eitaa logo
رسانه الهی
358 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
697 ویدیو
12 فایل
خدایا چنان کن سر انجامِ کار تو خشنود باشی و ما رستگار ارتباط با ما @Doostgharin
مشاهده در ایتا
دانلود
Part03_مطلع عشق.mp3
7.83M
💞 مجموعه ای از پندها و نصایح حضرت به زوج های جوانی که توفیق یافته اند خود را با آهنگ کلام ایشان آغاز نمایند❤️ 🎧 🎙راوی : یاسر دعاگو رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رسانه الهی
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ #رمان #ستاره_سهیل #قسمت_پنجاه_وهشتم بالاخره فرشته سکوت را شکست. -خب، اگه دوست داشت
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ بخاطر قرارهایش با مینو، کلاس‌ زبانش را یک در میان می‌رفت و نمراتش افت کرده بود. البته، سعی می‌کرد بیرون رفتنش را طوری مدیریت کند که به وقت کلاسش نخورد، اما در برابر اصرارهای مینو نمی‌توانست زیاد از خود مقاومت نشان دهد. با این حال، روز دوشنبه‌ای توانست، بعد از چند وقت به کلاسش برسد. بعد از تمام شدن درس، استاد از او خواست که بعد از کلاس بماند تا با او صحبت کند. ستاره با این‌که می‌دانست موضوع غیبت‌های متعددش است، اما نمی‌دانست چه جوابی بدهد. از طرفی دلش نمی‌خواست دروغ بگوید، از طرف دیگر اگر راستش را می‌گفت ممکن بود، عمو هم از این ماجرا باخبر شود و آن‌وقت، ماندن در آن خانه برایش از هرزمانی سخت‌تر می‌شد. درفرصتی که بچه‌ها در حال ترک کلاس بودند، دلایلش را آماده کرد. یاد حرف مینو افتاد که گفته بود، بهتر است برای حفظ احترام بزرگ‌تر، حقیقت را فقط وارونه جلوه دهد. با این توجیه خودش را آرام کرد. استاد از روی صندلی بلند شد و درحالی‌که داشت کتاب‌هایش را جمع می‌کرد، پرسید: «شکیبا، می‌دونی تعداد غیبتت از حد مجاز بیشتر شده؟ احتمال افتادنت زیاده» کمی روی صندلی جابه‌جا شد. ‌‌-بله استاد! می‌دونم، ولی.. I سرش را پایین انداخت. با گره زدن دستانش، سعی در پنهان کردن لرزششان داشت. استاد از پشت عینک، دقیق‌تر نگاهش کرد. -ولی چی شکیبا؟ -استاد.. راستش، زن‌عموم چند وقتیه مریضه. همه‌اش دنبال دوا دکترن. عموم که بیشتر وقتا مأموریته، مجبورم خودم دنبال ببرمشون دکتر. می‌بینین استاد، شانس منم از زندگی همینه که بجای درس و کلاس خودم، برم دنبال درمون زنِ عموم.. نه مادر خودم! جملات آخری را با چنان بغضی گفت که خودش هم باورش شد، عفت دچار یک بیماری صعب العلاج شده. استاد به حدی تحت‌تأثیر قرار گرفته بود، که ستاره چشمان پر از اشکش را از پشت عینک دید. در دلش خطاب به وجدانش گفت: "خب، کار خلافی نکردم، فقط می‌خوام یه‌کم شاد باشم و احساس آزادی کنم، نزدیک فاینال، حسابی می‌خونم." استاد کمی دماغش را بالا کشید. -امیدوارم کاری از دست موسسه بربیاد. من با مدیر حرف می‌زنم، ببینم می‌تونن غیبتارو مجاز کنن یانه. ولی به دوستات چیزی نگو. فقط شکیبا، سعی کن هرطور می‌تونی خودتو برسونی به کلاس. تو جزو بهترینای کلاس بودی، می‌تونی تو زبان خیلی پیشرفت کنی. موسسه معمولا از بین زبان‌آموزا استاد می‌گیره.. حیفم میاد بخدا! بعدخودکارش را روی شقیقه‌اش گذاشت و کمی فکر کرد. ستاره فهمید تا استاد مشکلش را حل نکند، ول کنش نیست. - صبر کن، یه راه دیگه هم هست! اگه بتونی ساعت کلاستو جا‌به‌جا کنی، شاید به کار زن عموتم برسی. میتونی؟ فکری در ذهنش جرقه زد. -وای! استاد ممنونم. اگر بتونم جابه‌جا کنم، به کارامم می‌رسم، عالیه. -باشه من صحبت می‌کنم،بهت خبر می‌دم. ستاره خوشحال از این پیروزی که به دست آورده بود، به خانه رفت و روز بعد خبر موافقت تغییر کلاسش را دریافت کرد. اما این خبر را به نحوی تغییر داد و اطلاع عمویش رساند. عمو مشغول تلویزیون دیدن بود. ستاره کنارش روی مبل نشست. -عمو! عفت کجاست؟ عمو لیوان چایش را تا آخر سرکشید و بدون این‌که نگاهی به ستاره بیندازد، جواب داد. -خونه همسایه است، پیش همدمش، ملوک خانم! کلانتر محله.. استغفرالله حواس برا آدم نمی‌ذاری که دختر. ستاره طوری قهقهه زد که نزدیک بود از روی مبل بیفتد. -‌حال کردم، عمو! هیشه همین‌طوری باش.. با تک نگاه عمو، خنده‌اش را که رام کرد و بعد دوباره پرسید: - عمو این فیلمه چیه؟ چهارچشمی چسبیدین بهش، منو نگاه کنین. -فیلم نیست، قشنگم! مستنده" -راز بقا؟ این که توش آدمه. ستاره سعی کرد با شوخی و خنده حرفش را پیش ببرد. -کم از راز بقا نداره، با این وحشی‌گری که در حق ملت کردن. نه، عمو! مستند"خارج از دید" درباره فتنه هشتاد وهشت. -فتنه هشتادو هشت چیه؟ -یادم بنداز، بعدا برات بگم، اون موقع تو نُه، ده ساله بودی. -آهان! می‌گم عمو می‌دونین دختر قشنگتون تو کلاس زبانش، ارشد شده؟ عمو بدون اینکه چشم از تلویزیون بردارد، دستش را روی شانه ستاره گذاشت. -آفرین! بهت افتخار می‌کنم، عمو! در ذهنش جمله‌ای که خودش را با آن توجیه کرد، این بود: "خب، قبلا که درسم عالی بوده." -می‌گم عمو.. یه چیز دیگه‌ هم هست. - گوشم با توئه! -خب.. راستش.. بخاطر همین ارشد شدنم، باید با بچه‌هایی که زبانشون ضعیف‌تره کار کنم. می‌خواستم ازتون اجازه بگیرم. -خب کار کن عمو، اجازه نمی‌خواد دیگه. - عموجانم! قربانتان بگردم، خب اگه بخوام کار کنم، باید بیشتر بمونم. یعنی به جای دو ساعت، می‌شه حدود چهار یا پنج ساعت، اشکال نداره؟ -نه عموجون. فقط مراقب خودت باش. تو راه سوار تاکسی بشی، نه شخصی. -چشم عموجون. یه دونه‌ای، عمو! بعد صورت عمویش را بوسید و سراغ گوشی‌اش رفت تا این پیروزی را به اطلاع مینو هم برساند. @mediumelahi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
Tahdir joze28.mp3
3.99M
✅✅✅ 🍃خوشبختي یعني بہ نیابت از امام زمانمون هر روز قرآڹ بخونيم 🌹 @mediumelahi🕌 رسانه الهی
