هدایت شده از ‹آبینه.›
دیالوگ اخر سینمایی روز صفر خیلی دوست دارم. اونجاش که میگه:
قرار بود جنگیدن فقط سهم ما باشه؛ اصلا کاش وقتی بزنه که روی دامن دماوندت باشم یا وسط خزرت یا خلیج فارس یا جایی که تو بیشتر از همه باهام بودی
بزنه و همه این کابوسارو تموم کنه.
همه چیز های از دست رفته
روزی
به تو باز خواهد گشت!
در آن روزی که
زیستن بدون آن را آموخته ای..
[نَشو بی تو میرِمّه
اَتا تِره دَر این دِنیا دارِمیه]
_زبان مادری:) "مازنی"
نگاهم کرد و سپس گفت:
رنج تو آن آست که به آن چیز که نباید
بسیار می اندیشی..
شـاید نویسنده:)
بعضی از ادما؛ متعلق به همدیگه هستن حتی اگه بهم نرسن:)
این جهان نشد
جهانی دیگر در میان دشت نعنا بال هایت را میبوسم پروانه قلبم✨🦋
#تقدیمی
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[ مدت زمان زیادی هست که دست و دلم به سمت نوشتن نمیره،
نه اینکه نخوام بنویسم نه،
من فقط نمیدونم راجب چی بنویسم؛
انگار همون لحظه که همچی رو توی ذهنم جمله بندی میکنم و بعدش تا میام بیانش کنم
کلمات کم میان!
انگار مثل خودکاری که هنوز جوهر داره ولی رنگ نمیده،
حس منم همینه!
میخوام بنویسم اما نمیتونم؛
من دلم برای نوشتن تنگ شده:))
برای توهم همینطور ننجون عزیزم:) ]
- برسه به صندوق پستی : نویسنده نقلی
- قلم زده : شاید نویسنده اسبق!