#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[ یادمه وقتی کوچیک بودم و خواهرام
برای خوابیدن خونه نبودن؛
مامانم میزاشت برم پیشش بخوابم،
اما کم کم که بزرگ شدم و
مامان فقط در اتاق رو باز میزاشت
تا نترسم و احساس تنهایی نکنم،
ولی حالا،
خواهرا چه باشن چه نباشن،
من تو اتاقم میخوابم و
در اتاق من بسته است،
دیگه حتی وقتی از هیولا زیر تختم بترسم نمیرم در اتاقش رو بزنم بگم
" مامان میشه بیام پیشت؟"
دیگه حتی اگه گریه کنم هم ،
اروم گریه میکنم که صدای هق هقم مامانمو بیدار نکنه،
اره
دختر کوچولو مامانم خیلی وقته بزرگ شده..]
- بیست و چهارمین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-
امروز دوستم اومد یه خاطره تو کلاس تعریف کنه بعد گفت:
[یه پیرمرده اونجا بود، خانم، سنش از شما هم بیشتر بود😐]
قیافه معلم دیدن داشت و کل کلاس تا ۳ دقیقه ولو رو زمین داشتیم میخندیدیم🤣😐
اگه میدونستین من بابت تک تک
کلماتی که برام تایپ میکنید ،
چقدر بهش فکر میکنم و
چقدر رو احساساتم تاثیر میزاره،
تعجب میکردین.