خب... امروز به جای رمان پاراگراف داریم..
برای خوندن پاراگراف جدید یه سری مقدمه لازمه..لطفا انجامشون بده!
*برو یک جا خلوت.
*نفس عمیق بکش و صدات رو صاف کن.
آماده ای؟
با صدای گوش نواز شروع به خوندن کن،طوری که خالق یک پادکست بشی!
شـاید من:)
خب... امروز به جای رمان پاراگراف داریم.. برای خوندن پاراگراف جدید یه سری مقدمه لازمه..لطفا انجامشون
#پاراگراف
۳۶_ دورترین نزدیک من..
صدای تیک تیک ساعت..میبینی؟ ساعت داره میگذره و خیلی وقته که از دستم،قلم افتاده..قرار بود بنویسم اینطور نیست؟ اصلا قرار بود چی بنویسم؟
اها، میخواستم از تو بنویسم..ولی حتی یک کلمه هم روی کاغذم دیده نمیشه! تو دلیلش رو میدونی؟
راستش رو بخوای دارم به این فکر میکنم که به چی تو داشتم فکر میکردم،
اما خب باید بگم تو ذهنم هم سر جمع یک سوال مطرح بود، سوالی که بارها از تو توی ذهنم پرسیدم و بی جواب مونده بود، هر روز و هر روز داره بیشتر به چشمم میاد!
پرونده تو سوالت رو خواستم بندازمش پشت قفسه های بایگانی خاطرات خود ساخته ام؛
اما هر دفعه اون سوال پررنگ پرنگ تر جلوم ظاهر شد و هنوز که هنوزه برام سواله، پرونده تورو با خودکار ابی نوشته بودم اما یادمه خودکار جوهر مشکی از دست میداد..فکر کنم مامان دوباره جوهر خودکار هارو جا به جا گذاشته بود،شایدم این تقدیرم بوده که خودکار ابی بگیرم و خودکار مشکی بنویسه..شاید داشت بهم میگفت:
نه تقدیر تو و اون،مشکیه،سیاهِ و تاریکه.
میدونی سوالی که تو پرونده ات از همه پررنگ تر بود چی بود؟
اصلا برات مهمه؟ اهمیت نمیخوام بدم ولی اخه چرا؟
مگه من چی نداشتم که ندیدی؟
مگه تو چی داشتی که دیدمت..
تو انسان ساده ای بودی که نه صدا خاصی داشتی،
نه قیافه عجیبی، ولی واسه من خاص بودی..میدونی از بچگی همین بودم؛ دنبال چیزهای معمولی بودم..علاقه داشتم خودم اون چیزای معمولی رو خاص ببینم..مثل خورشید،عروسک،طرز قرار گرفتن جوهر خودکار روی کاغذ، اره میبینی؟ من همه اینا رو خاص دیدم! چیزهایی که هر روز دارین میبیننشون و هیچ اهمیتی بهش نمیدین که چقدر زیبا میتونن باشن..
من همشون رو خاص میبینم..
اره تو هم مثل همونا معمولی بودی ، هیچکس غیر من نمیدیدت ولی من خاص دیدمت.. انقدر خاص که خودت اگه از چشمام ببینی متعجب میشی..چیزهایی که از تو زبون میارم شاید یه کلمه باشه ولی توی ذهنم بیش از اینها حرف داری...میدونی،از نظرم حس های من عجیبه، خودکاری که کمرنگ مینویسه بهتر از خودکاری که جوهر پس میده ، چراغی که قطع و وصل میشه از چراغی که چشم رو از شدت نور میزنه بهتره، میفهمی چی میگم؟
به نگاهت که فکر میکنم میبینم،
راستش تو هیچ وقت من رو نگاهم نکردی، چه برسه بخوای سرد نگاه کنی یا حتی از گوشه چشم ببینی و لبخند بزنی..اخرین حرفت رو یادمه..توی ذهنم مکالمه ای شکل داده بود..تو داشتی داد میزدی که عاشقمی و من فقط نگاهت میکردم...نگاه من با نگاه واقعی تو، زمین تا اسمون فرق داشت..نگاه من بیشتر از صدای تو بلند بود..نگاه من داشت فریاد میزد که من بیشتر..
نمیدونم شاید هم من تو ذهنم فقط اینطور نگاهت کردم و داد زدم، شاید توی ظاهر نگاه من هم سرد بود.
