در این کوچههای تنگ و تاریک روح، همه را دیدم، همه را شناختم. قلبهایشان را مثل کتابی کهنه گشودم و هر صفحهاش را با دقت خواندم. عشقشان به من، آن نگاههای پر از خواهش و نیاز، آن دستهای لرزان که به سوییام دراز بود، همه را فهمیدم. اما خودم؟ من در این میان گم شدهام. عشق خودم به آنها، آن آتش سرد و خاموش درونم، گویی در سایهای ابدی پنهان است. نمیدانم چه میخواهم، نمیدانم چه میدهم. فقط میدانم که در این درک بیپایان دیگران، خودم را هرگز نیافتم. مثل سایهای که دنبال صاحبش میگردد و جز تاریکی چیزی نمییابد.
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غم همیشه هست ، اما موضوع اینه که چگونه با وجود این همه غم خنده بر روی لب هامون باشه؛