🍃حضرت فرمودند: «در همه جای ایران، نعمت وافر و فراوان است و همة آنها از برکات ما اهل بیت است» و من غافل از همه جا و همه چیز، اصلاً متوجّه مقصود آن حضرت نبودم. ماشین همچنان راه خود را با قدرت میپیمود تا اینکه اول مغرب ـ همان طور که آقا فرموده بودند ـ به جریه در مرز میان عراق و عربستان رسیدیم.
🍃در این هنگام آقا فرمودند: «من دیگر میروم. از این جا به بعد راه را به تنهایی نروید. امشب را در جریه بمانید، فردا یک قافلة صدتایی از مکّه میآید، شما با آن قافله همراه شوید.»
🍃عرض کردم: چشم! امشب همین جا میمانیم. شما هم نزد ما بمانید و میهمان ما باشید.
🍃حضرت فرمودند: «شیخ اسماعیل! من کار زیادی دارم، تو مرا به قرآن قسم دادی، من هم اجابت کردم. من باید بروم و شما را به خدا میسپارم و دوباره تکرار میکنم. آن نذری که کردید، صحیح نیست. شما مراقب باشید که اینها داراییشان را به کسی نبخشند همانطور که قبلاً گفتم اموالتان را حساب کنید و بنویسید، بعد در وطن خودتان به اندازة آن انفاق کنید».
🍃ما حدود سه ساعت به ظهر مانده همراه آقا سوار ماشین شدیم و تا مغرب خدمت ایشان بودیم. امام عصر(علیه السلام) پیوسته مشغول ذکر بودند اما من متوجه نبودم که چه ذکری را میگویند. شالی به کمرشان بسته بودند و به هیئت اعراب حجاز شمشیری بزرگ در طرف راست و شمشیر کوچکی در طرف چپ خود آویخته بودند و چیزی مانند یشناق (نوعی سرپوش) که عربها بر سرشان میاندازند، به سر مبارک انداخته بودند اما پیشانی نورانی و ابروهای کمند و چشمان جذّابشان کاملاً دیده میشود و خیلی خوشاخلاق بودند. در این هنگام من برای انجام کاری از ایشان اجازه خواستم. ایشان چند قدمی همراهی کردند و همین طور که مشغول صحبت بودم دیگر آقا را ندیدم، تازه فهمیدم که چه بر سرمان آمده است.
🍃رفقا را صدا زدم؛ حاج عبدالله! حاج محمد! کور باطنها! از صبح تا حالا خدمت آقا بودیم اما او را نشناختیم با گفتن این سخن و فهمیدن موضوع همه شروع به گریه کردند. صدای گریة حجّاج بلند شد. بر اثر گریه زیاد و سر و صدا، چند تا از شُرطهها و پلیسها با عجله در خیمهای که برپا کرده بودیم آمدند و گفتند: «کی مرده؟» آنان خیال میکردند کسی از گروه ما مُرده است و ما برای او گریه و زاری میکنیم.
🍃من گفتم: «کسی نمرده، ما راه را گم کرده بودیم، حالا که راه را پیدا کردهایم، گریه میکنیم». یکی از آنان گفت: «خدا را شکر کنید که راه را پیدا کردید، این که گریه ندارد». در این حال که ما با شُرطهها مشغول صحبت بودیم، صدای اذان بلند شد و مغرب شده بود. به رانندهها گفتم: «اسم شما را از کجا میدانست؟ اصغرآقا اسم تو را از کجا میدانست که فرمود: «اصغر آقا مقصّر است» اصغرآقا بنا کرد به سر زدن و گریه کردن و گفت: راست گفتید. تقصیر من بود، من سبب گم شدن شما شدم. گفتم: الحمدلله، عاقبتش بخیر شد، تو ما را گم کردی، اما الحمدلله به نعمت ملاقات مولایمان رسیدیم.
#السَّلامُعَلَیكَیاعَینَالْحَیاةِ
#یقیندارمکهبارانخواهدآمد
🔹️eitaa.com/menhaaj14
🔹️🔷️🔹️
#سیدعدنانخادمحرمینعسکریین
🌿در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد.
🍃آقای معاونیان در منبری در دهه محرم ۱۴۴۱ قمری، در شهر کربلا، چنین گفتند (با تلخیص و ویرایشی اندک):
🍃همین چندی پیش، تشرفی در سامرا اتفاق افتاده است. جناب آقای شیخ سیف العائدی، از آقایانِ فضلا و طلّابِ بسیار نزیه و بسیار خوشنَفْس که در سامرا، امور فرهنگی را برعهده دارند، ایشان برای من این تشرف را نقل کرده است.
🍃قصه این بوده است که یکی از خدّام حرمِ حضرات عسکریین، سلام الله علیهما، در سامرا به نام سید عدنان. این آقا، خانومش و خانوادهاش در کوت زندگی میکردند. نزدیک مرز مهران. خودش خدمت افتخاری حرم حضرات عسکریین را داشته است.