گفته بودم که ادم ظاهر بینی نیستم و از چیزای معمولی خوشم میاد؟
شاید نگاهم معمولی بود و توی ذهنم فکر کردم چقدر خاصه..شاید همین سبب شد من تو دور بمونیم از هم.
شاید همین باعث شد تو هیچوقت صدای فریاد "دوست دارم" توی ذهنم رو نشنوی..
میدونی من تو خیلی فاصله داشتیم.
من ادم چیزهای معمولی بودم و تو..
نمیدونم از تو غیر از خاطرات نداشته ام
هیچی نمیدونم.
_سیده زهرا موسوی🌿
یکی از دردناک ترین جملاتی که خوندم و هنوز رو قلبم سنگینه این بود:
گاهی دلم میخواد بهت پناه بیارم و بهت بگم انسان ها اذیتم میکنن ولی یادم میاد یکی از همونا خودتی.
سرتون رو واسه آدمهای مهم زندگیتون خلوت کنید،یکهو وقتی سرتون خلوت شد میبینین اون دیگه وقت برای شما نداره..
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۵
لهاک با دستهای کوچکش دستی بر چشمان درشت و سیاهش میکشد،
مادر دست در دست لهاک قدم بر میدارد و در کنار لنا مینشیند و لهاک به سمت پدرش قدم قدم بر میدارد، پدر گوشی را به گلدان مشکی تکیه میدهد و جایگذاری میکند و سپس تایمر را میزند،
دست لهاک را میگیرد و میدود ، لهاک با صدای بلند میخندد و میدود، پدر کنار لنا مینشیند سپس سریع لهاک را در اغوش میگیرد در این هنگام که ثانیه های اخر تایمر به شماره میوفتد لهاک خودش را پرت میکند و انگشتش را وارد کیک میکند؛پدر شگفت زده میشود لنا و مادر میخندند و عکس گرفته میشود.
عکس در هنگام شگفت زده ای گرفته شد،
حالا دیگر علاوه بر لنا و مادر، لهاک هم خنده های عسلی اش را شروع میکند،
لنا بلند میشود و به سمت گوشی میرود و گوشی را در دست میگیرد وعکس را میبیند!
+چه خوب شده*با خنده
"یعنی یکی دیگه نگیریم؟!"
+نه از.. نظرم،میخوام...همین یکی باشه ،
یکی اما خوبش،یکی که نشون...میده ما خانواده ایم!
خانواده اش لبخندی میزنند و لنا هم لبخندی به سویشان روانه میکند!
..
حالا نوبت کیک خوردن بود،خوردن کیک هویج!
مادر لنا با دقت کیک را برش میزند و یکی یکی به دستشان میسپارد ،
برای من هم تکه ای میبرد و در کنارم میگذارد،من هم با زبان زدن کم کم تمامش میکنم،چه کیک خوش مزه ایست!
پدر لنا میگوید:
+خب کیک رو که خوردیم زودتر بریم بخوابیم که فردا کلی کار دارم.
مادر لنا چشمکی به لنا میزند و پاسخ پدر را میدهد:
_میشه بپرسم کدوم کار؟
+خب از لحاظ فیزیکی باید برم اگاهی پیگیر طلب کارا بشم و ببینم میشه شریک نامردم رو پیداش کرد یانه! بعدش هم میرم به اگهی استخدامی کا پیدا کردم،
بد نیست یه سر بهش بزنم.
_آگهی؟ چه کاری حالا هست؟
+ کارگر یه ساختمون.
_میخوای بری کارگر ساختمون بشی واقعا؟
تویی که مهندس بودی و برج میساختی ۵۰ تا کارگر زیر دستت بود حالا میخوای بری کارگر یکی دیگه بشی؟
+اره خب چه اشکالی داره،حداقل شکم زن بچم رو سیر میکنم تازه از اون کار قبلی بهتر هم هست هرروز نگران این نیستم نکنه ورشکست بشم!
_سیده زهرا موسوی.
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
شـاید من:)
خب خب! این یه تقدیمی دیگه از طرف شاید نویسنده است🪐 یه چالش برای شاید نویسنده، که شما برگزارش میکن
درصورتی که شما هم تمایل داشتید روز تولدتون تبریک بگیم..اینجا روز تولدتون رو بزارید.