اون لحظه ای که گرسنه ای و تصمیم میگیری یه خوراکی جدیدو امتحان کنی و بدمزه درمیاد<<<<
کم کم بیخیال میشی
کم کم میفهمی دلیل غمت دیگه برات مهم نیست
کم کم میفهمی هیچی ارزش درگیر شدن نداره
همشون کم کم اتفاق میوفته..
وقتی تو کلاس یه کار تیمی رو با دوستت باید انجام بدی و برای اولین بار تو عمرت از کار تیمی خوشت میاد>>>>
هر شبی که بعدش تعطیلم عین خرس زود زود میخوابم ولی شبایی که فرداش بدبختی و کار و زندگی و درس و مدرسه دارم عین جغد بیدار میمونم
فقط بهم بگو چه مرگته زنیکههههه
اینا فقط یه عده حرف و کلمه و پیامن؟ ولی من همه ی حسای تو اون پیام ها رو میفهمم
صمیمی شدنا و در مقابلش سرد شدنا رو میبینم و حس میکنم
و کاش فراموش میشدند.