برایچایهایعصرِجمعه🇵🇸
تو به من خندیدی و نمیدانستی؛ من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛ باغبان از پی من تند دوی
من به تو خندیدم؛
چون که میدانستم؛
تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛
پدرم از پی تو تند دوید؛
و نمیدانستی باغبان باغچۀ همسایه؛
پدر پیر من است؛
من به تو خندیدم؛
تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛
بغض چشمان تو لیک؛
لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک؛
دل من گفت: برو!
چون نمیخواست به خاطر بسپارد؛
گریۀ تلخ تو را؛
و من رفتم و هنوز؛
سالهاست که در ذهن من آرام آرام؛
حیرت و بغض تو تکرار کنان؛
میدهد آزارم؛
و من اندیشهکنان غرق در این پندارم؛
که چه میشد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت
- فروغ فرخزاد -
برایچایهایعصرِجمعه🇵🇸
من به تو خندیدم؛ چون که میدانستم؛ تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛ پدرم از پی تو تند د
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد!
که به چه دلهره از باغچۀ همسایه،
سیب را دزدیده؛
باغبان از پی او تند دوید؛
به خیالش میخواست؛
حرمت باغچه و دختر کم سالش را؛
از پسر پس گیرد!
غضب آلود به او غیظی کرد!
این وسط من بودم؛
سیب دندانزدهای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق و
لب و دندان ِ
تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام!
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت:
«او یقیناً پی معشوق خودش میآید!»
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
«مطمئناً که پشیمان شده بر میگردد!»
سالهاست که پوسیدهام آرام آرام!
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشهکنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
- جواد نوروزی -
برایچایهایعصرِجمعه🇵🇸
دخترک خندید و پسرک ماتش برد! که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده؛ باغبان از پی او تند دوید
او به تو خندید و تو نمی دانستی؛
این که او می داند؛
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی؛
از پی ات تند دویدم؛
سیب را دست دخترکم من دیدم؛
غضبآلود نگاهت کردم؛
بر دلت بغض دوید؛
بغض ِ چشمت را دید؛
دل و دستش لرزید؛
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک؛
و در آن دم فهمیدم؛
آنچه تو دزدیدی سیب نبود!
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک؛
ناگهان رفت و هنوز؛
سال هاست که در چشم من آرام آرام؛
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان؛
می دهد آزارم؛
چهره زرد و حزین ِدختر ِ من هر دم؛
می دهد دشنامم؛
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز؛
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛
که خدای عالم؛
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟
- مسعود قلیمرادی -
برایچایهایعصرِجمعه🇵🇸
او به تو خندید و تو نمی دانستی؛ این که او می داند؛ تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی؛ از
دختری میخندید...
پسری دلهره داشت..
پسرک تند دوید...شاخه ام را کاوید....سیب سرخم را چید...
گامهایش تند کرد سوی دختر به شتاب... سیب را داد به او..
دخترک میخندید...باغبان خنده ی دختر را.سیب دندانزیده دستش را با هم دید...
پسرک دلهره داشت...غضبالوده روان شد ز پی اش...
دست دختر لرزید..سیب سرخش لغزید...
سالها میگذرد...
دخترک چشم به راه...پسرک کینه به دل...
باورم نیست که یک سیب؟دیده ی دخترکی تر کرده..پسری را به تمنای وصالش کشته...عشق پاکی به تباهی برده...
این همه ویرانی ز یک سیب برمی اید؟نکند امده است؟؟
سالها میگذرد...
باغبانم رفته.ریشه ام خشکیده...شاخه ام بشکسته...ان پسر خردم کرد..
تیشه اش را که به پایم میزد! زیر لب زمزمه کرد:
کاش باغچه خانه ی شان سیب نداشت"
- تنها -
هدایت شده از MeghdadArt
#پوستر | همه عالم تن است و ایـــران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
به عشق ایران انتشار بدید
@MeghdadArt
برایچایهایعصرِجمعه🇵🇸
#پوستر | همه عالم تن است و ایـــران دل نیست گوینده زین قیاس خجل به عشق ایران انتشار ب
نیست گوینده زین قیاس، خجل!..(: