شـاید نویسنده:)
🇮🇷♾🇯🇴
فکر کنم با اتفاقی که افتاده پروفایل دوباره باید روشن بشه:)
وقتی بیدا میشی نگو که باید این کارهارو انجام بدم، بگو فرصت انجاماش رو دارم.
گاهی یک سری انسان ها وارد زندگیمون میشن که ادم حس میکنه خود خدا اون هارو واسمون فرستاده:)))
#پاراگراف
۴۰_متعلق
سلام
دوباره تو را دیدم و ذهنم به دنبالت به گردش درامد
چرا فراموش نمیشوی جان دلم؟
چرا هر بار که فکر میکنم،
پرونده ات که در دلم پشت قفسه های طبقه بندی شده افتاده است را تمیز بر روی میز میبینمش؟
چه داری که از یادم نمیروی؟!
چه بسیار خواب ها که از تو سراغم میاید؛ من که میدانم حتی گوشهی چشمی از تو هم مرا نمیبیند.
مدت های زیادیست که از گوشه ای خیره ات میشوم،
حتی نمیدانم که دلم میخواهد، مرا ببینی یا نه؟
اخر من خیلی ساده ام
گوشهای از جهان خاکستری رنگم سکنا گزیده ام اما
به هنگام که تورا میبینم انگار رنگ ها،
قطره قطره بر زندگی خشکم میبارند و دوباره روحم برمیگردد و من؛ جوانه میزنم و متولد میشوم!
چرا از یادم نمیروی؟
کتابت چرا همیشه برروی میزدلم باز است؟
من که میدانمت که متعلق به من نیستی،
ولی چرا هستی در اقیانوس افکارم.
_سیده زهرا موسوی