شـاید نویسنده:)
من درباره تو چیزی به آنها نگفته ام؛
اما آنها دیده اند
که تو در چشمانم زندگی میکنی!
شـاید نویسنده:)
یادمه؛
هروقت الای از شهید گمنامی میگفت
که هردفعه سر مزارش و
گلزار شهدا میره و بهش عادت کرده ،
با خودم میگفتم: "خوش به حالش"
و این شکلی بودم که شهر کوچیک من یدونه گلزار شهدا و علاوه بر اون یه بوستان شهدای فقط گمنام داره.
وقتی که توی اهداف ۱۷ روز تا تولدم گفتم: " یه روز برم اینجا شاید همون حسی باشه که همیشه میخواستم " ؛
راجب زینب خانم شنیده بودم،
مامانش مدرسه من اومده بود
از دخترش گفته بود و یادمه منی که همیشه سرصدا دارم اون لحظه ساکت داشتم گوش میکردم،
خوشم اومده بود، حتی خیلی:)
قبلا سر مزارش توی مناسبت هایی که تو گلزار شهدا برگزار میشه اومده بودم
اما بی مقدمه نه!
بی مقدمه رفتم
و بی مقدمه الان دارم وابسته اش میشم:)
خوشحالم که بود
و خوشحالم که الان تو زندگیم هست:)
*شهید جنگ ۱۲ روزه که همسرشون رو مورد ترور قرار دادن،
"شهید زاکریان" و با دوتا دختر کوچولوشون شهید شدن
و هنوز یه سال نشده..
من ادمی تنها بودم ؛
که نیاز داشتم سناریو های تخیلی
ذهنم رو واسه کسی تعریف کنم
ولی هیچکس نبود که بشنوه.
_قهوه سرد آقای نویسنده_
شـاید نویسنده:)
چای را با قند شیرین میکنند اهلِ زمین؛ من دلم شیرین شود تنها به یک لبخند تو .
من میگم جانان عاشقمه
شما میگین نه😔✨
ممنونم دختررررر
شـاید نویسنده:)
یکی تموم عمرش برای افتخار جنگید ولی هیچوقت بهت افتخار میکنم نشنید..