#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[با وجود اینهمه انتظار و سختی ها من این روزهارو دوست دارم و دلم نمیخواد این روزهام خراب بشن، روزهای جالبی هستن،
پر از سختی ، چالش ، لبخند ، اعتماد و وفاداری من دوستشون دارم. ]
-بیست یکمین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[زندگی رو میبینی چقدر عجیبه؟
پر از چالش که مارو ممکنه سربلند کنه و ممکنه مارو تو باتلاق فرو ببره،
چالش های زندگی چیزهای باحالی هستن، کمک میکنن دوستای واقعیت رو بشناسی و ادمهای اطرافت رو ببینی و قدر بدونی!
چالش های عجیبی هستن،
پر از نکات مثبت!
یکی از نکاتش این هست که؛
باعث میشه من کمتر از زندگیم خارج بشم و بیشتر توی حال زندگی کنم و
برای فردام تلاش کنم!
این روزها سرشار از
ماجراجویی های جدید هست
که واسه خیلی ها ناخوشاینده و حتی ممکنه دوستش نداشته باشن رو ،
من دوست دارم،
گفته بودم از بعضی چیزهایی خوشم میاد که واسه انسانها ،
عادی یا حتی منفوره؟]
- بیست و دومین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-
از اینکه ببینم یکی حالش خوب نبست
و من نتونم کاری کنم برای بهتر کردنش
متنفرمممم..
احساس مرگ میکنم احساس کمبود!
#پاراگراف
۴۴_ بیت الله ۲
،
امشب برای اخرین بار فاطمه اش[س] شیر گرم را در کاسه ای جای داد و به دستان علی اش[ع] سپرد تا جرعه جرعه بنوشد،
در هنگام که کاسه شیر را به لب گرفته و مینوشید ،
درِ چوبی بیت الله به صدا درامد و مولا علی[ع]
در گوش های فاطمه اش شروع به زمزمه کرد:
"فاطمه ام این همان صداست
همان صداییست که تا اندکی پیش برایت روایت کردم!
همان صدایی که من را کشان کشان میبرند
تا با انها بیعت کنم اما..."
"گر من بروم حیا نمیکنند؟!"
فاطمه[س] بی درنگ دستان ظریف و بلورینش را
بر روی پاهایش نهاد و قامت علم کرد
و به سوی در روانه شد...
_ "کیستی؟!"
_ "منم.. أبوحفص عمر بن الخطاب العدوی ، ملقب به عمر فاروق،
گر در را باز کنی با تو فرزندانت کاری نخواهم داشت..."
_ "شما از من میخواهید که مولایم را صدا کنم تا با شما بیعت کند؟!
_ گر تو بخواهی میشود !
_ شما کیستید؟ آیا نمیدانید که او جانشین پدرم؛ رسول خدا پیغمر اکرم بوده است!
آیا نمیخواهید به باور بیایید
که او امام مولای ماست و تنها امیر الموئمنین؟"
سخنان اش به اتمام نرسیده،
حیا نکردند و در را به اتش کشیدند،
همان بیتی را که جبرئیل بی اجازه وارد نمیشد، را پاخور نامحرم کردند،
آمدند تا علی[ع] را کشان کشان ببرند و دست زهرا[س] را از دامنش جدا کنند!
رو به چشمان حسن[ع] فاطمه[ع]را به با دست زدند و
علی[ع] را دست بستند!
میگویند مادر دو بخش است ؛ ما و در
و قصه ی یتیمی ما از کنار در شروع شد ...
_سیده زهرا موسوی🌿