وال ای میگفت:
But I don't want to just survive,
I want to live...
ولی من نمیخوام زنده بمونم میخوام زندگی کنم...
محمد العدوی میگه:
یا رَبِّ لا تُعَلِّق قَلْبَى بِما لَيْسَ لىِ
پروردگارا!
قلب من را برای انچه برای من نیست، وابسته مگردان...
اگه امشب کسی بهت شب بخیر نگفت من عوض همشون بهت میگم:
این روزا هم میگذره انقدر فکر نکن اروم بخواب بسان ماه🌙...
شبت بخیر🍃
وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (ایه۱۳۹- سوره آل عمران)
سست نشوید، غمگین نشوید شما پیروزید اگر ایمان داشته باشید
#پاراگراف
۱۲_کافه پلونیا
دخترک قصه ما سوار ماشین قدیمیاش میشود،
یک دو سه...
اییی ایییی
طبق معمول با استارت اول روشن نمیشود، دخترک نفس عمیقی میکشد و دوباره تلاش میکند
اییی قن قننن
ماشین را با احتیاط از حیاط خانه بیرون میآورد و آهنگ محبوبش را پلی میکند
( نشد بشم اون شازده اون مرد)
شیشههایش را پایین میکشد میخواهد از هوای بهار لذت ببرد چون ترکیب
بوی بهار نارنج و خاک و برنج
جزو بهترین بوهای جهان است؛
انگار همه بوهای تازه و خوب با هم در این فصل ترکیب میشوند
(صدای بارون)
باران نم نم به شیشه برخورد میکند؛ فرمون ماشین و انگشتهای معمولی دخترک را خیس میکند.
شیشه را بالا میکشد ماشینهای زیادی در شهر نیست؛ دخترک میرود و میرود و باران تندتر و تندتر میبارد و میبارد و همه غم و اندوهها دوریهای عاشقی را از بین میبرد،
دخترک کوچک قصه
حال دگر به مقصدش رسیده است اما کاش روزی به مقصود خود نیز برسد،
ایا امکانش وجود دارد؟
گوشه ای پارک میکند؛ طبق معمول میخواهد به انسانهای درون کافه پلونیا زل بزند
نمیدانم چرا انقدر از این کار لذت میبرد اما او عاشق این کار است،مخصوصاً اگر معشوقهاش انجا باشد،
اما معشوقش برای او نیست...
کتاب نامههای شاملو را باز میکند
( آیدای من،آیدای یگانه، آیدای بیهمتای من،
نه تنها هیچ چیز نمیتواند میان ما جدایی بیفکند بلکه هیچ چیز نخواهد توانست میان آنچه من و تو هستیم و وجود یگانه را تشکیل میدهیم باعث احداث تویی و منی میشود، من و تویی در میانه نیست و اگر رونی نباشد جسمی نیست.
قلب من فقط به این امید میتبد که تو هستی
و تویی وجود دارد که من میتوانم آن را ببینم، او را ببویم و او را در آغوش خود بفشارم و او را حس کنم)
دخترکان قدری نامهها را خوانده که حفظ شده است او به این امید این نامهها را میخواند تا روزی فرا برسد که کسی نامههای او معشوقش را بخواند...
هر بار که نامهها را میخواند در دل خود میپرسد:
آیا من هم روزی شنوا خواهم بود؟
کتاب را میبندد نفسی از اعماق وجودش میکشد کتاب را به قلب خود میفشارد، حالش خوب است
دلیل آن هم آهنگهای شروین و زور زدن به معشوقههای کافه پولونیا و نامههای شاملو میتواند باشد با خود میگوید:
اگر روزی او مال من شد با رنو نارنجی قدیمیام و همین آهنگ میاورمش همین مکان، هیچگاه وارد کافه نمیشوم تا زمانی که اولین بار با هم وارد کافه پلونیا بشویم و ما هم بشویم یک جفت عاشق در کافه پلونیا...
اما آیا به حقیقت میپیوندد؟
آهنگ بعدی شروع به خواندن میکند
(برو نمیکنم هیچوقت تلافی گرفته گریه ات برا چی؟)
غرق آهنگ شروین میشود چشمهای ساده قهوهای اش را به بیرون گره میزند،
بخار شیشه ماشین قدیمی اش گرفته است با سرآستین گل سرخی بخار شیشه را محو میکند
ناگهان...
[خودش از خود خودش]
آری اون معشوقش را دیده است...
با همان کفش مشکی که بندهایش به رنگ طوسی هستند و برای پاپیون بستن مناسب نیست،همان شلوار و بلوز مشکی ساده و بارانی سیاهتر از موهای پریشانش...
طبق معمول سعی دارد موهای پریشانش را با کلاه کپ بپوشاند تا پریشانیاش به چشم نیاید...
طبق همیشه است اما یک چیز در او عادی نیست مانند همیشه لبخند بر لب ندارد انگار چیزی در او کم است... اشکی بر روی گونههای دخترک غلت میزند و میگوید: (شاید او هم همین کمبود را حس کرد و آمده اینجا سعی دارد من را کنار نفسهای گرمش و دستهای سردش تصور کند...)
اما ایا پسرک قصه هم به او فکر میکند؟!
اهنگ شروین درحال گذشتن است تا زمانی که این قسمت موزیک فرا میرسد:
(چشماتو ببند،کنارتم هنوز،چشماتو ببند فرض کن من پیشتم)
دخترک با همان اشک شوق بر روی گونه های سرخش چشمانش را میبندد و با خود زمزمه میکند:
(شاید دگر روزی منی در او کم نباشد)
و هنگامی که چشمایش را باز میکند میبیند برروی کتاب هایش در کتابخانه خوابش برده است...
_سیده ۲۱۳🌱