🍃الان خدّامی هستند آنجا که زن و بچهشان مثلا در کربلایند، در نجفاند، در کوتاند، در جای دیگری هستند، در بصرهاند. اما میآیند بیست روز، بیست روز خدمت میکنند، دو روز میروند از زن و بچهشان خبر بگیرند و برمیگردند.
🍃این بندۀ خدا، آقای سید عدنان، خانومش سرطان میگیرد. میآید متوسل میشود به حضرت هادی. جوابی دریافت نمیکند. به امام عسکری که من خادم حرم شمایم. خبری نمیشود. به خود صاحبالامر، صاحبالدار، خبری نمیشود.
🍃واقعا چقدر خوب است که انسان به هوش باشد و بفهمد که از کجا باید وارد شد.
🍃آخرش به دلش میافتد، میرود، میچسبد به ضریح حضرت نرجس خاتون، مادر امام زمان، (عروس) حضرت زهرا. به حضرت نرجس خاتون عرض میکند که:
🍃بیبی! من خادم حرم شمایم. اینجا جاروکشم. زنم سرطان گرفته است. خوب بروم به که غیر از شما بگویم؟ اگر نوکر هر مشکلی دارد، باید به اربابش بگوید. من هر چه به آقازاده، امام زمان، میگویم توجهی نمیفرمایند. به امام عسکری، شوی شما میگویم، خبری نیست. به امام هادی، خبری نیست. دستم به دامن شما. شما امر بفرمایید به آقازادهتان حجة بن الحسن که فکری به حال من بیچاره و سرطان زنم بکند.
🍃ایشان، سید هم هست، به آیت الله سند گفته و آقای شیخ سیف العائدی هم برای من نقل کرده است. من از دو طریق دارم نقل میکنم. گفته است از حرم که آمدم بیرون، بعد از توسل به حضرت نرجس خاتون، تا وارد ایوان شدم، دیدم امام عصر تشریف آوردند.
🍃یک جملهای به این مضمون فرمودند که:
میدانی مرا از کجا کشاندی اینجا (که) رفتی به مادرم گفتی؟ میدانی من چقدر گرفتاری دارم؟ چقدر مشغولم؟ هزاران هزار نفر در دنیا من را صدا میزنند. الان میدانی من از کجا آمدهام؟
🍃بعد گفته که حضرت روی یک سکویی نشستند توی صحن و ایوان. من هم در خدمتشان ایستاده بودم. منتها از مهابت و عظمت حضرت، بدنم خشک شده بود، همینطور عرق میریخت از سر و صورتم. مثل چوب خشک شده بودم.
🍃پدر و مادرم به قربانت يا بقية الله، أعظم الله لك الأجر.
🍃من که همینطور عرق میریختم، حضرت چند مرتبه با انگشت مبارکشان عرق را از پیشانی من گرفتند و دو سه بار پیشانی مرا بوسیدند.
🍃بعد، در خدمتشان رفتیم سرداب، سرداب عبادت، و مشغول عبادت شدند. جملههایی دیگر حضرت فرمودند. مطالبی حضرت فرمودند که مطالب فراوانی است. دو ساعت تقریبا خدمت حضرت بوده است. بعد حضرت به او میفرمایند برو کوت. وقتی به کوت رسیدی، من دومرتبه میآیم و خانومت شفا پیدا میکند.
🍃بعد از آن دو ساعت، دو مرتبه میرود کوت، دو مرتبه حضرت تشریف میآورند و خانومش شفا پیدا میکند.
🍃آنهایی که نوکری میکنید در دم و دستگاه امام حسین، دلتان را به این خوش کنید که این آقای سید عدنان به امام زمان عرض میکند که: آقا من میترسم و نگرانم.
🍃حضرت میفرمایند از چه؟
🍃میگوید آقا تولیت عوض شده است و همینجور مدیران عوض میشوند. من میترسم این توفیق خدمت حرم سامرا را از من بگیرند. جزو این کسانی که هی عوض میکنند، مرا هم بیرون بیندازند.
🍃حضرت میفرمایند: کی جرائت دارد تو را بیرون کند تا من نخواستم؟
🍃تا امام حسین بخواهد نوکرش باشی، در دم و دستگاهش، هیچ کسی نمیتواند بیرونت کند.
🍃فرموده بودند: کی جرائت دارد تو را بیرون کند؟ تو متوجه نیستی. چندبار حجت خدا، که من مهدی باشم، آمدهام نشستهام با تو غذا خوردهام و تو متوجه نبودهای. دوستت دارم، کی میخواهد تو را بیرون کند؟
🍃انشاالله، امام حسین هم ما را بیرون نکنند. در تمام عمرمان، ازخیمه بیرون نکنند. از روضه بیرون نکنند.
#السَّلامُعَلَیكَیاعَینَالْحَیاةِ
#یقیندارمکهبارانخواهدآمد
🔹️eitaa.com/menhaaj14
🍃دستهایش را باز کرد، آمد جلو، مرا بغل گرفت. به سینه فشرد. به جوری که رد دندههای حضرت را روی سینه خودم دیدم. یعنی احساس میکردم. همین طور من را در بغلش نگه داشت. (چون)گفتم آقا خوشحالم برای اینکه رسیدم فرمود: اللهم كن فيه أبدا
🍃خدایا همیشه همین جور خوشحالش نگه دار. همیشه او را واصل به حسین نگه دار.
