شـاید نویسنده:)
قشنگ شده نه؟! Don't copy.
#پاراگراف
۴۳_لاله
در موزه عبرت قدم میگذارم،
نام زندانش چه بود؟!
زندان کمیته مشترک خرابکارها؟
صداها در سرم میپیچد،
صدای جیغ دختران وحشت زده،
آه مردان ناخن کشیده،
صدای شکستن فک و بینی،
ناله های پسری ۲۰ ساله؛ که موهایش را میکشیدند.
بوها تداعی میشود ؛
بوی خون هایی که حال، ازشان لاله دمیده،
بوی کفش های واکس زده ای که برروی فک انقلابیون فشارش میدادند،
بوی جوهر خشکیده ی مهر اعدام ،
پوکه ی سیگار خاموش ،
غذاهای سرد ،
خونابه های کف زمین ،
همه و همه در مشامم میپیچد!
به در و دیوار مینگرم،
دیواری که تمامِ آن لحظات را شاهد بود،
درست از سال ۱۳۵۰ ....
شاهد تمام زجر انقلابیونی که شاه ،خرابکار نامیده بودشان،
در و دیوار اکنون هم شاهد است،
حال در سال ۱۴۰۳ مرا مینگرد که آمده ام تا حرف بکشم که چه شده....!
صدایش را میشنوم .... پچ پچ کنان میگوید:
دخترکان بسیاری در این مکان آمده اند ....
دخترکانی که موهایشان بریده ، ناخن هایشان کشیده و جان هایشان را ستادند !
حال پس از نجواهایش
من نیز شاهدم،
شاهد تمام لحظاتی که آنها لمس کردند و من وهم درک کردم ....!
_سیده زهرا موسوی.
شـاید نویسنده:)
قشنگ شده نه؟! Don't copy.
ادیت و فیلمبرداری و کلش رو خودم انجام دادم🥲🤌🏼
شـاید نویسنده:)
قشنگ شده نه؟! Don't copy.
وقتی رفتیم موزه عبرت؛
یکی از زندانی های ساواک اومد
تا برامون روایت گری کنه،
بعد میگفت:
[شما بچه ها خیلی باحالین،
هم گریه میکنین، هم میخندین و هم شلوغی میکنین:)]
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[از نظرم این ما انسان ها هستیم که باعث میشیم حالمون خوب باشه یا بد،
ما میتونیم از لحظه لذت ببریم حتی میون هیاهو غم انگیری که جلو چشممون رقم میخوره،
ادم ها باید دنبالش بگردن،
باید برای بدست اوردنش تلاش کنن،
اگه حال خوب همینطوری در میزد و وارد میشد هیچوقت نمیفهمیدیم که چقدر مهمه!
راستی از نظرم اگه غم نبود هیچوقت ما معنی شادی رو حس نمیکردیم،
پس امروز لذت ببریم،
اینطور نیست ننجونِ من؟!.]
- هجدهمین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-
شـاید نویسنده:)
بعضی از شب ها هست صبح نمیشه حتی اگه خورشید هزار بار طلوع کنه..
عکسش قشنگه نه؟:)
_اصلا هم من عکس نگرفتم🙄