مدتی میشد که یه سوال توی ذهنم ساکن شده بود
واسه خودش زندگی درست کرده بود، بزرگ شده بود، شاخ و برگ پیدا کرده بود.
کوله بار سفر را بستم؛ سفر به درون اعماق مغزم.
میخاستم ببینم کجا آدم میتونه خود واقعیش باشه،
کجا پرده ظاهر و منیت رو کنار میزنه و خودِخود واقعیش رونشان میده.
مغزم دیگه قدرت تحلیل نداشت و فکر کنم این سفر کار خودش روکرده بود.
جواب سوال پیدا شد.
البته هنوز این جواب کامل و مطلق نیست
و با تجربه روز به روز طی سالیان دراز کامل میشه
ولی یکی ازون جاها میتونه بودن با بعضی آدم ها و درست کردن غذا کنار هم باشه.
هر مرحله از زندگی به نظرم شبیه یک نوع غذا و مزه اس.
مثلا جواب سوال من میتونه یه پیتزای خونگی باشه.
پیتزای خونگی همیشه مرتب از آب در نمیاد.
هر کسی تزئین رو مطابق با شخصیتش درست میکنه.
همون جایی که دست هامون چربه ، با قارچ و پنیر درگیریم یعنی ما در کنار هم فردیت های مختلفی داریم ولی اون لحظه آدم ها فقط خودشون هستند، حرف میزنند، میخنند و گاهیم سکوت بین انسان و بوی پیتزای در حال آماده شدن قرار میگیره.
آدم ها بدون ژست و فیلتر و برنامه ای با همون سادگی خودشون تمایل به اعلام موجودیت در اون گروه میکنند.
سادگی میتونه سر کردن یه روسری کوچک هنگام آشپزی باشد تا آرایش کردن با خنده های ریز دخترونه دورهم.
_ ۲۸ اردیبهشت چهارصد وپنج _