هدایت شده از رزالین.
کت خاکستری اش را تا بینی بالا کشید.
پاهایش را پس از مدت های طولانی در شهر گذاشته بود.
شال گردنش را جلوی بینی اش کشید گویی بوی چیز خطر ناکی احساس کرد.
زیر لب گفت بوی ادم میاید.
شـاید نویسنده:)
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[مدت زمان زیادیه قلبم انگار تو مشت ادمها داره فشرده میشه و رگهاش تا مرز پارگی میرن و پاره نمیشن؛
شایدم مویرگ های ریز درشت پاره شدن که امروز حسم این شکلیه!]
- چهل و دومین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-
هدایت شده از قهوه ی سرد آقایِ نویسنده
من به روابط کوتاه و محبت های نصفه و نیمه تعلقی ندارم؛
نیاز دارم چیزی رو با تمام وجود بخوام و از عواقب خواستنش نترسم ...
حسرت کارهای خوبی که نکردم
رو هیچ وقت نمیخورم؛
حسرت کارهای خوبی رو که
برای ادمهای اشتباه کردم رو میخورم..