𝂭 𝒟𝒶𝒹𝒹𝔂ʼ𝓈 𝒹𝑜𝑙𝑙
🕯 : 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖽𝖾𝖺𝗋 𝒟𝗂𝖺𝗋𝗒 𝃛
همه چیز از یه شب بارونی شروع شد.
گوشهی اتاق نشسته بود ، با نوری که بیشتر از اینکه فضا رو روشن کنه ، سایهها رو کشدار میکرد . هیچ پیامی از اون براش نیومده بود . یهجوری حس میکرد همه ازش عبور کردن ، بی اینکه حتی پشت سرشون رو نگاه کنن. ” اگه قراره اینطوری برن ، پس بذار برن . چرا باید التماس کسی رو کرد که موندن بلد نیست ؟“ ولی بعدش دوباره ، اون یادش اومد. اون با همون لبخند خستهای که شبیه بقیه نبود و اون جملهش که میگفت : ” حتی اگه توی تاریکی و سایه باشی ، بازم مثل روز اول دوستت دارم. “
And Baby? Even if you hate yourself, I'll love you for the both of us.