امشب بعد از این همه مدت آروم بودن یه استرس وحشتناکی تو وجودم افتاده که نمیدونم چجوری از بینش ببرم.
استرس نه، بیشتر حسای بده.
اینکه از فردا چی؟ از فردا که من اینجا نیستم حالشون خوب میمونه؟ خودم چی؟ از فردا میتونم ادامه بدم همینجوری؟ چه کار های دیگه ای از دستم بر میاد و باید انجام بدم؟ اگه به مرگ طبیعی بمیرم تو این وضعیت چی؟ همه چیز داره پیچیده میشه. و تنها نقطه ی امیدم خدای بالا سرمه و فقط میدونم که اعتماد کردن بهش بهترین راهه.
″میم.ب″
استرس نه، بیشتر حسای بده. اینکه از فردا چی؟ از فردا که من اینجا نیستم حالشون خوب میمونه؟ خودم چی؟ از
اینا همش نتیجه دیر خوابیدنه خانومم
هدایت شده از مَکنونِمَکتوم
اولین شبیه که چهارشنبه سوری تو خونه نیستم و تو خیابونم.