🌸🍃﷽🍃🌸 ✍ مردودی‌ها کیا هستند؟؟ بعضیا وقتی برگه امتحانشون📃 رو میبینن، میرن اعتراض میکنن میگن؛ من که بلد بودم، چرا اینقدر نمره‌ام کم شد و افتادم؟😧 👨‍🏫 معلم بهشون میگه: درسته👌 شما بلد بودی و درست نوشتی، اما نصفه نیمه نوشتی❗️🤦‍♂ 🗣حالا میخوام بگم؛ تو دنیا حکایت خیلی‌ها همینطوریه...👇 ✅ وظایفشون رو نصفه نیمه انجام میدن❗️🔔 ⚠️ رو نصفه نیمه پرداخت میکنند برای و ، برای ، برای بچه‌هاشون نصفه نیمه وقت میذارن❗️🔔 🔻در حالیکه خداوند در قرآن میفرماید؛ 🕋 يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ (تحریم/۶) ⚡️ای مؤمنان! خود و خانواده خود را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگها هستند حفظ کنید. ✅ بعضیا خودشون رو تا حدودی خوب میکنند ولی بعضیا آنقدر همه چی رو نصفه‌نیمه رها میکنند که نتیجه‌اش این میشه؛↶ مادر 👈 باحجاب🧕 دختر 👈 بی‌حجاب💄 پدر 👈 نماز خون 📿 پسر👈 بی‌نماز 😈 پدر👈 حلال خور و اهل خمس و...💵 پسر👈 رشوه گیر 💰 🔚هم برای خودتون و هم برای خانواده‌تون باشید، بهشون توجه و رسیدگی کنید و بترسید از اینکه آتیشِ جهنم دامن شما رو بگیره🔥 روز بیست و هشتم ماه مبارک نکاتی از قرآن کریم رسانه الهی 🕌 @mediumelahi 🌸🍃🌸🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸🍃🌸 کسی که ماه روزه نگرفته، باید آنها را قضا کند.✅ اگر تا ماه رمضان بعدی بخاطر نتواند قضا کند، باید بابت هر روز یک مدطعام(۷۵۰گرم) یا یا و یا طعام دیگر به عنوان کفاره‌ی عذر به بدهد و یا پول کفاره را به فقیری که مطمئن است آن پول کفاره را خرج می‌کند ، بدهد. رسانه الهی 🕌 @mediumelahi 🌸🍃🌸🍃🌸
Part04_مطلع عشق.mp3
6.9M
💞 مجموعه ای از پندها و نصایح حضرت به زوج های جوانی که توفیق یافته اند خود را با آهنگ کلام ایشان آغاز نمایند.❤️ 🎧 🎙راوی : یاسر دعاگو رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رسانه الهی
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ #ستاره_سهیل #قسمت_پنجاه_ونهم بخاطر قرارهایش با مینو، کلاس‌ زبانش را یک در میان می‌رف
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ مینو از شنیدن این خبر، خیلی ستاره را تحسین کرد و به او گفت که آمادگی کامل برای تبدیل شدن به یک عضو فعال را دارد. با حرف‌های عمو، ذهنش درگیر شده بود، بعد از تحسین‌های مینو درباره فتنه هشتاد و هشت از او سوال کرد، مینو برایش تایپ کرد. -این اسمیه که اونا روش گذاشتن. درسته ما اون زمان بچه بودیم، ولی من اطلاعات زیادی دارم، که همه‌اشو مدیون استاد بزرگم هستم. استاد می‌گه اون زمان خیلی به مردم ظلم کردن. کروبی رو که نماینده مردم بود، زندانی کردن. با وجود این‌که کروبی خیلی طرفدار داشت، تو انتخابات حقشد خوردن. بذار یه چندتا مطلب برات بفرستم، ببین چه بلایی سر معترضا آوردن. تازه مگه چه‌کار کردن؟ فقط یه اعتراض ساده به نتایج انتخابات داشتن، همین! دل ستاره با خواندن پیام‌های مینو، مانند کتری در حال جوش به قل‌قل افتاد؛ نمی‌توانست باور کند که بخاطر یک اعتراض ساده، چنین برخوردی با معترضین بشود. پیام‌های مینو به شدت حالش را بد کرد، مگر شمارش دوباره آراء چقدر سخت بود؟ مگر این‌که تقلبی شده باشد. همین‌که این حرف به ذهنش رسید، از مینو پرسید و او در جوابش نوشت: -معلومه که تقلب کردن. ستاره تو کجا زندگی می‌کنی که از هیچی خبر نداری. -ستاره ایموجی غمگین فرستاد. دوباره نوشت: -از عموم پرسیدم اتفاقا، ولی گفت بعدا بهم توضیح می‌ده. با به میان آوردن اسم عمویش چیزی در دلش فرو ریخت، یعنی عمو هم در تمام این اتفاقات شریک بوده! می‌توانست عموی مهربانش را تصور کند که چگونه گول حرف‌های آن‌ها را خورده. با جواب مینو به خودش آمد. -بفرما! معلومه که جوابی نداره. حتما می‌خواست تا همون بعدا، فکر کنه تا یه جوابی براش آماده کنه که پای خودشون وسط نیاد. ستاره خیلی باید مراقب باشیا.نباید اجازه بدی حرفایی که همکارای عموت بهش گفتنو و مغزشو شست‌وشو دادن، روت اثر بذاره. وگرنه روحت برای کلاسای شکرگزاری کدر می‌شه و نمی‌تونه به اون درجات بالاش برسی. مثل دلسا که هی درجا می‌زنه. ستاره لب‌برچید. -باشه بابا، بچه که نیستم، حواسم هست. تمام فکر ستاره درگیر این مسئله بود. مطالبی را که مینو می‌فرستاد با حرارت تمام می‌خواند. آن‌قدر حالش بد شد که احساس کرد فشارش به شدت بالا رفته. نبض کنار شقیقه‌اش مانند قلبش، تپش ضربان گرفته بود؛ پای عمویش اگر گیر باشد، چه؟ دوباره تایپ کرد. -دیگه ازین پیاما برام نفرست، مینو حالم بد شده.. فکر عموم داره دیوونم می‌کنه! میدونم دارن ازش سواستفاده می‌کنن. عموم، خیلی مهربونه! ازین که دارن سرش شیره می‌مالن و به این کارا مجبورش می‌کنن، حالم داره بد می‌شه. لحن مینو عوض شد -عزیرم چرا حرص می‌خوری؟ ما اومدیم که وضعیتو عوض کنیم. بعدم با ندیدن واقعیت آدم نمی‌تونه برای هدفش بجنگه. توصیه می‌کنم برای تقویت شجاعتت فیلم ببینی. باید ترست بریزه. بگو کیان برات فیلم بفرسته حتما. رابطتتون با هم چطوره؟ ستاره برق اتاق را خاموش کرد، تا عمو متوجه بیدار شدنش نشود. بعد سرش را زیر پتو کرد و در جواب مینو نوشت: -خوبه، بهم پیام میده. دوبار باهم رفتیم بیرون، ولی تا رسیدم خونه سکته کردم. کلی عضو هم، برای کانال جمع کردیم. البته باید اعتراف کنم، کار کیان خیلی حرفه‌ای بود تو این زمینه. -خب خداروشکر. همین‌طور ادامه بدین. من مطمئنم ما می‌تونیم حقمونو از حکومت بگیریم. نگران نباش، یه روز انتقام هشتاد و هشتو می‌گیریم. باید تاوان اون خونای بی‌گناهو پس بدن. تو هستی با ما؟ -معلومه که هستم، وقتی کاری درست باشه. چرا نباشم؟ روم حساب کن. چتش که با مینو تمام شد. کیان در واتساپ به او پیام داد. از او خواسته بود صوت شانزدهم شکرگزاری را در کانال ارسال کند. "ای وای !امروزو یادم رفت." برای کیان تایپ کرد. -چشم، آقای من! چند دقیقه بعد، دوباره پیامی از طرف کیان آمد که با خواندن آن قلبش دوباره ضربان گرفت. ✅کپی فقط با اجازه نویسنده ✅ در صورت داشتن سوال، به آیدی نویسنده پیام دهید👇 @tooba_banoo رسانه الهی 🕌 @mediumelahi