🕸 #خانه_عنکبوت
📚#بیست_سال_جاسوسی_در_اسرائیل
🔗 قسمت اول
✏️ به من بگو تو که هستی؟
▪️ بدون شیله پیله به سوال من جواب بده اسمت چیه؟
▫️-لیوی کوهن
▪️یعنی شما احمد العلایلی نیستی؟
▫️-علایلی دیگه کیه حضرت آقا؟
▪️ پس این پاسپورت مال کیه؟
▫️-(به انگلیسی) مال من است قربان
▪️یعنی شما <جونی برات> هستی؟
▫️-خب! صاحب این اسم در برابر شما است!
▪️عادل مرقص سید هم تو هستی؟
▫️-او در اسکندریه است
▪️رافت سلیمان الهجان چه؟
▫️-حضرت آقا من خدمتت عرض کردم که این اسم من است، حاضر نیستی قبول کنی؟
▪️یعنی شما مسلمان هستی؟
▫️-و خدای واحد را قبول دارم
▪️مسلمانی و نامت لیوی کوهن؟
▫️-دین برای برای خدا وطن برای همه
▪️مسخره بازی درمیاری پسر؟
▫️-مگر این شعار انقلاب نیست که بر دیوار نوشته شده؟
▪️این پاسپورت می گوید که تو آمریکایی هستی و این یکی می گوید فرانسوی... و این برگ می گوید مصر کشور حقیقی شماست!
▫️-زمین خدا وسیع است ( اشاره به یک آیه قرآن)
▪️صبر نماینده دادستان لبریز شده بود ولی چشم های کنجکاو محسن ممتاز داشت با دقت به واکنش ها و توانایی های این جوان نگاه می کرد. آیا ممکن بود که او؟...
خلاصه نویسی :عماد
📌 بیست سال جاسوسی در اسرائیل /صالح مرسی
#پایگاه_نظامی_سجیل
@mensejjil
✅#خانه_عنکبوت
🔸📚 #بیست_سال_جاسوسی_در_اسرائیل
🔸🔗 قسمت دوم
🔸 در جستجوی افق هایی تازه
🔸 در سال 1954 تعداد کمی از افسران ساختمانی که به اداره طرح و بررسیها معروف بود جلسه ای برگزار کردند. بحث و گفتگو ساعت ها طول کشید. در این وضعیت که کشور های دیگه هم کمکی جز فرستادن چند دستگاه فرسوده نکرده بودند. افسران به خوبی درک کردند که باید روی پاهای خودشان بایستند. موانع زیادی بر سر راه آن ها وجود داشت و مصر نیاز داشت تا در قلب اسرائیل چشم و گوشی داشته باشد!
🔸-حسن و محسن ابتدا در مورد به خدمت گرفتن یک اسرائیلی بحث کردند لیکن آن ها دیده بودند که ستون پنجم معروف آلمان در تمام کشور های غربی چطور به صورت های گوناگون کشف می شد و یکی پس از دیگری سقوط می کرد.
🔸بعد به فکر شهروند عربی افتادند که به اسرائیل پناهنده شود ولی این هم عملی نبود زیرا اعراب در اسرائیل به شدت تحت مراقبت بودند و دسترسی هم به اطلاعات حساس نمی توانستند داشته باشند.
🔸هرچه حسن و محسن بیشتر بحث می کردند احساس می کردند که طنابی دو گردنشان پیچیده می شود و برای یک لحظه فکر کردند تمام راه ها رویشان بسته شده است. حتی به این فکر کردند که مامورشان را از میان اتباع کشور های دیگه انتخاب کنند ولی همانها هم نمی توانستند دائم در اسرائیل اقامت داشته باشند. ضمن آنکه به طمع پول بیشتر دست به چنین کاری می زدند و در هر صورت هم یک شهروند اسرائیلی نبودند و کار زیادی از دستشان برنمی آمد.
🔸-در این احول محسن فریاد زد: من باید بروم!
🔸 محسن از فدائی هایی بود که سال ها در کانال سوئز انگلیسی ها را گیج و سرگردان کرده بود بدون این که کسی از او اطلاع داشته باشد.
