eitaa logo
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا
36.3هزار دنبال‌کننده
14هزار عکس
4.2هزار ویدیو
305 فایل
رفیق به محفل شهدا خوش آمدی😉 در مناسبت های مختلف موکب شهدایی داریم😍 ✤ارتباط‌‌با‌خادم↯ @ya_fatemat_al_zahra ✤تبلیغات↯ @meraj_shohada_tblighat ✤کانال‌های‌ما↯ @meraj_shohada_mokeb @meraj_shohada_namazshab
مشاهده در ایتا
دانلود
💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨ ✋🌻✨ ⭐️شرط بندي⭐️ مهدي فريدوند، سعيد صالح تاش تقريبًا سال 1354 بود،صبح يک روز جمعه مشغول بازي بوديم👬👬👬 سه نفرغريبه جلو آمدند و گفتند: ما از بچه هاي غرب تهرانيم، ابراهيم کيه!؟😕 بعد گفتند: بيا بازي سر 200 تومان. دقايقي بعد بازي شروع شد. ابراهيم تک و آنها سه نفر بودند، ولي به ابراهيم باختند😏 همان روز به يكي از محله هاي جنوب شــهر رفتيم. ســر 700 تومان شــرط بستيم. بازي خوبي بود و خيلي سريع برديم✌️ موقع پرداخت پول، ابراهيم فهميد آنها مشغول قرض گرفتن هستند تا پول ما را جور كنند😞 يكدفعه ابراهيم گفت :آقا يكي بياد تكي با من بازي كنه🙂 اگه برنده شــد ما پول نميگيريم. 👇 🕊 @ebrahimdelha 🕊 💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨💫
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 ❣ همسر شهید ❤️ ما پسر عمو، دختر عمو بودیم😊. هفده ساله بودم که مرا برای او- که ۲۵ ساله بود-خواستگاری کردند🙂.آن زمان، افسر جوانی بود👮 که در ارتش خدمت می کرد🔅 و برای این که سختی 😕زندگی با یک فرد نظامی را به من تذکر بدهند، عمویم گفت:«زندگی با یک سرباز سخته😐. آن هم فردی مثل علی که زندگی ساده ای داره.☺️» برای پدرم، ☄پاکی و ☄نجابت داماد آینده اش مهم بود👌 نه تامین رفاه من❗️ همان چیزی که در وجود علی بود👌، و همین هم بود که پدرم از بین همه ی خواستگارها با علی بیشتر موافق😇 بود. علاوه بر این ها، تقوایی✨ در وجود علی بود که تشخیص آن برای دخترها به سادگی امکان پذیر بود😊؛ آخر او، به هیچ دختری نگاه نمی کرد.😍 .... @ebrahimdelha🌺 🌹 🌺 🌸 🌿🍃 🍃🌺🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌸🌹🌺
✨محبوبه در این چند روز یک حدیث قدسی شنیده است که کسانی که در راه خداوند به شهادت برسند، خود خداوند وعده کرده که سرپرستی خانواده آنان را بر عهده بگیرد❤️😍 و آنان عائله خداوند می‌شوند؛ نگاه خدا چقدر تحمل این ماجرا را آسان می‌کند🌺… 🍃اضطراب از نبودن پدر بچه ها مسلماً در وجودم زیاد بود اما چند روز پیش موضوعی را شنیدم که پیش از آن به گوشم نخورده بود و خیلی قوت قلبم شد😊. در مراسمی یک آقای روحانی از قم آمده بود و می‌گفت: «سرپرست بچه‌های یتیم و شهدا خود خدا است، شما نگران چه هستید؟»‼️ این را که شنیدم خیلی آرام شدم و برایم خیلی جالب بود. اینقدر حرف‌های آن روحانی در مورد مقام شهدا به دلم آرامش می‌داد که دوست داشتم کسی با من حرف نزند و تماماً حواسم به سخنرانی باش🌷. 