تکیه گاهت دیوار نیست
اسما را جای من صدا نمیزنی
تنور این خانه خاموش نیست
در خانه نسوخته
دیوار خونی نیست
شب ها آسوده میخوابی
حسن درگیر با کابوس نیست
از من رو نمیگیری
سلام من بیجواب نیست
بیا خیال کنیم تو باز چشم هایت را باز میکنی
خیال کنیم دفن شبانهات بر گردن من نیست...
شاید بلد نباشم دلداری بدم؛
ولی یه دلقک درون دارم
که هروقت حالت بد باشه میخندونتت:)
پیروزی های چشمگیری نداشتم
ولی میتوانم
با شکست هایی که زنده از آن بیرون آمدم؛
غافلگیرت کنم..
_آنتوان چخوف
نمیدونم
ولی خیلی ناراحتم
دیگه نمیتونم اون حجم احساسات رو
واسه هیچکس خرج کنم..
خوبه ها
ولی کو اون همه ذوق و اشتیاق و احساسات:)؟