هدایت شده از کلبهینمگرفتهفاذر.
" به چندمین تقدیمی ٫ کلبهی نم گرفتهی فاذر٫ خوش آمدید
٬ شما این پیام رو بر چنلتان فرود آورده و سپس لینک همان چنل را در اینجا فرو کرده .
' من هم برای شما متن، عکس، تکه کتاب آماده خواهم کرد.
دستم را بر روی کتابها نوازش میدهم،
به هنگام که لمس میکنم کتابهارا، احساسی عجیب از تمام وجودم قلبم را قلقلک میدهد، می اندیشم که چگونه برخی نفرات این احساس را دوست ندارند تجربه کنند؟!
کسی که کتاب میخواند هزار زندگی و کسی که نمیخواند یک زندگی را فقط به دست تجربه میسپارد!
شـاید نویسنده:)
گوشه ای مینگرم و فکر میکنم: ایا انقدر حرف زدن لازم بود؟
اینو ول کن؛
تاحالا شده به طرف نگاه کنی و با خودت بگی:
واقعا نمیفهمه؟
و سپس
ادم فضایی با تمام ترس
بخش آخر کتاب را خواند و آن را بست،
سپس خود را درون پتویی جای داد و گفت:
[امکان نداره آدما وجود داشته باشن!]
من شاید دلم واسه انسان ها تنگ نشه
ولی واسه حسی که اون لحظه داشتم چرا
حتی خیلی...