هدایت شده از شـاید نویسنده:)
#پاراگراف
۳۰_در کنار برکه ای به نام غدیر
در حال برگشتن از حج بودیم؛
برخی مانند ما پشت سر پیغمبر و پسر عمویش علی[ع]قدم برمیداشتندو برخی به حجفه رسیده بودند؛
آفتاب سوزان به طور بیرحمانه ای
به سرهای تیغ کرده ما میتابید و میسوزاند،
همه صورتها تیره و خیس شده بودند و نفس نفس میزدند،
در همین حین بودیم که پیغمبر اسلام در کنار برکهای به نام غدیر ایستاد تا نفسی تازه کنیم و نمازی بخوانیم.
دستهای پینه زده و تیرهام را وارد برکه کردم و صورتم را غسل دادم ،آبی نوشیدم و وضویی گرفتم، به هنگام که اب را بر روی صورت میریختم احساس میکردم که اب به جوش میاید؛
به سمت بقیه حجاج قدم برداشتم؛
به زیر درخت نخلی که خرما زرد از ان به صورت زیوری اویز بود رفتم،
در مسیر حرفهای متعددی به گوش میخورد یکی میگفت:
_پیغمبر برای نماز ایستاده است.
دیگری میگفت:
_ پیغمبر حامل خبریست.
و من هاج و واج به انها مینگریستم!
پیغمبر قامت نماز میبندد و
همه پشت به پشت هم، پشت رسول خدا شروع به قامت بستن میکنیم؛
نماز که تمام شد خیال میکردیم که قرار است حرکت کنیم اما خبر رسید که
رسول دستور داده بود تا حجاج نزدیک حجفه برگردند،
خبر عجیبی بود،چرا چنین باید میشد؟
مردم یکی یکی به بقیه حجاج ملحق میشدند
و سپس ،
صدای عظیمی از پیامبر به گوش رسید؛
پیغمبر بالای منبری که از کجاوه اسب ساخته شده بود
ایستاده و دست پسر عمویش علی را نیز گرفته بود.
به طوری که جهانیان شنوا باشند شروع به نجوا کرد:
_ ای مردم آیا من به ولایت شما سزاوار نیستم؟!
خداوند ولی من است و من ولی مومنین، زین پس هر کس که من مولای اویم حضرت علی نیز مولای اوست.
همه متجعب شده بودند،
پس با صدای رساتر فریاد زد:
خداوندا دوست بدار و سرپرستی کن هر کسی را که علی را دوست بدارد و ولی خود بداند و دشمن بدار هر کسی را که او را دشمن بدارد.
پس از اتمام خطبه اش گفت:
_پیغام من را به غایبین بازگو نمایید.
سپس دست علی[ع]را بالا برد و فریاد کرد:
_امیر الموئمنین.
_سیده زهرا موسوی🌱
شـاید نویسنده:)
سلااام:)
خب یه هفته گذشته ولی خب دلیل نمیشه دلتنگ نشم پس هروقت دلتنگی فشار بیاورد
ما میاییم و سپس میرویممم:)
اگه به ازای هرباری که دلم برای تو تنگ میشه
گل بکارم
چند سال دیگه خونمون
متراکم ترین جنگل جهان میشه:)
#پاراگراف
۶۸_حس من.
حسم مثل کارت عابر بانکمه همونقدر خالی،
مثل شارژ گوشیم که زود تموم میشه و الان ۲ درصده،
مثل روزای پاییز که شب سریع میاد،
مثل کسی که کوه جا به جا کرده تا به شیرین برسه ولی تهش به شیرین نرسیده،
مثل مرده ای که کسی نیست دفنش کنه،
مثل کسی که منتظره یکی ازش بپرسه حالش خوبه
تا گریه کنه ولی کسی رو نداره که بپرسه،
مثل کسی که همه تلاشش رو کرده اما تقدیر جور دیگه رقم زده،
مثل کسی که خسته است ولی تایم برای نشستن نداره،
مثل کسی که فلجه و حسرت کسی رو میخوره که داره میدوعه،
مثل کسی که رسیده به قله ولی کسی نیست تشویقش کنه وببینتش،
مثل بچه ای که تموم پولش رو جمع کرده بره ابنبات بخره ولی وقتی رفته دیده آبنبات گرون تر شده،
مثل کسی که تو اوج خواستن رها کرده
من همینقدر خسته، درمونده، از همه جهانم..
_سیده زهرا موسوی
هدایت شده از جانان :)
به تو نگاه میکردم و استکان چایی که تازه دم بود و داغ را به دست گرفته بودم بدون توجه به داغی و سوختن لب هایم آن را هورت میکشیدم .
هرچه بود به دقیقه نکشیده آن را خوردم و اصلا حواسم به این نبود که من هیچ گاه چایی بدون قند و شیرینی را نمیخورم!:)
ا.ن جانان🌱👩🏽🦯