شـاید من:)
#چالش_شاید_نویسنده اینم یکی دیگه از اون چالش ها نویسندگیه:) یکی از متن های فرح بخشتون رو به عنوان ی
انتخاب خیلی سخت بود ولی
اخر سر اونی که حس بهتری بهم منتقل کرد رو انتخاب کردم.
شـاید من:)
#چالش_شاید_نویسنده اینم یکی دیگه از اون چالش ها نویسندگیه:) یکی از متن های فرح بخشتون رو به عنوان ی
سلام :)چالش نویسندگی
"می دانی به چه فکر میکنم؟به رفتنت به ضمیر خسته شهر که از خیال تو خالی شد و به وقتیکه پنجره ها دیگر نخندیدند وقتی که بهار از باغ ها پر کشید:(
هر چه سرسبزی را در چشمهایم دفن کردم تو سبز ترین برهان قاطع بودی که در حافظه هیچ دایره المعارفی نمیگنجد و هندسه ی مهربانیت در هیچ جای تاریخ ثبت نشده
ای کاش به جای چشم هایم از چشمانت، ساعت هارا میدزدیدم میشدم دزدی که ساعت هارا دزدید تا معشوقه اش هرگز پیر نشود💔
"ماهزاد
شـاید من:)
#چالش_شاید_نویسنده اینم یکی دیگه از اون چالش ها نویسندگیه:) یکی از متن های فرح بخشتون رو به عنوان ی
اه مال من جا نشد.. ایدی ت رو هم ندادی..
.
.
پارت پارت بفرستید برام تو ناشناس تا شب.
اگه احساسات رو خوب منتقل کرد
مال شماهم قرار میدم.
خوبه؟
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[من از چیزهای کوچیک ناراحت میشم،
چون دقیقا من همیشه
به همون چیزهای کوچیک هم تو رابطه هام دقت میکنم تا انسانهارو ناراحت نکنم! وقتی میبینم مردم خیلی ساده از کنار اون جزئیات گذر میکنن و براشون مهم نیست که طرف مقابل از این رفتارشون ناراحت شده، من رو اعصبانی میکنه!
میدونی این دنیا انسانهاش واسه من زیادی خطرناکه،
من رو نجات بدید.]
- بیست و پنجمین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-