به قول معلم زبانمون:
هیچکس خانواده نمیشه،
به هیچکس اعتماد نکنید،
اشکاتون خیلی با ارزش تر از اینه واسه انسانها خرج کنید:)!
#معلمِ_من
یادمه حدود ۱ سال پیش بود
که داشتیم میرفتیم کربلا
و مسیر بحث زیبایی بین افراد خانواده شکل گرفت
که حرف بابام رو خوب یادمه
گفتش:
[از دست دادن بد نیست،گاهی تو یه چیز کوچیک میخوای ولی سهمت بیشتر از ایناعه پس وقتی یه چیز از دست میدی خدا یه چیز بزرگ تر بهت میده حالا چه ادم، چه هرچی]
و من واقعا این حرفش رو درک کردم..
شـاید من:)
یادمه حدود ۱ سال پیش بود که داشتیم میرفتیم کربلا و مسیر بحث زیبایی بین افراد خانواده شکل گرفت که حرف
و راستش خدا یه جوری میچینه تو باورت نمیشه،
مثلا به طور مثال
من کلاس نهم بودم و با یه دختر کلاس هفتمی یه دوستی فان بینمون شکل گرفت
و بعد نهم که میخواستم از مدرسه برم
رفتم سر کلاسش تا برای اخرین باری که میبینمش خداحافظی کنم ازش برای همیشه چون دوست و اشنا بودیم فقط..
و فکر میکردم دیگه هیچوقت هیچطوری قرار نیست ببینمش...
ولی دو سال میگذره و
الان من یازدهمم، اون نهم هست
و رفیق امنِ من و هم تیمی منه:)
باهم دیگه داریم گام های موفقیت رو برمیداریم
و فردا هم باهمدیگه میریم مسابقه:)
شنیدن [دوست دارم] قشنگه
ولی تاحالا شده دوتا بچه بیان بهت بگن:
ما الگو فوتبالیمون تویی؟:))
هدایت شده از وکنا تاج سر
بابا داشت پاکت قهوه ها رو باز میکرد. بوی قهوه تازه توی کل خونه میپیچید، همون طور که صدای گنجشکی در صبحِ بهار. ای کاش مهربونی هم همین طور بود، ای کاش عطر عشق هم به نرمی قهوه های تازه، یا صدای پرندهای در بهار، همه جا میپیچید.
شـاید من:)
#منی_برای_تو
واقعا من همینم،
یعنی از دوستام بپرسی میگن:
[زهرا اصلا حسود نیست]
ولی اگه یکی رو از اعماق قلبم دوست داشته باشم
میتونم همینقدر حسود باشم،
و البته میتونم بازم نشون ندم..