ادم چیزهای ریز ریز غم انگیز
رو جمع میکنه که به خودی خود غصه نداره اما یه شب میپاشه بیرون همش:)
هدایت شده از شـاید نویسنده:)
#پاراگراف
۵۷_شازده و رز
و تو فراموش نمیشوی
حتی با گریه های عمیق؛
چه احوالات خوشی در خیالاتم پرسه میزد
خیال انکه روزی من و تو؛ ما میشویم..
و ما در بیخ نفس های هم نفس میکشیم،
ما دست در دستان هم میبندیم
و انگشتان ظریف تو در میان انگشت های من گره میخورند و تو رخت سفید عروسی تنت کرده ای و من
میخواهم دورت بچرخم و تصدقت شوم
و تو عشوه و ناز بیایی و من خریدارش شوم!
من شازده شوم و تو گل رزی که من در میان تمام عالمیان دورش میچرخم!
خیالم به وقوع پیوست
من هنوز هم فدایت میشوم،
و تو هم
در میان عالمیان در کنار سنگ مزارهایشان گام های استوار میگذاری و صدای خنده هایمان میپیچد در گوش سینه قبرستان،
میچرخانی و دستان مرا میکشی تا تورا همراهی کنم،
و چه خوش است که تو هنوز در نگاهم میرقصی؛
حال که فکر میکنم
میان من و تو در وجودم،
ان کس که ماند تو بودی و
ان کس که مرد من بودم...
_سیده زهرا موسوی