برف می بارید و ما خاموش
فارغ از تشویش
نرم نرمک راه می رفتیم ..
- مهدی اخوان ثالث
نگاهم محو چشمانت برایت شعر میخوانم
خودم اینجا دلم اینجا حواسم را نمیدانم!
آسمان تاریک و تاریکتر میشود
سیاهی و کبودی در رقابتند
اما ستارهها هنوز
برای تو میدرخشند
ما چشم هاى مستِ تو را سر کشیده ایم !
ما را به خمرههاىِ شراب احتياج نيست ..
میشود مثلِ دو تا کوه به هم تکیه کنند ،
موجموهای ِمن و شانهی مردانهی تو .