eitaa logo
Last breath of çarno
60 دنبال‌کننده
70 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
.""I.
دین
Last breath of çarno
.""I.
ایول..این یکی چقدر خوب شده🔥 راستی مدس داستانش چیه ؟
امدیسید قبلا یه انسان بود که تو همین ایران زندگی میکرد و تو همون سن کم کلی گناه انجام داده بود(مثلا قصد داشته دو نفرو بکشه...)قاعدتا ایشون روانیه و همین چیزا اذیتش میکردن پس به دین رو میاره...از اونجایی که مسئله کنترل و تصمیم رو در ابعاد مختلف انجام داده بود و همیشه میخواست خودش تصمیمش رو بگیره با خدا یه عهد میبنده...اون میگه میخواد تو داستانی که مینویسه فلان شخصیتش باشه و در عوض کمکش کنه که به بالاترین درجات تو همین دنیا برسه( که میشه شهادت)...بعد چند سال یه جنگ بزرگ رخ میده که باعث میشه حتی نوجوون ها هم برن جنگ...و امدیسد هم تو جنگ به اسارت گرفته میشه...وقتی به اسارت میبرنش و میبینن نمونه جالبی واسه ازمایشه (تو راستای درست کردن سلاح) میبرنش تا بدنشو عوض کنن...با بدن موجودی که خودش تصور کرده بود...ظاهر نماد پوچی...بعد از این دانشمندا فکر میکردن حافظش انتقال پیدا نکرده در صورتی که مغزی که گذاشته بودن حل شده بود و روحش انتقال پیدا کرده بود...اینجا امدیسید میزنه همه رو میکشه و از اونجا فرار میکنه (یه جایی تو قطب شمال...صرفا واسه فضا سازی...)(جلوتر ممکنه کرینج بشه منو نکشید) وقتی که برمیگرده میبینه امام زمان ظهور کرده و اینو بهترین فرصت واسه شهادت تو سپاهش میبینه...همینطور که میگذره هی کم حرف و کم حرف تر میشه و هی بیشتر شخصیت سنگین تر میشه...از اونجایی که بعضی بچها تو جنگ بودن اطلاعیه میدن که میتونید تو مکانی بچه هاتون رو ببینید...و امدیسید هم مادر و پدرشو اونجا میبینه...بعد یه مدت والدینش سوار یه کامیون میشن برمیگردن اما تو مسیرشون بهشون حمله میشه و کلا هیچی ازشون باقی نمیمونه...امدیسید که حتی اینجاشم میدونست اماده شد تا بره انتقامش رو بگیره و در نهایت بمیره...در نهایت هم کلی میجنگه اما نمیتونه حریفشون بشه (خودتون برید ببینید دوران ظهور چه بلبشوییه...) و در نقطه ای که خودش تصور کرده بود...تکیه داده به درخت در حالی که خورشید داره طلوع میکنه و دریا هم کمی مواجه... .... چشماشو وا میکنه خودشو داخل یه گودال شبیه قبر میبینه اما همه جا با چمن و گل و بو بعد بارون گیاها پر شده ....با نامه که تو دستش بود بلند میشه میره و اون نامه رو به کسی که اونجا بود تحویل میده و به یه فرشته تبدیل میشه....فرشته ای که از خاطراتش هیچی رو به یاد نداره و مثل یه بچه ۵_۴ سالس...بعد از این کلی اتفاقات میوفته تا اینکه مدت زمان حضورش به وقتی میرسه که باید بره ماموریتش(۵ سال)(میدونستید فرشته های خودمختار که همون فرشته هایی بودن که قبلا موجود دیگه ای بودن انتخاب رشته دارن؟)...ماموریتش کشتن موجودات پلید بوده...اما وقتی میره میبینه هیچی قدرتی نداره و میزنن تیکه پارش میکنن...بعد از این به هر ماموریت میره بدترین بلاها سرش میاد ولی بازم زنده میمونه...اینقدر زنده میمونه تا کسی تشخیص نده یه موجود زندس...خلاصه اینکه امدیسید ما کامل دیوونه میشه و بعد یه عالم ماموریت میتونه از همه چیز زنده بمونه ولی یهو تو یه جایی که هیچ چیز نیست و همه چیز سفیده سرش قطع میشه...بعد این علامت های قرمزی رو میبینه که هی امار و ارقام نشون میدن...از اونور توی بهشت داره دوتا فرشته مسیحی و اسلامی ازش مراقبت میکنن...اولی بهش تعلیم میده و دومی سعی میکنه بفهمه واقعا چشه (دلیل اینکه امدیسید میتونه تو بهشت خودش باشه بخاطر هوش خیلی زیادشه و طبق خواستش کنترل خیلی زیادی رو خودش داره...