متنفرم از اینکه چیزایی که الان میخوام روی دلم بمونن و وقتی زمانشون گذشت بهشون برسم که دیگه نه ذوقی براش باشه نه لذتی
زندگیم اینجوریه که از چاله درمیام میوفتم تو چاه بعد از چاهم درمیام میوفتم تو چاه بزرگتر👍🏻
حقیقتا باید بگم ممنون که تعطیلات تموم شد اینجوری حداقل میتونم برای مدرسه رفتن اعصابمو به هم بریزم نه برای چیزای مزخرف و رو اعصاب دیگه
"ترجیح داده ام که به اصطلاح، خودم را به آن راه بزنم. تک تک سلول هایم از فشار در حال فروپاشی هستند و من هنوز خود را در خیالاتم غرق میکنم.
واقعیت هر ثانیه مانند پتکی سنگین بر سرم کوبیده میشود و من باز.. باز ابر بالای سرم را بزرگ میکنم. اما همین که این ابر دچار انفجار شود، انسانی در زیر طوفان آن خفه میشود.
چند باری اتفاق افتاده.. ترکیدن ابر را میگویم. آن ابر بار ها منفجر شده و من هنوز زیر دریای خیالات، خیال پردازی میکنم تا جایی که این دریا کاملا مرا دربر بگیرد و با خود ببرد. به امید اینکه شاید دریایی که ساخته ام نجاتِ من باشد.."
آره خب
در نهایت خودم خودمو به این وضع کشیدم
وگرنه بدتر از من هم بوده که خودشو از این لجنزارها بیرون کشیده
هدایت شده از مَکنونِمَکتوم
برام از "کاش زودتر پیام بده" تبدیل شدی به "اه دوباره این پیام داد"