شـاید نویسنده:)
#پاراگراف
۷۵_ گم شده.
صدای تیک تیک ساعت به گوشم نمیرسه اما این به این معنی نیست که زمان نمیگذره.
زمان داره میگذره و من نمیدونم چقدر اینجا نشستم.
زمان از دستم در رفته.
به مچم نگاه میکنم.
ساعتم تو دستم نیست، گم شده.
من گمش نکردم، اون خودش گم شد. من ازش درست مراقبت کردم.
هربار که قفلش شل شد سفتش کردم.
اما بالاخره قفلش یه بار شل شد ،
افتاد .
دیگه پیداش نکردم.
خودش خواست بره،
من که نمیتونستم با نخ و هزار جور وصله پینه بدوزمش
که بمونه، که شل نشه ، که نره!
خودش خواست بره و حالا
جای خالیش اذیتم میکنه چون
من هیچوقت فراموش نمیکردم
که برم بیرون و اون رو خونه جا بزارم.
حتی اگر همه آدمها معتقد بودن
که:
[ بابا این ساعت رو با این لباس نمیبدن ! ]
باز هم همه جا اون رو میبستم.
من از چیزهای تکراری خسته نمیشم،
ولی در عوض، از تکرار چیزهایی که خودشون گم شدن بیزارم.
همه میگن:
«چرا بقیه ساعتهات رو نمیبندی؟» ولی هیچکدوم نمیفهمن که من فقط اون رو دوست داشتم.
حالا که گم شده، نمیخوام فقط به خاطر اینکه جاش پر بشه، دست به بستن هر چیزی بزنم.
من همیشه همینم؛
عاشق چیزهاییام که توی طول روز تکرار میشن ولی تکراری نمیشن.
الان هم ترجیح میدم نباشه تا اینکه بخوام تو وجود هر چیزی
اون رو جستوجو کنم.
راستی، داشتم راجع به چی حرف میزدم؟ ساعت؟ شاید هم نه.
_سیده زهرا موسوی
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۷۵_ گم شده. صدای تیک تیک ساعت به گوشم نمیرسه اما این به این معنی نیست که زمان نمیگذره.
این رو دیروز تو مدرسه
وقتی که اومدم به مچم نگاه کنم تا
ساعت رو ببینم ولی ساعتم نبود
نوشتم:)
ادم چیزهای ریز ریز غم انگیز
رو جمع میکنه که به خودی خود غصه نداره اما یه شب میپاشه بیرون همش:)
هدایت شده از شـاید نویسنده:)
#پاراگراف
۵۷_شازده و رز
و تو فراموش نمیشوی
حتی با گریه های عمیق؛
چه احوالات خوشی در خیالاتم پرسه میزد
خیال انکه روزی من و تو؛ ما میشویم..
و ما در بیخ نفس های هم نفس میکشیم،
ما دست در دستان هم میبندیم
و انگشتان ظریف تو در میان انگشت های من گره میخورند و تو رخت سفید عروسی تنت کرده ای و من
میخواهم دورت بچرخم و تصدقت شوم
و تو عشوه و ناز بیایی و من خریدارش شوم!
من شازده شوم و تو گل رزی که من در میان تمام عالمیان دورش میچرخم!
خیالم به وقوع پیوست
من هنوز هم فدایت میشوم،
و تو هم
در میان عالمیان در کنار سنگ مزارهایشان گام های استوار میگذاری و صدای خنده هایمان میپیچد در گوش سینه قبرستان،
میچرخانی و دستان مرا میکشی تا تورا همراهی کنم،
و چه خوش است که تو هنوز در نگاهم میرقصی؛
حال که فکر میکنم
میان من و تو در وجودم،
ان کس که ماند تو بودی و
ان کس که مرد من بودم...
_سیده زهرا موسوی