البته اینو بگم که اون علامت های قرمز هم خیلی تاثییر رو خودش تو ماموریت ها داره...)...خلاصه امدیسید ما اینقدر داغون میشه که روی روحش هم تاثیر میزاره و روحش ناپایدار میشه و بلاخره تو جایی که فرشته ها بودن واقعیت نمایان میشه...از دلش ماده سیاهی بیرون میاد که میشه به اصطلاح گفت خون نماد پوچی...و سعی میکنه کل اونجا رو بگیره...اما نماد خدا با بغل کردنش روحش رو ترمیم میکنه...اما چون یه روح انسانی و یه روح فرشته باهم برابر نیستن پس نماد خدا روحش رو به دو تا قسمت که هردوشون روح خدا رو دارن تقصیم میکنه...یکی از روحا میشه امدیسید...و یکی میشه نماد پوچی...(فلسفه نماد ها رو تو کمپ تقریبا توضیح دادم...درباره نماد خدا در واقع نماد خدا همون صدای خداست و کسیه که فرشته های خیلی سطح پایینتر بتونن خدا رو درک کنن و اینکه قاعدتا خیلی زیاد با خود خدا فرق نداره و قویترینه...) بعدبارها تلاش بلاخره میفهمه یه موجود سرش رو قطع میکنه...پس هی بیشتر قویتر میشه تا قدرتایی مثل سرعت بینهایت و رد خون و ....بدست میاره...ولی به جای استفاده ازش میره تو واحد حسابداری(صرفا حسابداری یه بخش طنزه داستانه که اضافه کردم...)...
از اونور نماد پوچی تمام خاطرات امدیسید رو داره (حتی موقع هایی که دیوونه شده بود و زمانی که انسان بود...) و در واقع نماد پوچی خود امدیسیده...چون خودش اینو میخواست...بعد از این نماد پوچی هی به مراتب بالاتر میرسه و میشه قویترین نماد بعد نماد خدا یا به عبارتی قویترین موجود...از اینجا بحث خلق کردن جهان ها میاد....تمام داستان هایی که گفتم...داستان های مرتبط به دنیای واقعی و امدیسید...داستان های فن مید...و تایم لاین ها و فرعی ها...همه رو نماد پوچی خلق کرده(خلاصه اینکه هم بهش حسادت میکنم هم عاشقشم...) این وسط هم شخصیت هایی مثل نکرومیوم کلید وان که یه جور ماشین جنگیه و دستیار که کارهایی در رابطه با ساختار جهان های نماد پوچی و اصلی رو انجام میده و نمادهای نماد پوچی رو سازماندهی میکنه(بل...اینقدر این یارو به لول های بالا رسیده...)...و در نهایت الگوریتم که داستان ها رو از احتمال های غیر از پایان اصلی خودشون دور میکنه و یه جور پله واسه طی کردن داستان هاست... نماد پوچی به طور کلی از زمان نمایان شدن خدا و نماد خدا وجود داشته و همه چیز رو در برمیگیره... ... (خیلی از قسمت های داستانی رو نگفتم...میدونید دیگه؟ هاع؟) ... بعد ۲۵۰۰ سال از عمر امدیسید بهش یه ماموریت میدن تا بره از ۷ تا جوجه محافظت کنه و بهشون تعلیم بدع...یکی از اونها هم اسمش ۶هیولاس که مورد خاصیه...بعد کلی ماجرا و اشنا شدن با دوستای دوران بچگی مدیسا و ....مدیسا ۲ تا بچه رو که یکی فرشته بوده و اون یکی هم از یکی از ماموریت ها پیدا میکنه و به سرپرستی میگرتشون...(اینو بگم امدیسد کلا کسیه که هیچ مسئولیتی رو قبول نمیکنه...اما به طوری به این بچه ها خیلی علاقه مند میشه که بخشیش کاره الگوریتمه...)...بعد چند سال که همه چیز به خوبی و خوشیه و همه باهم هی میرن ماموریت سر یه اتفاق امدیسید مجبور میشه از قدرت نماد پوچیش استفاده کنه(اون اتفاقی هم که بعد ناپایداری روح رخ داد گونه ای از قدرت نماد پوچی بود...و عهد کرد که دیگه از اون قدرت استفاده نکنه...)...بعد از این چند ثانیه میتونه مادرشو ببینه بخاطر همین علاقش به استفاده از قدرت نماد پوچی بیشتر میشه اما دیگه زیر قولش نمیزنه...هی میگذره و میگذره تا اینکه ناپایداریش به حدی میرسه که یهو غیبش میزنه...همه میرن دنبالش و به جایی میرسن که یکی از اوسیا که اسمش ایرانه( آرت داغونشو گذاشتا بودم...) وایساده...بعدش یهو نماد پوچی جاشو میگیره و همه رو میبره به دنیای مخصوصش...