#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۲۷
مادر شروع به صحبت کردن میکند:
+نمیدونی خیابونا چه ترافیکیه،
مُردم تا بیام ، این لهاک هم بی قراری میکرد،
اصلا به زور خرید کردم.
به سمت لنا میروم خودم را به او میچسبانم.
پدر و مادرش میایند گرد میز و شروع به غذا خوردن میکنند.
...
لنا طبق عادت هرروز اش برروی لهاف ولو میشود،
حتی اگر حس درونیمان نبود هم میفهمیدم که چهره اش داد میزند تا چیزی را بیان کند و به من بگوید!
به سمت اش میروم و با شیب بلندی که میگیرم خودم را بر روی شکمش میاندازم و برروی شکم او پهن میشوم.
+احساس نمیکنی تازه غذا خوردم نباید اینطوری بپری؟ *با خنده
سرم را را به سمت بالا قوس میدهم تا نشان بدهم مخالفم.
+این عالیه که همیشه با من مخالفی.
_اهم احساس میکنم چیزی میخوای بگی اما مغزت نمیزاره بگی...خب میشنوم.
+تو که میدونی چی میخوام بگم پس چرا میپرسی؟
_میخوام بشنوم شنیدن کی بود مانند دیدن؟
+بی سواد این ضرب المثل اصلا اینجا معنی نداره!
_شما باسواد حالا هرچی،
توضیح دادن خیلی بهتر از حس کردنه...
+ اره خب...میخواستم بگم...امروز تو مدرسه یه سوال رو حل کردم و بعدش...
به حرف زدن ادامه میدهد و من محو صحبت هایش میشوم، من تا چند وقت دیگر در کنار او میتوانم باشم وبعد ها چقدر دلتنگ این لحظه میشوم!
_سیده زهرا موسوی.
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
از انسانها هیچی بعید نیست،
این ها همونایین که جواب محبت هاتون رو با"مگه من گفتم بکنی؟" میدن!