🔸-می توانی به من بگویی در چه فکری هستی؟
🔸حسن گفت : اون روز رو یادت میاد که یک انگلیسی بهت فحاشی کرد؟
🔸-ما کجا آن روز ها کجا! بله خب؟
🔸 (آن روز وقتی یک سرباز مست انگلیسی که از فرط مستی تلو تلو می خورد به محسن برخورد کرد بدون این که قصدی در این کار باشد محسن که اصلا حواسش به او نبود سریع عذر خواهی کرد ولی سرباز شروع به فحاشی و توهین به اعتقادات محسن کرد. ناگهان محسن صبرش را از دست داده و با مشت و لگد به جان سرباز افتاد و مجبور شد بلافاصله قبل این که دیگران به خود بیایند فرار رو بر قرار تریجیح بده و عملیاتی هم که قرار بود انجام بشه به تعویق افتاده بود)
🔸 در حالي که حسن ژاکت خود را می پوشید تا آماده رفتن شود گفت : فدایی مناسب نیست!
🔸-محسن خواست اعتراض کند.
🔸ولی حسن (که مافوق محسن هم بود) فریاد زد : تو را نمی گویم محسن! بلکه هر فدایی را مناسب این مسئولیت نمی دانم. یک فدایی که ناسزاهای یک فرد مست را نمی تواند تحمل کند چطور می تواند در کشور دشمن زندگی کند؟ ممکن است چیزهایی را درباره کشور یا مردمش بشنود و ببیند که او را از راه درست منحرف کند و زندگی خود را از دست بدهد.
🔸-محسن پشت فرمان نشست
🔸 حسن گفت دیگر اصلا نمی خواهم در باره کار کلمه ای هم گفته شود!
🔸-خیابان سلیمان درست در وسط قاهره قرار داشت پر از سینما ها و فروشگاه های بزرگ در حالي که روشناییهای چراغها و رنگها و حرکت مردم را تماشا می کردند به نزدیکترین سینمای آمریکاییها رسیدند.
🔸 حسن خم شد و درحالی که به تابلو سینما نگاه می کرد ناگهان گفت : محسن صبر کن!
🔸 بیست سال جاسوسی در اسرائیل /صالح مرسی
🔸خلاصه نویسی :عماد
🔸ادامه دارد
#اَللّهُمَّ_عَجِّل____لِوَلیِّکَ_الفَرَج
#پایگاه_نظامی_سجیل
@mensejjil
🕸 #خانه_عنکبوت
📚#بیست_سال_جاسوسی_در_اسرائیل
🔗 قسمت سوم
✏️ در جستجوی یک دزد
🔹حسن گفت : این فیلم ببینیم؟
🔸-محسن ناراحت و گرفته بود و بیشتر دوست داشته به رستوران برود تا غرغر شکمش را ساکت کند ولی حسن سعی می کرد که او را قانع کند تا برای فراموشی کار به دیدن فیلم جنگی بروند چون که هیچ کدامشان از آن فضا ها غریبه نبودند. (زیرا هردو از افسران سابق ارتش بودند که در جنگ فلسطین هم شرکت داشتند.)
🔹 فیلم یک داستان واقعی را درباره یکی از عملیات های مشهور دستگاه امنیت و اطلاعات بریتانیا در جنگ جهانی دوم را بیان می کرد.
🔸- نازی ها به هنگام اشغال فرانسه در کاخی از کاخ های فرانسه که در دهکده ای واقع شده بود به عنوان مرکز اطلاعات استفاده می کردند که می شد آن را مرکز اصلی اطلاعات و امنیت آلمان نازی در اروپا دانست زیرا تمام مدارک ستون پنجم آلمان که در کشورهای های اروپایی بودند به آنجا ختم می شد.
🔹 نیرو های اطلاعاتی انگلیس تصمیم گرفته بودند تا با نفوذ به این مرکز اطلاعات ستون پنجم ارتش نازی ها رو بدست بیارند بدون آن که آلمانی ها از این نفوذ با خبر بشوند! آن هم در شرایطی که این مرکز توسط صدها نگهبان و سگ شکاری شبانه روزی محافظت می شد. آن ها باید از میان سیم خاردار هایی که به برق فشار قوی متصل بود هم عبور می کردند تا به کاخ برسند و بدون این که کسی متوجه شود به اتاقی که گاوصندوق در آن بود بروند و از لیست ها عکس یا کپی بگیرند و دوباره همه چیز را مرتب کنند و همین راه رو برگردند.
🔸- این کار به عهده یکی از افسران گذاشته شد ولی بنظر کاملا غیر ممکن می رسید. روش های مختلف بررسی شد ولی هیچ کدام حتی ذره هم شانسی برای موفقیت نداشت ولی انگلیسی ها مجبور بودند تا برای پیروزی در جنگ بتوانند ستون پنجم آلمان را در اروپا شناسایی کنند.