🍃بعد فرمود: انگار حیرانی، دنبال یک چیزی میگردی. چرا هی این طرف و آن طرف را نگاه میکنی؟ حال جستجو داری.
🍃گفتم آقا میگویند شش گوشه ضریح مطهر … من تا به حال نیامدهام. این دفعه اولم است. شش گوشه کجاست؟
🍃(با) انگشت مبارکش اشاره کرد. یک اشاره این جوری. دور (را) نشان داد. تا با انگشتش اشاره کرد، من دیدم به تمام حرم، صحنها، ضریح مطهر، دیدم به تمام زوایای حرم احاطه دارم.
🍃گفتم آقا این “تحت قبة الحسين” که میگویند دعا مستجاب است،تحت القبة کجاست؟ یعنی چی؟ کجا من بروم دعا کنم که دعایم مستجاب شود .
🍃فرمود: "هي قبة الولاية" هر جا تحت ولایت ما اهل بیت قرار گرفتید، هرجا مطیع ما شدید، در شرایط زندگیتون، در هر حرمی، در هر خیمهای در هر خانهای، در هر شهر و دیاری که تحت ولایت ما قرار گرفتی، حرف ما را گوش کردی، امر ما را بر امر نفستان و امر دیگران مقدم داشتید، آن موقع دعایتان مستجاب است.
🍃گفتم آقا این شش گوشهای که میگویند قبر علی اکبر پایین پای امام حسین است، قبر علی اکبر کجاست؟
🍃آدمی که اول میرود یک کمی هنوز بلند نیست، نمیداند کجاست. نگاه نکن به خودت (که) چند بار رفتهای. الان خیلیها که میآیند حرم امام رضا، نمیدانند که پایین پا کجاست، بالاسر کجاست. هی میپرسند. پیش رو کجاست؟ پشت سر کجاست؟ یک حالت گیجی دارند. من هم دفعه اولم بود. گفتم: آقا این که می گویند قبر علی اکبر پایین پای امام حسین است کجاست؟ کو قبر علی اکبر؟
🍃فرمود: پایین پای رُتبی و مَرتَبتی.
🍃پایین پای حقیقی نیست قبر علی اکبر. پایین پای رتبی و مرتبتی. رفتم در فکر که یعنی چه؟
🍃حالا من را هنوز بغل گرفته بود. هنوز همدیگر را در بغلمان گرفته بودیم، رها نکرده بودیم، (در حالی که) این سوال جوابها را با هم میکردیم. وقتی که من سکوت کردم، فرمود:نفهمیدی؟ گفتم: راستش نه. نفهمیدم.
فرمود بیا جلو. بیا جلوتر تا بفهمی.
🍃من دیدم ما همدیگر را بغل گرفتهایم. جلوتر از او دیگر نمیتوانم بروم. سینه به سینه او چسبیده. بیا جلوتر یعنی چی؟ فرمود: نفهمیدی؟ گفتم نه. فرمود یعنی بیا بالا.
🍃یعنی از نظر فکری باید بیای بالاتر تا بفهمی. باز من گیج شدم. چه ربطی دارد به این که پایین پای رتبی است؟ من بیام بالا یعنی چی؟ فرمود: نفهمیدی؟ گفتم نه. راستش نفهمیدم.
🍃یعنی چی قبر علی اکبر پایین پای رتبی است؟ یعنی چی من بیام بالا؟ بیام جلوتر تا بفهمم.
🍃با انگشت مبارکش اشاره کرد به قبر مبارک ابا عبدالله علیه السلام. فرمود: نگاه کن.
🍃نگاه کردم. تا اشاره کرد، درون قبر امام حسین را دیدم. او شروع کرد به گریه کردن. من هم شروع کردم گریه کردن. اینجا این پیرمرد—حضرت آیت الله آشیخ عبدالکریم حقیقت—زار زار شروع کرد گریه کردن. هی گفت:
🍃نمیتوانم بگویم. چه جوری بگویم چه دیدم؟ درون قبر را دیدم. دیدم بدن علی اکبر را. دیدم بدن امام حسین را. چه جوری بگویم پایین پای رتبی یعنی چی؟ پایین پای مرتبتی یعنی چی؟ میترسم تحمل نکنی.
🍃زار زار گریه کرد. قسمش دادم گفتم حاج آقا بگید.
🍃گفت دکان قصابی رفتی؟ دیدی گوشتها و استخوانها با هم قاطیاند. بدن علی اکبر تکه تکه، بدن امام حسین هم تکه تکه. قاطی هم بود.
🍃میتوانی بفهمی یعنی چی پایین پای رتبی است؟ یعنی مرتبه علی اکبر از مقام و رتبه امام حسین پایینتر است والا آن قدر قطعه قطعه …
#السَّلامُعَلَیکَیااباعَبدِالله
#السَّلامُعَلَیكَیاعَینَالْحَیاةِ
#یقیندارمکهبارانخواهدآمد
🔹️eitaa.com/menhaaj14