هدایت شده از mesaghمیثاق
3.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمتی از سریال پوست شیر که جوابیست به سلبریتی های احمق
☄ #انتشار_با_شما_عزیزان
@mesahg
هدایت شده از mesaghمیثاق
2.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«صورتش همه خونی بود» مادر روحالله عجمیان این جمله را که میگوید و مکث میکند، احساس میکنم جانش دارد از بدنش بیرون میرود... همه توانش را جمع میکند و تقلا میکند برای سوگ عمیقش کلمه پیدا کند: « تا الان ندیدمش»... هنوز جوان رشیدش را ندیده و سهروز از آن لحظههای سخت که اولین بار صحنههای جاندادنِ پسر رشیدش زیر مشت و لگد و ضربه چاقوی آن جماعت گذشته. بغضش میشکند و تویگریههایی تلخ، گم میشود: «من سهروز پیش رفتم دادگاه و آنجا دیدم چطوری زدنش»
بعد مظلومانهترین و غریبانهترین لحظههای روحالله زیر مشت و لگد جانیها جلوی چشمش میآید: «یک دستش رو تنش بود و یک دست دیگر را...» دستش را مثل آن لحظههای روحالله بالا میبرد و انگار آن لحظه با همه وجودش آرزو میکند خودش آنجا جای پسرش بود: « یک دست دیگرش را اینجوری کرده که نزننش... هزار نفر زدنش»
جمله آخر توی سرم میپیچد؛ «هزار نفر زدنش»... غریب گیرآورده بودنش.
امروز دو تا از قاتلهایش را ق.صاص کردند؛ حالا جانیها دوره افتادهاند برای مرثیهخوانی برایشان. کاش مادر روحالله هیچوقت نیاید و نبیند؛ مگر یک زن، چندبار باید بمیرد و زنده شود؟
☄ #انتشار_با_شما_عزیزان
@mesahg
هدایت شده از mesaghمیثاق
پاشازاده میگه یک هفته حاجی نصیری رو بدین دست من ببینم میتونه زیر تمرین دووم بیاره یا نه
عزیزم حاجی نصیری کشتی گیر بوده ، قدرت بدنیش هر چی باشه از فوتبالیستهای قلیونی خیلی بیشتره
تو وجود داری بیا یه روز جلوی داعش بجنگ ببینیم شلوارت سالم میمونه یا نه
☄ #انتشار_با_شما_عزیزان
@mesahg
هدایت شده از mesaghمیثاق
3.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمتی از سریال پوست شیر که جوابیست به سلبریتی های احمق
☄ #انتشار_با_شما_عزیزان
@mesahg
هدایت شده از mesaghمیثاق
2.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«صورتش همه خونی بود» مادر روحالله عجمیان این جمله را که میگوید و مکث میکند، احساس میکنم جانش دارد از بدنش بیرون میرود... همه توانش را جمع میکند و تقلا میکند برای سوگ عمیقش کلمه پیدا کند: « تا الان ندیدمش»... هنوز جوان رشیدش را ندیده و سهروز از آن لحظههای سخت که اولین بار صحنههای جاندادنِ پسر رشیدش زیر مشت و لگد و ضربه چاقوی آن جماعت گذشته. بغضش میشکند و تویگریههایی تلخ، گم میشود: «من سهروز پیش رفتم دادگاه و آنجا دیدم چطوری زدنش»
بعد مظلومانهترین و غریبانهترین لحظههای روحالله زیر مشت و لگد جانیها جلوی چشمش میآید: «یک دستش رو تنش بود و یک دست دیگر را...» دستش را مثل آن لحظههای روحالله بالا میبرد و انگار آن لحظه با همه وجودش آرزو میکند خودش آنجا جای پسرش بود: « یک دست دیگرش را اینجوری کرده که نزننش... هزار نفر زدنش»
جمله آخر توی سرم میپیچد؛ «هزار نفر زدنش»... غریب گیرآورده بودنش.
امروز دو تا از قاتلهایش را ق.صاص کردند؛ حالا جانیها دوره افتادهاند برای مرثیهخوانی برایشان. کاش مادر روحالله هیچوقت نیاید و نبیند؛ مگر یک زن، چندبار باید بمیرد و زنده شود؟
☄ #انتشار_با_شما_عزیزان
@mesahg