عروج
.. ❤️🩹 @merag_e
میخوام بنویسم این بار برای خودم!
از این یکسالی که گذشت ...
۴۰۴ شروع قشنگی داشت؛
اما پایانش تلخ بود ..
زهر بود ..
درد بود..
ولی خب یقینا کل خیر ...!
یه سال پیش این موقع شب بیدار بودم
داشتم شبم رو با خودم مرور میکردم..
آخر شب،
داشتم با مادربزرگم صحبت میکردم
در مورد یه موضوعی که زهر شد !
تا نصف شب بیدار بودم؛
با خودم کلی کلنجار رفتم ..
نمیدونم چقدر با خودم حرف زدم ،
چقدر از این پهلو به پهلو شدم ،
چقدر بهش فکر کردم تا بالاخره خوابیدم ..
شب عجیبی بود؛
خواب عجیبی دیدم ،
که در کمتر از ۴۰ روز به تعبیر شد؛
خوابی که اومده بود بگه؛
موندنی در کار نیست و بگذر ..!
اون خواب رو اومدم نادیده بگیرم
ولی دنیا، نزاشت..
دنیا اومد در کمتر از چهل روز
اون خواب رو یادم آورد و
بهم یاد داد که « نه »
قشنگ تر از « بله » است..!
آره ..
حق با دنیا بود ..!
«نه» به هر چی که باعث
بشه ذره ای آرامشت بهم بخوره،
قشنگ تر از هزار « بله» هست!
این درس خوبی بود؛
ولی کاش دنیا بهم یاد نمیداد؛
کاش خودم میفهمیدم ؛
بدون اینکه تجربه کنم..
بدون اینکه دنیا ،
منو بازی بده ...
دنیا منو وارد یه بازی کرد،
وقتی که بازی تموم شد،
مشخص شد که منم بازیکن ِ بازی ِ دنیا بودم
اما خبر نداشتم..
اگر خبر داشتم؛ هیچوقت بازی نمیکردم...
من بچه ام!
بازی دوست دارم ..
اما بازی دنیا را نه!
بازی دنیا ترسناک است..
ترسناک است چون طراح آن،
آدم بزرگ ها هستند!
آدم بزرگ هایی که دل میشکنند و
با ببخشیدی همه چی را تمام شده فرض میکنند..
آدم بزرگ هایی که جفا میکنند و
با لبخندی میخواهند همه چیز را خوب جلوه دهند!
آدم بزرگ هایی که صداقت را فدای سیاست میکنند ..
من بچه ام و بازی دوست دارم!
اما بازی با همسن و سال خودم ...
نه با آدم بزرگ ها...
من قانون ِ بازی ِ دنیای ِ آدم بزرگ ها را بلد نیستم!
من سیاست ِ به جای ِ صداقت بلد نیستم..!
چون من بچه ام!
یک بچه ای که فکر میکرد اگر بدی نکند، بدی نمیبیند...
همین..
اما یقینا کل خیر..
یا زهرا..
[1405/1/5]/روایتی خزان از من!
@merag_e