🔹افسر اطلاعاتی برای باز کردن گاوصندوق سراق اسکاتلند یارد رفت و گفت : به افسری خبره برای بازکردن خزانه ها نیازمندم. این کار به ظاهر زیاد مشکل نبود چون همیشه تعدادی کارگاه برای این کار وجود داشتند ولی بعد از مدتی صحبت کردن درباره نوع ماموریت رئیس پلیس خندید و گفت: دوست من شما به کارگاه احتیاج نداری شما به یک دزد احتیاج داری!
🔸-منطق پلیس ساده بود در چنین مواقعی فقط دزد ها می توانستند بدون شناسایی شدن این کار را به راحتی انجام دهند در حالي که از یک کارگاه این کار بعید بود.
🔹 در نهایت دزد وطن پرستی که انتخاب شده بود توانست عملیات خود را به شکل معجزه آسایی انجام دهد و بعد از آن تمام جاسوسان آلمان نازی در اروپا به دام افتادند.
🔸- ساعت داشت به 3 بعد از نیمه شب می رسید و هنوز ماشین در خیابان سلیمان پاشا در مقابل سینما توقف کرده بود و حسن و محسن با الهام گرفتن از داستان فیلم داشتند درباره نحوه پیدا کردن یک دزد برای جاسوسی در قلب اسرائیل بحث می کردند!
خلاصه نویسی :عماد
📌 بیست سال جاسوسی در اسرائیل /صالح مرسی
#پایگاه_نظامی_سجیل
@mensejjil
🕸 #خانه_عنکبوت
📚#بیست_سال_جاسوسی_در_اسرائیل
🔗 قسمت چهارم
✏️ هدیه الهی!
🔹 ابتدا در مقابل محسن این سوال قرار گرفت که دنبال چه نوع افرادی باید بگردند؟
🔸- شرط اول آن ها این بود که باید مصری باشد و دوستی و وفاداری اش به اثبات رسیده شود شرط دوم این بود که بهتر است یهودی باشد زیرا یهودی ها اخلاق و ویژگی های خاصی داشتند. مثلا یهودی ها غیر از زبان عربی حتما یک زبان خارجی دیگر مثل فرانسوی را می دانستند. همانطور که در فیلم افسر انگلیسی به اسکاتلند یارد پناه برد محسن هم سراغ گروهی از دوستان خود در شهربانی رفت.
🔹 محسن به این کار اکتفا نکرد بلکه در کوچه ها و خیابان ها به میان مردم می رفت یا در باشگاه ها و کافه ها و اماکن ورزشی تردد می کرد بین مردم عادی یا کارگران، راننده ها، کارمندان، بازیگران و... جسجتو می کرد ولی با این که افراد باهوش مختلفی را ملاقات می کرد هیچ کدام شرایط کافی را برای این ماموریت نداشتند.
🔸- ولی بازهم این امداد های غیبی بود که به کمک محسن یا مصر آمد!
🔹 بعد از یک روز طاقت فرسا وقتی که محسن آماده می شد تا استراحت کند تلفن زنگ زد. یکی از دوستان کارگاهش بود
🔸- هدیه عجیبی دارم! می خواهم او را ببینی.
🔹 چه شکلی است؟
🔸-نمی دانم!
🔹 محسن با عصبانیت پرسید:نمی دانی قیافه اش چه شکلیه؟
🔸-بیا خودت قیافه اش را ببین!
🔹 خوب اسمش چیه؟
🔸-نمی دانم!
🔹 اهل کجاست؟
🔸-نمی دانم!
🔹 محسن با عصبانیت فریاد زد:نگاه کن رشیدی وقتی می گویم که...
🔸-مرد از آن طرف حرفش را قطع کرد. در حقیقت کسی نمی داند که او حتی مسلمان است یا مسیحی یا یهودی!
🔹 اتهامش چیست؟
🔸- نمی دانم!
🔹پس چرا دستگیرش کرده اند؟
🔸-نمی دانیم! برای او چند اتهام وجود دارد مثل کلاهبرداری، دزدی،جعل ولی این اتهامات مربوط به چند نفر است و ما نمی دانیم او کدام است!
🔹 دارم می آیم.
🔸-محسن به صحبت ها گوش داد خیلی عجیب بود مرد را انگلیسی ها به اتهام اینکه او از یهودیان فراری مصر به نام لیوی کوهن است بازداشت کرده بودند ولی هنگامی که در قاهره از او انگشت نگاری شد گزارش شد که نام او رافت الهجان است و یک مسلمان مصری است.
🔹 همچنین گزارش های موثقی بود که هویت او دانیل مارتان است وقتی هم به خودش پاسپورت دانیل را نشان دادند با لهجه یک شهروند فرانسوی گفت :اسم حقیقی من همین است!