🌷به بچه‌ها هم گفتم ناراحت نباشید که بابا شهید شده و ما تنهاییم، حضرت آقا دیگر بابای ماست✨، بابای ما دیگر بزرگ است. با فاطمه؛ دختران دیگر شهدا را در برنامه «ملازمان حرم» هر روز نگاه می‌کردیم🙂. به او می گفتم: ببین اینها پدرشان شهید شده ولی باز هم چقدر مقتدر هستند👌 و چقدر زیبا حجاب دارند🌺 🌹محبوبه یادگاری در وجود خود از محمد دارد که هنوز چشم به دنیا نگشوده است😍(✨همونطور که قبلا هم عرض کردم این مصاحبه به فاصله کمی بعد ازشهادت شهید بزرگوار انجام شده✨) و ۴ ماه دیگر پا به این کره خاکی خواهد گذاشت: محمد آقا وقتی متوجه شد فرزند چهارمی خدا به ما عنایت کرده✨ ‌گفت: «حس می‌کنم فرزندمان دختر است😊 و اسمش را با خودش آورده چون ظهر عاشورا به دنیا می‌آید، اسمش را زینب بگذاریم»❤️ .... @ebrahimdelha🌹 🌹 🌺 🌸 🌿🍃 🍃🌺🍃 💐🍃🌿🌸🍃🌸🌹🌺
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا
◇ ❁ ❥◇ ❁ °•❤️•° ❁ ◇❥ ❁ ◇ مـدافعـــــ عشـــ💞ـــ‌ق #هوالعشـــــــــق #عاشقانه_مذهبی #قسمت_هشتم 8⃣
◇ ❁ ❥◇ ❁ °•❤️•° ❁ ◇❥ ❁ ◇ مـدافعـــــ عشـــ💞ـــ‌ق 9⃣ فضـــــاحال وهوای سنگینی دارد..ینی بایدخداحافظی ڪنم؟😔 ازخاڪی ڪ روزی قدمهای پاڪ آسمـــــانی هاآن رانوازش ڪرده،..باپشت دست اشڪهایم راپاڪ می ڪنم دراین چندروزآنقدر روایت ازآنهاشنیده ام ڪ حالا میتوانم براحتی تصـــــورشان ڪنم... دوربین رامقابل صـــــورتم📷 میگیرم وشمارامیبینم،اڪیپی ڪ از14 تا50ساله درآن درتلاطــــــــــم بودند،جنب و جوش عاشـــــقی...ومن درخیــال صدایتان میزنم. _ آهای 🌷... برای گرفتن یک عڪس ازچهره های معصـــــومتان چقدرباید هزینه ڪنم؟.. ونگاه های مهربان شما ڪ همگـی فریاد میزنند :هیـــــچ ...هزینه ای نیست!فقط حرمت ... 👌 حجـــــاب رابخر، حیـــــاراب تن ڪن.نگـــاهت رابدزد ازنامحـــــرم آرام میگویم:یڪ..دو...سه... صدای فلش وثبت لبخـــــند خیالی ِشما لبخندی ڪ میدهد❣ شاید لبهای شما با سیب حرم ارباب رابطه ی عاشـــــق و معــشوق داشته😢 دلم ب خداحافظی راه نمیدهد،بی اراده یڪ دستم ✋رابالامی آوردم تا... اما یڪی ازشماراتصورمی ڪنم ڪ نگاه غمگینش راب دستم میدوزد... _ باماهم خداحافظی می ڪنی؟؟ خداحافظی چرا؟؟... توهم میخـــــاای بعدازرفتنت مارو فراموش ڪنی؟؟....خـــــااهرم توبـی وفانباش👉 دستم را پایین می آورم و ب هق هق می افتم؛احساس می ڪنم چیـــــزی درمن شڪست.😭 ... نگاه ڪ می ڪنم دیگرشمارا نمیبینم... بال و پر هستند وخاڪی ڪ زمانی روی آن سجده می ڪردندعـــــرش می شود برای .. ... ڪاش ڪمڪم ڪنیدڪ پاڪ بمانم... شماراقسم ب سربندهای خونی تان... درتمـــــام مسیر بازگشت اشڪ میریزم...بی اراده و ازروی دلتنگی....😢 شاید چیزی ڪ پیش روداشتم ڪارشهداست... بعنـــــوان یڪ هدیه... هدیه ای برای این شڪست وتغییر هدیه ای ڪ من صدایش می ڪنم: ❣ ♻️ ... 💘 @ebrahimdelha
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا
#رمان #رمان_جانم_می‌رود #قسمت_هشتم در کنار جسم خونین شهاب زانو زد شوڪه شده بود باور نمے کرد که ای
مریم مادرش را روی صندلی نشاند و شانه هایش را ماساژ می داد ـــ آروم باش مامان باور کن با این کارایی که میکنی هم خودت هم بقیه رو اذیت می کنی آروم باش ــــ خانم مهدوی مریم نگاهی به دو مامور پلیس انداخت چادرش را درست کرد ـــ بله بفرمایید ـــ از نیروی انتظامی مزاحمتون شدیم .برادرتون مجروح شدن درست؟؟ ـــ بله ـــ حالشون چطوره ــ خداروشکر خطر رفع شد ولی هنوز بهوش نیومده ـــ شما میدونید چطور برادرتون چاقو خوردن؟ ــ نخیر ما بیمارستان با ما تماس گرفت ولی ایشون همراشون بود و با دست اشاره ای به مهیا کرد مهیا از جایش بلند شد ـــ س سلام ـــ سلام .شما همراه آقای مهدوی بودید ــ بله ـــ اسم و فامیلتون ـــ مهیا رضایی ـــ خب تعریف کنید چی شد ??? و به سرباز اشاره کرد که گفته های مهیا را یاداشت کنه... مهیا با تمام جزئیات برای مامور توضیح داد حالش اصلا خوب نبود وسط صحبت ها گریه اش گرفته بود ـــ شما گفتید که رفتید تو پایگاه ـــ بله ـــ چرا رفتید میتونستید بمونید و کمکشون کنید مامور چیزی را گفت که مهیا به خاطر این مسئله عذاب وجدان گرفته بود ـــ خودش گفت .منم اول نخواستم برم ولی خودش گفت که برم ـــ خب خانم رضایی طبق قانون شما باید همراه ما به مرکز بیاید و تا اینکه آقای مهدوی بهوش بیان و صحبت های شمارا تایید کنه شوک بزرگی برای مهیا بود یعنی قرار بود بازداشت بشه نمی توانست سر پا بایستد سر جایش نشست ـــ یعنی چی جناب .همه چیو براتون توضیح داد برا چی می خوای ببریش محمد آقا پدر مریم به سمت دخترش آمد شهین خانم با دیدن همسرش آن را مخاطب قرار داد ــــ محمد آقا بیا یه چیزی بگو می خوان این دخترو ببرن با خودشون یه کاری بکن محمد آقا نزدیک شد ـــ سلام خسته نباشید من پدر شهاب هستم ما از این خانم شکایتی نداریم ـــ ولی .. مریم کنار مهیا ایستاد ـــ هر چی ما راضی نیستیم ــــ هر جور راحتید ما فردا هم مزاحم میشیم ان شاء الله که بهتر بشن ـــ خیلی ممنون مهیا خجالت زده سرش را پایین انداخت انتظار برخورد دیگه ای از این خانواده داشت ولی الان تمامیه معادلاتش بهم خورده بود ـــ مهیا مادر مهیا با شنیدن اسمش سرش را بلند کرد مادرش همراه پدرش به سمتش می آمدن پدرش روی ویلچر نشسته بود دلش گرفت بازم باعث خرابی حال پدرش شده بودن چون هر وقت پدرش ناراحت یا استرس به او وارد می شد دیگر توانایی ایستادن روی پاهایش را نداشت و باید از ویلچر استفاده می کرد مهیا با فرود آمدن در آغوش آشنایی که خیلی وقت است احساسش نکرده بود به خودش آمد... آرامشی که در آغوش مادرش احساس کرد آن را ترقیب کرد که خودش را بیشتر در آغوش مادرش غرق کند ـــ آقای رضایی شما اینجا چیکار می کنید همه با شنیدن صدای محمد آقا سر هایشان به طرف احمد محمد آقا چرخید ــــ سلام آقای مهدوی خوب هستید من پدر مهیام .نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم دخترتون تماس گرفت و مقداری از قضیه رو تعریف کرد من مدیون شما و پسرتون هستم ـــ نه بابا این چه حرفیه شهاب وظیفه ی خودشو انجام داد ماشاء الله مهیا خانم چقدر بزرگ شدن مهیا با تعجب این صحنه را تماشا می کرد شهین خانم روبه دخترش گفت ـــ مریم میدونستی مهیا دختر آقای رضاییه ?? ـــ منم نمی دونستم ولی اون روز که حال آقای رضایی بد شده بود منو شهاب رسوندیمش بیمارستان اونجا دونستم مهلا خانم با تعجب پرسید ــــ شما رسوندینش ـــ بله مهیا پیش ما تو هیئت بود اونجا خیلی گریه کرد و نگران حال آقای رضایی بودن حتی از هوش رفت بعد اینکه حالش بهتر شد منو شهاب اوردیمش مهیا زیر لب غرید ـــ گندت بزنن باید همه چیو تعریف می کردی اما مهلا خانم و احمد آقا با ذوقی که سعی در پنهانش داشتن به مهیا نگاه می کردند... ↩️ ... @ebrahim_navid_delha @ebrahim_navid_beheshti @ebrahim_navid_shahadat ═══°✦ ❃ ✦°═══ ❀.👆
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا
داستان عشق شیما . #قسمت_هشتم سعی کردم حرفشو مرور کنم !وای خداجون!باورم نمیش! سرمو بلند کردم و پریدم
داستان عشق شیما . چه دریای زیبایی ، چقدر مردم مهربانانه نگاهمون میکنند .... چقدر همه چیز زیباست... وقتی بابک کنارم است ، دنیا زیباتر دیده میشود ویلای همسایه پر از صدای کودکان قد ونیم قد بود که دنبال هم می‌دویدند... دیرم میشد که کودکانمان را ببینیم ، بابک روی تحت سفید خواب بود و چه زیبا خوابیده است گویا دیگر بیدار نمی‌شود ، چه لبخندی به لب دارد ، بعد از مدت ها اورا خوشحال میبینم به قدری خوشحال که گوشه چشمش اشک نهفته است... رفتم آشپزخانه تا میز را برای اولین روز ماه عسل مان بچینم.. برای اولین صبحانه‌ی مشترک باورم نمیشد روزی برای بابک لقمه بگیرم.... صدای مهیبی از بیرون شنیده شد ، سریع به پشت پنجره رفتم تا دریای خروشان را ببینم رعد و برق شیشه ها را می‌لرزاند... صدایی از پشت سر می‌آمد ، واضح نبود - خانم ، خانم به هوش آمدید؟ اسم تون چیه؟ شما تصادف کردید و توی بیمارستان هستید ، شماره ای از آشنایان تون دارید؟ صداها به صورت بلند تو سرم میپیچیدن..... درد دارم...... بابک................................. اخ پاهام.... - داره به هوش میاد! چند نفر با لباس سفید دارن سعی میکنن وضعیتمو کنترل کنن. بهم اکسیزن وصله.... - بابک...................................... مثل یه رویای سپید بود..... دکترا پرستارا پس بابکم کجاست؟ داد میزنم ولم کنین....درد دارم.....................ولم کن! بابک..................................... دوباره بیهوش میشم......... دوباره همه چی محو میشه.... دوباره دریای خروشان را میبینم رعدی مهیب ساختمان را لرزاند ، ترس تمام وجودم را گرفته ، نمیتوانم حتی جیغ بزنم به سمت تخت سفید بابک میدون تا اورا بیدار کنم ، اما.... ... @ebrahim_navid_delha @pelak_shohadaa @shohadaa_sticker ═══°✦ ❃ ✦°═══ ❀.👆