#پاراگراف
7_مکتب
روز اولی که پا در این مکتب نهادم تمام لحظات در اندیشه بودم که روزی فرا خواهد رسید که صدای قهقههایم فراگیر در این مکان شود؛
هنگامی که به فضای سبزش نگریستم و در دیدگاهم درخت زیتون و اَزگِل را دعوت کردم از این همه حُسن حیران ماندم.
قبل از ایستادن در کنار باب المکتب تمام لحظات مسیر آمدن، ذهن در درنگ بود که چگونه باید سه سال در این مکان درس بخوانم؛ اما،به هنگام که وارد شدم و نظر کردم به رینگ زمین والیبال، فضای سبز و ساختمان قدیمی سرخ، لبخندی بر روی صورت نه چندان استخوانیام جا خشک کرد.
در کل تصوراتم در عبارت مکتب جدید اینگونه بود که مدرسه متروکه است با مدیری لاغر و کشیده که عینکش را بر روی بینی نهاده و من را در ساختمان زیر زمین متروکه کتک میزند... اما هیچ کدام خوشبختانه طبق تصوراتم پیش نرفت؛
مدیرمان، مدیری قد کوتاه و و با مهر بود که ما را با دخترم بغل اسممان خطاب میکرد، معلمهای مدرسه هم بیشترها لذت گفتار را از ما دانشآموزان دریغ نمیکردند، البته ناگفته نماند که دو الی سه معلم دیوهای ترسناکی برای ما بودند که بنده ترس بسیار عظیم و بسزایی از آنها داشتم
در کل در این مکان خندههای بسیاری کردم،حرفهای زیادی زدم اشکهای بسیاری ریختهام و آموزشهای بسیاری دیدم و این مکان لحظات به یاد ماندنی را برایم به ارمغمان آورده است و از همه مهمتر دوستی عمیقی را به من هدیه کرده است...
_سیده ۲۱۳🌱
درست است که تو باعث میشوی که بار دگر دست هایم یخ بزند اما...
خوش امدی...
بماند به یادگار: "۱۴۰۲/۱۰/۱"