🔸- سپس از اسکندریه گزارش رسید که نتایج انگشت نگاری ثابت می کند او دارای پرونده ای به نام عادل مرقص است. وقتی نتیجه استعلام از اینترپل آمد معلوم شد این شخص در انگلیس، فرانسه، آمریکا و آلمان به اتهام های متعددی تحت تعقیب است!
🔹 محسن به تمام صحبت ها گوش کرد و در نهایت درخواست داد تا یک جلسه عادی دادرسی تشکیل شود تا او بتواند این شخص را خودش از نزدیک ببیند.
🔸-جلسه دادرسی تشکیل شد بازپرس رو بروی متهم قرار گرفت و گفت:
▪️ بدون شیله پیله به سوال من جواب بده اسمت چیه؟
▫️-لیوی کوهن...
📃 (باز جویی در قسمت اول داستان آمده است)
خلاصه نویسی :عماد
📌 بیست سال جاسوسی در اسرائیل /صالح مرسی
#پایگاه_نظامی_سجیل
@mensejjil
🕸 #خانه_عنکبوت
📚#بیست_سال_جاسوسی_در_اسرائیل
🔗 قسمت پنجم
✏️ شروعی دوباره
🔹 تحلیل محسن این بود که جوان حقیقتا اعجوبه ای بود از نظر ظاهر هم بسیار مناسب به نظر می رسید ولی آیا شخصیت مناسبی هم داشت؟ و آیا اصلا حاضر است همچین کاری را بپذیرد؟ قبل از همه اینها لازم بود تا محسن به طریقی هویت واقعی جوان را بشناسد.
🔸- چند هفته از جلسه بازجویی گذشت و حتی دوست کارگاه محسن هم مطمئن شد محسن نظرش را درباره جوان تغییر داده است. ولی بعد از مدتی به علت نامعلومی دستوری جهت انتقال جوان به زندان حضرت زینب (س) صادر شد. سپس دستور دیگری برای انتقال او به زندان منطقه مصر جدید صادر شده بود.
🔹 جوان درباره دلایل انتقال خود از زندانی به زندان دیگر سوال می کرد ولی کسی نبود تا به او پاسخی بدهد. او دیگر از سرگردانی به سطوح آمده بود.
🔸- بعد از این همه اتفاقات عجیب و سرگردانی سرانجام یک روز نماینده دادستان آمد و همان اول صحبت دستور داد سریعا دست بند ها را از دست جوان باز کنند.
🔹 نماینده دادستان همانطور که پرونده را سریع ورق می زد گفت : تو احمد العلایلی هستی؟
🔸- جوان خواست حرفی بزند ولی نماینده جوری که انگار می خواست سریعا از شر این پرونده خلاص شود گفت با پرداخت 20 لیره آزاد می شود!
🔹 جوان آنچه را شنیده بود باور نمی کرد. شادی عجیبی او را فرا گرفت و گفت حالا 20 لیره را از کجا بیارم. من که پولی ندارم.
🔸-در این هنگام از پشت سر صدای به گوش رسید : جریمه آماده است حضرت آقا!
🔹 شما کی باشین؟
🔸-من پسر خاله اش هستم!
🔹 جوان از همان اول محسن را شناخت و آن بازجویی که بعدش این اتفاقات عجیب شروع شده بود را به یاد آورد و خواست حرفی بزند ولی نگاه عبوس محسن این اجازه را به او نمی داد. جوان چاره ای جز تسلیم شدن و صبر کردن برای فهمیدن حقیقت نداشت.
🔸- بعد از خارج شدن از زندان خیلی عادی محسن و جوان با ماشین حرکت کردند و محسن در محلی باز توقف کرد. جوری که کافی بود جوان اراده کند تا بهراحتی فرار کند!
🔹 محسن و جوان زیرسایه درختی نشستند. محسن می خواست بداند که آیا او حالا دیگر صادق است یا هنوز هم می خواهد به دروغ های خود ادامه دهد. برای همین پرسید : به من بگو تو کی هستی!؟
🔸-جوان گفت : نگاه کن قربان هرچیزی قبلا گفتم همه فریب و حیله بود و عجیب این است که کسی نمی خواهد بپذیرد که اسم من رافت الهجان است.
