#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۵
لهاک با دستهای کوچکش دستی بر چشمان درشت و سیاهش میکشد،
مادر دست در دست لهاک قدم بر میدارد و در کنار لنا مینشیند و لهاک به سمت پدرش قدم قدم بر میدارد، پدر گوشی را به گلدان مشکی تکیه میدهد و جایگذاری میکند و سپس تایمر را میزند،
دست لهاک را میگیرد و میدود ، لهاک با صدای بلند میخندد و میدود، پدر کنار لنا مینشیند سپس سریع لهاک را در اغوش میگیرد در این هنگام که ثانیه های اخر تایمر به شماره میوفتد لهاک خودش را پرت میکند و انگشتش را وارد کیک میکند؛پدر شگفت زده میشود لنا و مادر میخندند و عکس گرفته میشود.
عکس در هنگام شگفت زده ای گرفته شد،
حالا دیگر علاوه بر لنا و مادر، لهاک هم خنده های عسلی اش را شروع میکند،
لنا بلند میشود و به سمت گوشی میرود و گوشی را در دست میگیرد وعکس را میبیند!
+چه خوب شده*با خنده
"یعنی یکی دیگه نگیریم؟!"
+نه از.. نظرم،میخوام...همین یکی باشه ،
یکی اما خوبش،یکی که نشون...میده ما خانواده ایم!
خانواده اش لبخندی میزنند و لنا هم لبخندی به سویشان روانه میکند!
..
حالا نوبت کیک خوردن بود،خوردن کیک هویج!
مادر لنا با دقت کیک را برش میزند و یکی یکی به دستشان میسپارد ،
برای من هم تکه ای میبرد و در کنارم میگذارد،من هم با زبان زدن کم کم تمامش میکنم،چه کیک خوش مزه ایست!
پدر لنا میگوید:
+خب کیک رو که خوردیم زودتر بریم بخوابیم که فردا کلی کار دارم.
مادر لنا چشمکی به لنا میزند و پاسخ پدر را میدهد:
_میشه بپرسم کدوم کار؟
+خب از لحاظ فیزیکی باید برم اگاهی پیگیر طلب کارا بشم و ببینم میشه شریک نامردم رو پیداش کرد یانه! بعدش هم میرم به اگهی استخدامی کا پیدا کردم،
بد نیست یه سر بهش بزنم.
_آگهی؟ چه کاری حالا هست؟
+ کارگر یه ساختمون.
_میخوای بری کارگر ساختمون بشی واقعا؟
تویی که مهندس بودی و برج میساختی ۵۰ تا کارگر زیر دستت بود حالا میخوای بری کارگر یکی دیگه بشی؟
+اره خب چه اشکالی داره،حداقل شکم زن بچم رو سیر میکنم تازه از اون کار قبلی بهتر هم هست هرروز نگران این نیستم نکنه ورشکست بشم!
_سیده زهرا موسوی.
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
شـاید من:)
خب خب! این یه تقدیمی دیگه از طرف شاید نویسنده است🪐 یه چالش برای شاید نویسنده، که شما برگزارش میکن
درصورتی که شما هم تمایل داشتید روز تولدتون تبریک بگیم..اینجا روز تولدتون رو بزارید.
حدود یک ماه پیش بود که ناشناسم پر شده بود از حرف خودکشی و هرکدوم اومده بودن و میگفتن قصد خودکشی دارن،
اونشب من حالم خیلی بد شد که چرا انقدر حرف از خودکشیه و سعی میکردم منصرفشون کنم ولی خب من هیچوقت از تصمیمشون باخبر نمیشدم،اونشب اونقدر ناراحت بودم که گفتم دیگه ناشناس نمیزارم، تا اینکه قهوه تلخ اومد بهم گفت:
[اونا وقتی میان بهت میگن قصد خودکشی دارن بخاطر اینه که به تو پناه اوردن تا تو منصرفشون کنی]
چند روز پیش که این تصویر رو خوندم تازه فهمیدم قهوه تلخ عزیزم چی میگفت!
+گاهی به مو میرسه ولی پاره نمیشه
_ گاهی میرسه پاره هم میشه ولی گره میزنیم
+ولی دیگه مثل سابق نیست!