حس میکرد برای انکه
بدود و خود را در اغوش مادرش
بیاندازد و اشک بریزد
زیادی بزرگ شده است.
ولی من اگه دردهام رو بهتون نمیگم
به این دلیل نیست که صمیمی نیستم باهاتون
نمیخوام شما بخواطر دردهای من غصه بخورید:)
و شاید دیوانگی منشاء انسانی داشته باشد،
شاید من به سمت انسانیت رفتم و انسان های دیوانه،خود را سالم فرض کردند!
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۱
(از زبان لیبی:)
حالا وقتش بود پس از ۵ دقیقه اینور انور کردن چشمهایش را باز کند.
به راستی که شبیه بچه اژدهاست.
(از زبان لنا:)
تار میبینم دست هایم را بر روی چشم های خمارم قوس میدهم تا بتوانم اندکی از تاری چشمانم را بکاهم؛گرمایی بر روی پاهایم حس میشود که گرمای پتو نیست؛
چون طبق شواهد و قرائن کل شب پتو بر تنم نبوده و حالا کمی گلویم میسوزد و
بینی سمت راستم کویر است و سمت چپ اقیانوس.
چشمهایم را بهتر باز میکنم؛
از گوشه ای از پرده اتاقم که دیشب درست نکشیده بودم اش هاله نوری ار نور خورشید امده و مهمان ناخوانده اول صبح ما شده.
رویم را از سمت پرده بر میگردانم و لیبی را میبینم که روبرو اینه ایستاده است و درحال دست کشیدن به موهایش است و اوازی را زمزمه میکند و قر میدهد:
+ یه صبح دیگه...اسمون داره نور میده...واقعا اذیت کردنش چقدر حال میده...
_وای میشه ساکت بشی داری کلم رو میخوری! صد دفعه بهت گفتم اول صبح دورورم نباش،اونوقت تو داری اواز میخونی!
_اولا سلام، منم چند بار بهت گفتم صبح بیدار میشی سلام کن دوما گفتی دور ورم نباش نگفتی اواز نخون سوما اگه اواز سر نمیدادم که الان باید توی اسمون هفتم میبودی و از مدرسه جدیدت جا میموندی، چهارما دیدی چه هاله نور قشنگی مهمونمون شده؟!
قشنگه ،مگه نه؟
+اولا ببخشید سلام
دوما چه گیری افتادم از دست تو
سوما ممنون بابت بیدار کردنم
چهارما دقیقا کجای نورش زیباست؟
زرد نیست که هست،نورش زیاد نیست که هست، گرماشم که باعث میشه بچه ها تو مدرسه بو سیر بگیرن اخه کجا این قلمپه قشنگه؟
_ایششش...جوابت رو نمیدم چون لیاقتش رو نداری!
+باشه جوابم رو نده همون بهتر...
لیبی بی توجه به حرف های من ادامه شعرش را میخواند:
_امروز رو شوخی کن فردا دیگه دیرههههههه.
سعی بر نشستن میکنم اما نیرو گرانش زمین و خواب از قدرت اول صبح اندک من بیشتر است پس
دستم را بر روی زمین میگذارم و باتمام وجود بلند میشوم و مینشینم،
اولین چیزی که روبرویم میبینم آینه و ان گربه مَشنگ روبرو اینه است که البته بی مهریست که نگویم بهترین رفیق سالهای کنونی!
صورت خوابالوی خودم را در اینه میبینم،
دستهایم را در موهای فر پریشانم میکنم و کف سرم را میخارانم!
_سیده زهرا موسوی:)
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"