🔹 لبخندی شادمانه محسن را فرا گرفت چون او با تحقیقات زیاد نهایتا توانسته بود هویت واقعی جوان را کشف کند حتی عکس او را بعد از فوت پدر و مادرش با خواهرش دیده بود و می دانست که جوان چه زندگی سختی را با یتیم شدن در دوران کودکی شروع کرده و چطور با وجود استعدادش به خاطر مشکلات مالی و خانوادگی نتوانسته بود سطوح عالی تحصیلی را طی کند. ( بعد ها مشخص شد که خیلی از اتهامات او هم ناشی از حسادت و پاپوش درست کردن برای رافت به دلیل کلاهبرداری از او بود جایی که جوان تصمیم می گیرد تا برای فرار از تهمت ها برای اولین هویت خود را جعل کند. البته بعد از مدتی او هم منحرف شده و شروع به کلاهبرداری هایی برای خود می کند ، گویا می خواهد با این کار انتقام خود را از سختی ها و نامردی هایی که در حقش انجام شده از دیگران بگیرد!)
🔸- جوان گفت دوست داری برایت ثابت کنم؟
🔹پس داستان لیوی کوهن چیست؟
🔸-وقتی در لیبی بودم دوست نداشتم انگلیسی ها من را از لیبی برگردونن
🔹 محسن به همین صحبت اکتفا کرد و گفت یا الله برویم!
🔸-به کجا؟
🔹 به خانه ات! (رافت هیچ خانه یا دارایی از خود نداشت برای همین از این جمله محسن بسیار شگفت زده شد)
خلاصه نویسی : عماد
📌 بیست سال جاسوسی در اسرائیل /صالح مرسی
#پایگاه_نظامی_سجیل
@mensejjil
🕸 #خانه_عنکبوت
📚#بیست_سال_جاسوسی_در_اسرائیل
🔗 قسمت ششم
✏️ لیوی کوهن
🔹 رافت گفت : خانه من؟ چطور !؟
🔸- تنها جواب محسن سکوت بود.
🔹 حضرت آقا خواهش می کنم من دارم دیوانه می شوم حداقل باید بدانم این همه لطف برای چیست؟
🔸- شما به انگلیسی ها در لیبی اسمت را چی گفتی؟
🔹 لیوی کوهن!
🔸-خب تمام شد... بگذار اسمت برای همیشه لیوی کوهن باشد!
🔹 رافت با ترس گفت این دیگر چه حکایتی است؟
🔸-محسن گفت می خواهم دوش بگیری، استراحت کنی، گردش کنی، هرکاری دوست داری انجام بدی،. به خاطر این که آن شاءالله فردا ساعت 10 صبح اینجا خواهم بود. (و صحبت می کنیم در این باره)
🔹 کمی قبل از غروب رافت داشت خانه را ترک می کرد جوری که گویی کسی دیگری شده بود! ظاهری آراسته با لباس های تمیز و مرتب، وقتی به نگهبان در ساختمان که روی چهار پایه نشسته بود رسید سلام کرد. مرد نگهبان به پا ایستاد و جواب او را داد: شب بخیر خواجه لیوی!
🔸- ساعت 10 صبح را نشان می داد و گویا نقشه محسن به خوبی پیش رفته زیرا در ساعت 8 صبح گزارش همه کارهای رافت به دست او رسیده بود. او می دانست جوان به سینمایی که فیلم خارجی نشان می داده و به هنگام ترک سینما به کافه ای که غذای آن مشهور بوده تو مصر رفته و به خانه اش برگشته. البته این چیزها برای محسن زیاد مهم نبود بلکه این اهمیت داشت که وقتی رافت در را باز کرد قیافه او نشان می داد حالت عادی و آرامش خود را بازیافته است . محسن گفت : سلام لیوی!
🔹 لیوی دیگر کیست؟
🔸-ببین من از تو دو کار می خواهم. اول این که کاملا مطمئن باشی، و دوم رافت الهجان را به طور کامل فراموش کنی!
🔹 رافت باید برای همیشه از هویت اصلی خودش خداحافظی می کرد!
🔸- جوان برای محسن داستان زندگی اش را تعریف کرد. او 5 ساله بود و خواهرش شریفه 3 ساله که مادرشان از دنیا رفت متاسفانه مدتی بعد پدرشان هم فوت کرد.
🔹 رافت دوره ششم ابتدایی را که آن زمان ارزش زیادی داشت تمام کرد ولی بعدا نتوانست به دانشگاه برود و مجبور بود فقط دوره متوسطه را بخواند. او در رشته بازرگانی در متوسطه تحصیل کرد و در آموزش زبانهای انگلیسی و فرانسه بسیار موفق بود.
