مِرلین؛
-مرلین مونرو
نیچه در یک نامه برای خواهرش نوشته بود: آیا هنوز قادر به خندیدن هستی؟! میترسم خندیدن را کاملا فراموش کنی.
میترسم که خندیدن را در میان این مردمان تلخ کاملاً فراموش کنی...
مثلا گیج و بیخبر از خواب بلند شوی، رادیو را روشن کنی و بشنوی: «خبری نیست، پا روی پا بیندازید، چایتان را بنوشید، به موزیکهای آرام گوش کنید، کتاب بخوانید، عاشق باشید و غمتان نباشد؛ قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد...»
مثلا روزت را با صدای آواز گنجشکها و شیطنتهای ابرها و آفتاب شروع کنی. مثلا چشم باز کنی و همه چیز خوب باشد، مثلا هیچ روزنهای برای نگرانی نباشد و زمین سیارهی آرام و دنجی شده باشد برای زیستن...
-نرگس صرافیان-