شـاید نویسنده:)
ماهی خریده بودم، تو ماشین که نِشِست گفت: ماشین بو دریا میده؛ گُفتم: ماهی خریدم، چون از دریا اومده
چه کسی تعیین میکنه خونه کجاعه؟
من میخوام آغوشت خونم باشه!
اولین روشنایی هنگامی که آدم با قطار میخواهد از تونلی خارج بشود، روشنایی زیادی نیست؛
ولی امید روشنایی آینده است!
_سرو غمگین_
شـاید نویسنده:)
خودم را در میان افکارم رها میکنم؛ چه کسی میتواند ثابت کند که من آنه نیستم؟! من آنه هستم درهمان شهر
خودم را در میان افکارم رها میکنم؛
چه کسی ثابت میکند من ننجون نیستم؟
من ننجون هستم،
با لباس های گلگلی بلند و روسری پشت گردن بسته و چادر خانگی بر سر
که در کلبه ام برای نوه هایم
داستان هایی را که دوران نوجوانی ام مینوشتم را تعریف میکنم ؛
به همراه چایی گل محمدی
و کوکی گل محمدی صورتی.
شـاید نویسنده:)
خودم را در میان افکارم رها میکنم؛ چه کسی ثابت میکند من ننجون نیستم؟ من ننجون هستم، با لباس های گلگلی
راستی تو جیبم همیشه آبنبات دارم
و دور از چشم بچه هام
به نوه هام آبنبات میدم!
شـاید نویسنده:)
ای کاش قادر بودم علی را به زمانه ای ببرم که قدر کسی چون اورا بدانند!
من که باورم نمیشه یک ماه شد..
شبِ دهم باورم نمیشد که این حجم از داغ رو فقط یک روز تحمل کردم نه بیشتر..
احساس میکردم اون روز یک سال طول کشید.
تو این مهمونی های عید،
بعد مدت ها اشخاصی رو دیدم که باهمشون هم بازی بودم
و الان همشون مثل من بزرگ شدن !
همون اشخاصی که قبلا باهاشون بازی میکردم،
الان دارم باهاشون راجب کنکور حرف میزنم،
گذشت این سالها واسه من خیلی خیلی عجیبه.
صدرصد ۱۰ سال دیگه میگم، یادش بخیر راجب کنکور حرف میزدم.
از خالق داستان لنا و لیبی
به خالق داستان متیو و انا؛
چنانچه بوی خوش شکوفه های بهاری مشام را پر میکند و حال خوش را به ارمغان میاورد،
شما نیز آمده اید تا لذت تلخی قهوه را به ما بفهمانید تا ما دریابیمش!
اکنون پس از ۳ سال سپاس بودنتان
را به جای میاوریم و
سالروز ولادت شمارا خجسته میداریم..
[تولدتون مبارک تلخی قهوه رنتوسی من✨]