🔸- در سن 16 سالگی فامیل هم او را از خانه شان بیرون انداختند و رافت در امتحانات نهایی هم نتوانست موفق شود در امتحان تجدیدی هم همین طور حالا او دیگر نه خانه ای داشت نه سرپناهی و نه خانواده ای.
🔹 در زمان جنگ جهانی دوم صنعت سینما در مصر رواج شدیدی داشت و جوان هم برای کار سراغ کارگری در سینما ولی تنفس در هوای سینما های آن دوران چندان هم آسان نبود! برای همین وقتی در روزنامه آگهی استخدام یک شرکت نفتی خارجی را خواند همراه با ده هان نفر جوان های دیگر هم سن و سال خودش درخواست داد. و روزی که قبولی او اعلام شد برایش بسیار غیر منتظره بود !
🔸- مصیبت واقعی ولی برای رافت این بود که شوهر خواهرش اجازه نمی داد تا او حتی بتواند شریفه را ببیند. در هر صورت او با کشتی مصر را ترک کرد و به سفر رفت. رافت با گذشت زمان فهمید که دانستن هم زمان دو زبان انگلیسی و فرانسه برای کارش چقدر مفید است!
🔹 هنوز چند ماه نگذشته بود که او مورد حسادت کارکنان خارجی و یهودی شرکت قرار گرفت آنها روز به روز زیر پای رافت را خالی می کردند تا اینکه یک روز صبح به طور غیر منتظره متوجه شد که او را دوباره به قاهره منتقل کردند! ولی رفات می خواست که به کار قبلی برگردد و برای همین استعفا داد و در شرکت دیگری دوباره استخدام شد.
🔸- او حالا در کار خود تجربه قابل توجهی کسب کرده بود ولی هنگامی که یکی از افراد از او پیش مدیر جدیدش بدگویی کرد مدیر هم متوجه شد که استعفا رافت مورد قبول شرکت قبلی واقع نشده! و طبق قوانین آن دوران او را از کار اخراج کرد. بدین ترتیب او تمام حقوق و مزایای خود را از هر دو شرکت از دست داد و دوباره به دوران محرومیت و آوارگی برگشت...
خلاصه نویسی : عماد
📌 بیست سال جاسوسی در اسرائیل /صالح مرسی
#پایگاه_نظامی_سجیل
@mensejjil
🕸 #خانه_عنکبوت
📚#بیست_سال_جاسوسی_در_اسرائیل
🔗 قسمت هفتم
✏️ دوباره در سفر
🔸-رافت از تعریف کردن زندگی خود باز ایستاد و به محسن گفت : جناب باور می کنی؟
🔹محسن با مهربانی گفت چه چیزی باعث می شود باور نکنم؟
🔸- وقتی رافت از دو شرکت اخراج شد مایوس و ناامید بود تا یکی از دوستانی که تو ماموریت دریای سرخ با او آشنا شده بود را به یاد آورد. او از مهارت و تسلط رافت به زبان های خارجی خیلی خوشش آمده بود و از روی تعارف از او خواسته بود تا در اسکندریه به دیدار او بیاید لذا رافت که چاره نداشت به اسکندریه سفر کرد.
🔹 بعد از صحبت رافت با او و بیان کردن داستان زندگیش آن شخص بسیار ناراحت شد و بدون درنگ کاری در شرکت برای او در نظر گرفت او تمام تلاش خود را در کار جدید به کار برد تا جایی که به یکی از جوانان محترم و مهم شرکت تبدیل شد. ولی وقتی رئیسش او را به یک ماموریت سری به قاهره فرستاد تا وضعیت مدیر آنجا که یک کارمند قدیمی بود که داشت در حساب های شرکت دست می برد بررسی کند. در پاپوش همان مدیر گرفتار شد و متهم به اختلاس با مدارک تقریبا محکمی شد. این اتفاق برای رافت خیلی سنگین بود تا جایی که به سختی بیمار شد و حتی شخصی که برایش این پاپوش را درست کرده بود دلش به حالش سوخت و ادعا کرد مبلغ اختلاس شده (که بسیار مبلغ بالایی هم بود) را در اتاق رافت پیدا کرده و به این ترتیب شرکت فقط به اخراج او بسنده کرد.
🔸-رافت قبل از این اتفاقات دوباره به دیدن خانواده و خواهرش رفته بود و احساس می کرد که دوباره موقعیت و آبرو خود را می تواند کسب کند ولی این ضربه برای او خیلی سخت تمام شد.
🔹 رافت بغض کرده بود. به محسن گفت : هیچ کس حرف مرا باور نداشت جز شریفه خواهرم و ذکری بیگ (اون کسی که رافت را در شرکت مشغول به کار کرد.)