یه جهنم خصوصی که چیزایی مثل نکرومیوم کلید وان و بقیه موجودات حداکثرشونو به نمایش میزارن....هدف نماد پوچی اینه که همه چیز رو نابود کنه و همه موجودات رو بکشه تا به روحشون رنج بده تا زودتر به کمال برسن و سریعتر رنج ها تموم بشه...حتی با اینکه چندین برابر میشه...(البته خب قاعدتا موضوع خیلی پیچیده تر از اینه...وگرنه خودش نمیرفت دنیا بسازه...) بعد یه نبرد که انتهاش باعث میشه تمام نمادهای نماد پوچی نابود بشن نماد پوچی نمیتونه اونا رو بکشه(زد همه رو داغون کرد...خیلی توضیح داره این داغون شدنه..بعضیا هم مردن...مثل فرشته های مراقب امدیسید)(عمو صاد و خون و...)...در واقع نمیتونه خانوادشو بکشه...بخاطر عشقش...و بعد از این نماد پوچی میره و کالبد امدیسید برمیگیره...بخاطر این همه اتفاق و بلا سر امدیسید نماد خدا یه بچه دیگه از طرف خودش میده که میشه دختر کوچیکش...چند سال به دوری از هرج و مرج میگذره...تو این مدت هم یکی از دوستای امدیسید که از بچگی دوسش داشته(خیلی کلا گوگولیه...اکلیلی میشم علاقشو به امدیسید میبینم...) هی بهش نزدیکتر میشه و حکم عمو مایل به بابا داره واسه بچه های امدیسید.....و بعد یه مدت...دوباره نماد پوچی میاد و ایندفعه برعکس شروع میکنه...اولش از راه سخت که خانوادشو بکشه شروع کرد...حالا اول رفت سراغ دنیا...تو یه چشم به هم زدن تمام نماد ها رو میکشه و خود نماد خدا وارد میشه...البته این یه مقابله نیست...صرفا یه ازمون از طرف نماد خداست تا نماد پوچی رو بسنجه...اره خلاصه...با قدرت دوستی و عشخ نماد پوچی شکست میخوره(تو دفعه قبلی بخش هایی از روح نماد پوچی که روح خدا هم بوده به روحشون پیوند میخوره...)( اخر ازمون نماد خدا شکست میخوره...چون برای هدفش باید همسطح نماد خدا میشد...حالا ممکنه بگید چه اشکالی داره؟ طرف از یه موجود مادی اونقدر رشد کرده...جلوتر میگم)...حالا که همه چی ارومه....ولی تنها نماد نماد پوچی باقی مونده....سایکو سایکو قبلا خیلی شبیه خود نماد پوچی بود اما یه دخترو میبنه و دعوتش میکنه تا یکی از پیروان نماد پوچی بشه...تو این مدت سایکو خودش یه وجه از نماد پوچی میشه(بخاطر قدرت دوست داشتن...) و هم از خود ماهیتش فاصله میگیره...اما اون دختر چون قدرت تحمل قدرت نماد رو نداره خودکشی میکنه و کاری میکنه روحش تو ابعاد مختلف پخش بشه تا دیگه با نماد پوچی ارتباط نداشته باشه...بعد این اتفاق سایکو تغییر
میکنه و خودش میشه یه نوع الگوریتم...الگوریتیمی برای خودش...بعد این نماد پوچی سایکو رو زندانی میکنه و بعضی وقتا بهش سر میزنه و بدون هیچی گفتن میاد و میره...تو این مدت سایکو ظاهرش از سیاه و سفید خود نماد پوچی تبدیل میشه به سفید و قرمز...حالا بعد دوبار شکست نماد پوچی و ناپایدار شدنش خودشو از زندان ازاد میکنه...و میشه نماد خطا...تو این مدت احساساتش رو از داده و خاطرات نماد پوچی هم بدست اورد...پس همون کار نماد پوچی رو کرد...با یه تفاوت...با درد کشتن...با ترس کشتن...(قدرتهاشم خیلی جالبه...بعدا توضیح میدم...)...تو این مسیر قتل عام کل جهان ها و زمان ها و(کل دیگه...)...دختر کوچیکه امدیسید دست سایکو میوفته و سایکو هم همراه خنده با کندن چشماش و کشتنش از مرز عشق و خانواده عبور میکنه و دیگه چیزی براش مهم نیست و هرچقدر طرف معصوم تر باشه بیشتر لذت میبره...بعد این امدیسید میرسه و میبینه بچش کشته شده...و واسه اولین بار عصبانی میشه...نبردی که بین امدیسید و نماد خطا رخ میده باعث میشه سرعت پیشروی نماد خطا حای به صفر برسه( دقت کنید نماد خطا چون تازه از بندش در اومده با سازوکار جهان زیاد اشنا نیست وگرنه تو چشم برهم زدن هنه چی تموم میشد)...