از امشب تا وقتی تقدیمی تموم بشه
هرشب یه دونه از تقدیمی هارو میزارم
خب:)
هرچند بیشترشون اماده است ولی هرشب یدونه:)
#تقدیمی
#ننجونِ_درونِ_من
[ننجونِ درون عزیزم:)
مدت زمان زیادیه که دلتنگی
تموم وجودم رو فراگرفته،
البته خیلی تلاش میکنم بروز ندم
یا سعی کنم به خودم به قبولونم که دلتنگ نشم،
ولی تا میاد قلبم فراموش کنه،
یادم میاد و هی یادم میاد؛
البته بیشتر وقتایی دلم تنگ میشه که
چیزایی رو میبینم که اون عاشقشون بود،
مثل:
انار گلپر خورده، رنگ سبز، گل محبوب شب که تازه چیده شده و عطرش میپیچه تو هوا، فسنجون، عینک مطالعه، و خیلی چیزای دیگه که الان یادم نمیاد..
یعنی نمیخوام که یادم بیاد؛
میدونم که تو نامه قبلی بهت قول دادم فراموشش کنم؛ ولی خب چیکار کنم؟! همچی کم کم باید فراموش بشه ، نه؟!
همین که دیگه ازش حرف نمیزنم
و فقط توی خیالمه ،
نشون اینو میده که داره فراموش میشه:)
هروقت خودم رو راجب اون سرزنش میکنم
با خودم میگم:
خب چیکار میکردم؟
نمیتونستم بچسبونمش به دیوار اجری
که دوستم داشته باشه،
خب نداشت، نداره!
همون بهتر که رفت..
ولی یه چیزی؛
شاید با خیال خودم غریبه باشم
ولی ننجون عزیزم تو که غریبه نیستی،
ای کاش نمیرفت!]
- برسه به صندوق پستی : او|he
- قلم زده : شاید نویسنده اسبق!
#تقدیمی
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[کی تعیین میکنه معمولی بودن
چه شکلیه؟!
شباهت داشتن به ادمیانی که هرروز
از خواب بلند میشن و میرن تو شهر سراغ انجام کار همشیگیشون و باز فردا همین کار رو تکرار میکنن بدون هیچ ذوقی،
فکر کنم یعنی معمولی بودن؛
ادما هرروز صبح بیدار میشن
بدون اینکه توجه داشته باشن،
امروز یه روز از روزهای عمر من کم میکنه
و یه روز به تجربه های من افزوده تر؛
پس ، پس باید لذت برد!
ادما عجیبن
اونا از خورشید متنفرن چون فقط گرمایی رو بهشون میده که دوستش ندارن
و اصلا نگاه نمیکنن که چقدر خورشید با هنرمندی اینکار رو انجام میده!
من دلم نمیخواد مثل ادمها باشم؛
من دلم میخواد توی روستا زندگی کنم و هرروز با ذوق خاص هرروزم بیدار شم و به خورشید سلام کنم،
دلم میخواد، کلی شیرینی پرتقالی با وانیل درست کنم و صبح زود برم دم در خونه ام بشینم و هربچه ای که داره میره مدرسه بهش از شیرینی هام بدم؛
من نمیخوام یه ادم بیرنگ خاکستری باشم!
من دلم میخواد مثل پاییز نارنجی
مثل بهار سبز
مثل زمستون سفید
و مثل دریا ابی باشم!
اگه معمولی بودن اینه
من نمیخوام معمولی باشم!:)]
- برسه به صندوق پستی : کفتر موفرفری
- قلم زده : شاید نویسنده اسبق!
هدایت شده از ‹آبینه.›
دیالوگ اخر سینمایی روز صفر خیلی دوست دارم. اونجاش که میگه:
قرار بود جنگیدن فقط سهم ما باشه؛ اصلا کاش وقتی بزنه که روی دامن دماوندت باشم یا وسط خزرت یا خلیج فارس یا جایی که تو بیشتر از همه باهام بودی
بزنه و همه این کابوسارو تموم کنه.