🔸-بعدش رافت قسم خورده بود دیگر در مصر نماند وبا وساطت همون دوستش در یک شرکت حمل و نقل دریایی به عنوان معاون اداری کشتی استخدام شد. وقتی کشتی در شهر لیورپول انگلیس بود رافت تصمیم گرفت که بایک دختر فقیر از یک خانواده مذهبی (مسیحی) ازدواج کند! در مدت اقامت او خانواده دختر با او بسیار با محبت رفتار کردند و نامزدش از او خواست تا در انگلیس بماند ولی رافت بخاطر مسائل اعتقادی احساس کرد که با این دختر خوشبخت نخواهد شد. اما درست قبل از حرکت کشتی رافت به دل درد شدیدی گرفتار شد و مجبور شد عمل آپاندیس را انجام دهد و از حرکت کشتی جا ماند.
🔹 بعد ازمدت کوتاهی که گذشت پدر دختر به رفات گفت : من یک مسیحی معتقد هستم و بسیار خوشحالم که دخترم مرد دلخواه خود را انتخاب نموده است اما اگر تو دین ما را بپذیری بیشتر خوشحال می شوم!
🔸-رافت حس کرده بود تمام دنیا روی سرش خراب شده گیج و مات مانده بود و نمی دانست چی جواب بدهد. او اکنون نه جایی برای زندگی داشت نه پولی که شکم خود را سیر کند. رافت ولی حاضر نبود دین خود را عوض کند چون حرف های کشیش ها و دلایلشان برای او منطقی نبود و سرانجام نامزدش قبول کرد که با او ازدواج کند به شرطی که هرکس در دین خودش بماند.
🔹اقامت رافت در لیورپول ماه ها به طول انجامید. سر انجام هم رافت تصمیم به برگشتن به مصر گرفت.
🔸-او روز آخر از همه محبت های خانواده نامزدش تشکر کرده و گفته بود: لازم است به طور جدی به فکر تشرف به دین اسلام باشید!
🔹 لحظه وداع نامزدش گریه می کرد و می گفت به انتظارت خواهم ماند و مطمئن هستم که روز کی باز خواهی گشت!...
خلاصه نویسی : عماد
📌 بیست سال جاسوسی در اسرائیل /صالح مرسی
#پایگاه_نظامی_سجیل
@mensejjil
#خانه_عنکبوت
تحلیل و دورنمای حوادث سیاسی این سال ها
بسم الله الرحمن الرحیم
فساد و غربگرایی و اینک محافظه کاران.
جریان #مفسد و #غربگرا از مناصب اصلی و سه قوه کنار رفته اند.
با مطالبه انقلابی ها رفتند.
آغاز این اتفاق، با شکست #انحصار_رسانه بود.
انقلابی ها، فضای ضد انقلابیِ پیام رسان های خارجی را به فرصت و ابزار درو کردن تبدیل کردند.
سال ۹۳ تا ۹۶ این اتفاق ها رخ داد.
انقلابی ها حذف کردند و حذف شدند. معتقدند هنوز راه مانده و نباید مطالبات را تعطیل کرد.
واینک #محافظه_کاران مسلط شده اند.
وجه مشترک شان سرکوب کردن وجدان خودشان و جامعه است.
با تکیه به #کند_فهی
با ترویج #نگاه_قبیله_ای اصولگرا و اصلاحطلب.
سربازان شان خودی هستند و کار دشواراست.
دشمن اصلی خود را انقلابی ها می دانند! خیلی شان با غرض و خیلی شان برای رضای خدا !
اگر با ظرافت به مواضع نگاه میکنید، اظهار نظرهای عجیب از این ها چند سال زیاد دیدهاید؛ خلّاب و فریبنده بودن اشخاص، شاخصها عوض کرده و کسی حواسش نیست؛ اگر همین حرفها را دیگری می زد به ضد انقلابی بودن متهم میشد.
جامعه انقلابی به دلیل ظاهر انقلابیِ اینها سردرگم و گیج شده است.
#مافیای_انتخابات ایجاد کرده اند.
اولین انتخاباتی که محافظه کاران مسلّط شدند سال ۹۶ بود، و اگرچه برنده نشدند ولی برای ریاست رساندن آقای رئیسی و به قدرت رسیدن خود، منکرات پر شماری مرتکب شدند.
هر کس هم انتقاد کرد به اسم این که دارد دشمن را تقویت می کند به او حمله کردند.