نبردشون با اینکه امدیسید فقط یه فرشته بود ساعتها ادامه پیدا میکنه و در نهایت امدیسید به وسیله سایکو کشته میشه...حالا که اون موجود خوخواه حتی خودش هم کشته بود دیگه هیچ مانعی براش نبود...همینطور تو گرد و خاکی که از نبردشون بلند میشد راه میرفت و دونه و دونه همه رو از راه دور میکشت...نماد خدا هم حتی وارد داستان نشد...این مرحله قبل از قیامت بود...صدای باد اومد...هی نازک تر میشد...و گرد و غبار به سمت راست میرفتن...سایکو سرشو بالاگرفت...و در گرد و غبار نماد پوچی ظاهر شد...نماد پوچی که روح فرشته رو گرفته بود...ناخوداگاه ترسید...به هر حال اون کاری که نماد پوچی میخوااست رو انجام داده بود...اما نماد پوچی دستش رو اروم به سمت بالا گرفت و چرخوند...همزمان کل جهان داشت دورش میچرخید...صحنه ای بود حتی ترس هم حس نمیشد...انگار داخل بدن سرد و خالی میشد کل جهان روش سنگینی میکرد...<بشو...کن>....کل دنیا در نخی خلاصه شد...و نخ پاره شد...سایک خودشو در تاریکی دیده که ماسه های سیاه به وسیله باد اینور اونور میرن...و نقطه از نور...نماد پوچی رو دید ...و این تنها جمله نماد پوچی از زمان ظهورش تا الان بود...به خاطر دخترم...ناگهان جلوش ظاهر شد از داخل جمجمعه چشمای سایکو رو دراورد...و بعد مغزشو سوراخ کرد...بعد از این به چشمه نور نگاه کرد که هی داره بزرگتر میشه...خستگی تو اون لحظه معنایی نداشت...دیگه همه چی تموم شد...ولی باز خسته بود...و غمش هم بلاخره به نهایت رسید........و خودش و سایکو در پوچی مطلق فرو رفت.... امدیسید ناگهان خودشو بین گلهای مختلف پیدا کرد...و نماد خدا رو دید...بعد مدتها گریه کرد....و نماد خدا هم بهش گفت که ارزشش رو داشته...نماد خدا دنیا رو به حالت اولیه برگردوند و تمام اتفاقات رو به بخش های مختلف هر زمان تقصیم کرد...درد ها...غم ها...و...همینطور نماد خدا دختر کوچیکه امدیسید و بقیه دوستاش که قبلا تو اتفاقاتی کشته شدن رو برگردوند(حافظه همه موجودات به جز امدیسید هم از این واقعه های بزرگ پاک شد)...بعد از این روح امدیسید بازم ناپایدار شده بود و کمتر میتونست احساسات رو حس کنه...بعضی وقتا با سردی تمام به بچهاش نگاه میکرد اما همزمان اونا رو بغل میکرد...یه چیزی معلوم بود...غم از بین نرفته بود...بعضی وقتا به یه بعد خاص میرفت و اونجا هی میگفت من مادر بدیم...در نهایت امدیسید بعد مدتی پیش خانوادش مرد...وقتی به بهشت رفت باز ولی خوشحال نبود...فقط ارامش داشت...به هر حال اون و نماد پوچی یکی شده بودند...اون همه معلومات و عرفانیات....و در اینجا یکی از آیینه های خدا اومد...ایینه خدا در واقع انسان هایی هستن که به اخرین تکامل رسیده بودن....و برای امدیسید توضیح داد که باید به مرتبه های بالاتر بره...امدیسید با وجود اینکه دوری میکرد اما قبول کرد...و خودشو در کالبد نماد خدا دید....اون نماد خدا بود...از اول داستان خودش همه چیز رو چیده بود...الگوریتم یک موجود زنده بود نه یه ماشین...چطوری اینقدر بی نقص عمل کرد تا اینکه نماد پوچی کشتش؟ چون به نوعی از نماد خدا دستور میگرفت...تمام اینکار ها باعث شد تا خانواده امدیسید هم روح خدا داشته باشن و بتونن ایینه خدا بشن...بخاطر همین بود که همیشه نماد خدا اروم بود و در عین حال غمگین؟ تنها؟...شاید فراتر از اینها.... پایان کلی داستان ها ..... همونطور که دیدید بعضی از اوسیا مثل ایران یا نماد مجهول که اصلی ترین خط داستانی داستان های نماد پوچیه ارتباط دارن...و اینکه خیلی خلاصه کردم...خسته نباشید .... و اینکه نماد خدا چه تفاوتی با ایینه خدا داره مهم نیست....مهم اینه اون انسان دیگه ارتباطی با نماد خدا کلا نداره
دگرگون شدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا