#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۲۷
+منم لبخندی بهش زدم..لیبی...الو لیبی میشنوی منو؟
_ها؟ اره اره فهمیدم افرین...معلمت خوب زد تو دهن اون جو فلان فلان شده.
+ولی حواست اینجا نبود.
از رویش به پایین میپرم و به سمت کتابهایش میرم و میگویم:
_لنا بهتر نبود این کتاب هارو یه جا دیگه میچیدی اینجا انگار واسشون اصلا جای مناسبی نیست...
_لناا
_چرا جوابمو نم...
سرم را به رویش کج میکنم، این روز ها انقدر خسته است که همینقدر سریع خوابش میبرد.
از اتاق بیرون میروم به سمت بالا روانه میشوم!
مادر لنا و پدرش در حال گفتگو عمیقی بودند که من وسطش رسیدم گویی:
مادر+: لنا حالش داره بهتر میشه اینطور نیست؟
پدر_:اره منم همچین حسی دارم لکنتش بهتر شده...من فکر میکنم بهتر هم میشه اگه امشب کلبه روی بوم رو ببینه...
+هوم اره..قطعا همینه.
مادر لهاک را بر روی شانه هایش میگذارد تا بخواباند...
اما پدر چه گفت؟کلبه؟ ان هم بالای بام...
...
برروی شکمش مینشینم و در چشمهای بسته اش زل میزنم!
_لنا...لنا بیدارشو دیگه ساعت ۸ شبه...
+هوم... لیبی ولم کن بزار یکم دیگه بخوابم
_لناااا
خودش را به سمتی دیگر میچرخاند.
_بیدارشو دیگه
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۲۸
چشمهایش را باز میکند؛
با دیدن چشماهای من با یک ترس عمیق مینشیند به طوری که انگار اجنه را رو به رویش دیده باشد.
کله اش به کله کوچکم برخورد میکند و من تعادلم از بین میرود و از روی شکمش میوفتم...
_تو روی من چیکار میکنی؟
+خوابت پرید نه؟میخواستم بیدارت کنم.
_از دست تو لیبی...
به سمت بالا میرود.
_سلام مامان سلام بابا
+سلام دختر بابا بیدار شدی ساعت خواب...
_انقدر خ...سته بو...دم که عین یه خر...س قط...بی رو لهاف ول...و شدم."انقدر خسته بودم که عین خرس قطبی رو تخت ولو شدم"
+الانم ولویی فقط نقل مکان کردی از لهاف به مبل...
"از زبان لنا"
گوشی ام را میگیرم و نگاهی می اندازم...
پیامی از تقویم امده است:
"زاد روزتان فرخنده"
امروز و زادروز من؟
انقدر سرگرم بودم که تولد خود را نیز به فراموشی سپردم!
کلمه ای نمیتوانم بیان کنم
باید بگویم تولدم مبارک:)))
به اطرافم نگاه میکنم،
مادر درحال بازی با لهاک،پدر در حال دیدن اخبار شب و لیبی درحال لیس زدن خودش است...
یعنی هیچکدامشان زادروز مرا یادشان نیست؟
چیزی نمیگویم، حتما به دلیل مشغله هایشان تولد تک دخترشان را به فراموشی سپرده اند.
گوشی را کنار میگذارم و به تلوزیون خیره میشوم البته چیزی از سخنان خبرنگار نمیشوم چون در فکر فرو رفته ام و سکوت خانه را در بر گرفته است.
_سیده زهرا موسوی.
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"