سال ۹۸ هم فساد، توسط #سازمان_رای_ساز، ادامه پیدا کرد، البته با مقاومت چند ماه انقلابی ها در بسیاری نقاط کشور شکست خورد (۹۰ نفری که غالباً توسط همین ها وارد مجلس شده بودند رد صلاحیت شدند).
در تهران پیروز شدند، از زبان آقا مطلبی گفتند و بعدها گفتند فلانی خوابی دیده برای سید تعریف کرده و او هم نمی دانسته حسین دارد خواب تعریف می کند!!
جابجاییها در ساختار قدرت در این چند سال، به سمت تمرکز قدرت و انحصار این باند در مناصب رسمی پیش میرود.
سال ۹۹ شروع به کار کردند و با سیلی های پی درپی #جریان_مستقل روبرو شدند و حذف شوالیه های اصلی شان به همین دلیل بود؛ اما این اواخر، نخبگان جریان مستقل کم آوردن و فشارهای دو ساله اینها روی نخبگان جواب داد.
در قوه قضاییه کارهای خوبی شد ولی نگذاشتند اطراف آقای رئیسی را انقلابی ها بگیرند و بدون استثنا، افرادی مطیع خود را دور و بر آقای رئیسی گذاشتند.
در انتخابات شورای شهر، جریان مستقل، پیروزی گفتمانی و تا حدودی پیروزی ظاهری هم داشت.
در انتخابات ریاست جمهوری، پس از حذف کاراکترهای اصلی، رای این جریان، بدون استثنا آقای رئیسی بود یعنی ریاست آقای رئیسی و تسلط این ها بر مجریه.
جریان انقلابی و مستقل چند دسته شدند:
دسته ای با جدا کردنِ حساب آقای رئیسی، از این جریان و با استدلال واقعی، به آقای رئیسی رای دادند.
عدهای به دلیل فشارهای رسانهای و مغالطات، کم آوردند و با چند خط مثلا تحلیل، مثلاً به این نتیجه رسیدند که آقای جلیلی خوب است ولی بایدبه آقای رئیسی رای داد و خود را راحت کردند.
درحالی که دعوا سر فرد نبود.
عده ای به آقای جلیلی پناه بردند.
عده ای هم به اَشکال مختلف قهر کردند.
نهادها و نخبگانی که حضرت آقا اینها را برای حفظ نگاه مستقل و عناصر انقلابی پیشبینی کرده بودند، عموماً در این چند سال رنگ باخته اند و آدمِ محافظهکاران شدهاند.
وبه غیر از رهبر انقلاب هیچ بخشی از نهادها یا نخبگان قصد مقاومت و ادامه حرکت به سمت آرمانها را ندارد.
سربازهای رهبر هم فقط مستقل ها هستند که عموما جوانند.
نهایتاً برخی نهادها در اثر فشار یا ترس از آقا، می خواهند با باج دادن به بخشی از مستقل ها، به نوعی این ها را بخرند که ممکن است تا حدود زیادی هم موفق شوند و انقلابیونِ مقاوم را ترور شخصیتی کنند.
بنا دارند در نهایت مطالبه جریان انقلابی را بهبود معیشت جلوه دهند و با برطرف کردن برخی مشکلات معیشتی دست و زبان اینها را در جامعه ببندند.
بازی دقیقی طراحی شده و بدون ذره ای تردید تنها کسی که بازی را به هم خواهد زد،خود #ولی_فقیه است و نیروهای این میدان، جوانهای مستقل خواهند بود.
این بازی پیچیده، خیلی سریع تر از آنچه فکر میکنیم به هم خواهد ریخت و این #خانه_عنکبوت بسیار سست است.
چیزی که اینها از دست خواهند داد وجاهت اجتماعیست که تاریخ نشان داده به هیچ وجه بر نخواهد گشت و چیزی را که به دست آوردند به هیچ وجه نخواهد ماند. حالا هر کس مرد این راه است بسم الله...
کنار رفتن افراد مردد بهترین کمک به انقلاب و مردم و دین خداست و مردم جای اینها را خواهند گرفت البته این روزها منتظر تحلیل هایی باشید که افراد به واسطه آن تحلیلها می خواهند بگویند کمی تند رفتند و در واقع اینها توبه نامه و #غلط_کردم_نامه #انقلابیون_پشیمان یا مردد است برای ورود یا بازگشت به قدرت.
✍️حجت الاسلام رحمت الله معظّمی
@mensejjil
12.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خانه_عنکبوت
استعانت از تورات ، برای
به خاک و خون کشاندن زنان
و کودکان بی گناه!
#پایگاه_نظامی_سجیل
@mensejjil