قصههای مجید بدترین چیزی بود که توی بچگی ما پخش میشد.
یه پسر که مدام تحقیر میشد، یه زندگی غمگین و فقیرانه و یه مدرسه با یه سری معلم و ناظم عقدهای.
واقعا ازش متنفر بودم.
•فریور خراباتی•
@Messwak
پسرخالهم بعد از سالها اومده ایران، توی صحبتها از شنیدن «تومن» گیج شده :))))
نون ۱۰ تومن
اجاره ماهی ۸ تومن
فروش خونه ۵ تومن
گفته این «تومن» که میگین بالاخره یعنی چقدر؟ :))
• نامبرده •
@Messwak
داستان این عکس را میدونید چیه؟
صدام اونقدر که در طول هشت سال جنگ از ایرانیها به شهادت رسوند
در طول یک ماه در خیزش شعبانیه عراق علیه صدام از شیعیان شهید کرد
بعد سلبریتی جاهل در خصوص سفر اربعین برمیگرده میگه من جایی نمیرم که مردمش با ما هشت سال جنگیدن!
*مصطفی*
@Messwak
878.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف حق،
قبول دارین؟
•سید سجاد•
@Messwak
صبح یکی پیام داد
سلام کلانتری هستم
نوشتم حتما یه کاری کردی که گرفتنت
گفت مودب باش آقا مدیر ساختمونم چرا شارژتون و واریز نمیکنید ۶ ماهه
•علیرضا باشم خوبه•
@Messwak
پدر عروس دیشب متولد ۱۳۶۰ و مادر عروس امشب متولد ۱۳۶۶ است،پدر داماد متولد ۱۳۵۹ و مادر داماد امشب متولد ۱۳۶۲ است،بچه های پدر و مادر های دهه شصتی،دارند ازدواج میکنند،کی اینقدر زود پیر شدیم؟
*سلطان احمد خان*
@Messwak
فرق منِ شمالی با شوهرِ تهرانیم اینه که دیروز ناهار ماهی داشتیم و من تو پنج دقیقه ناهارم تموم شد. یک ساعت بعد شوهرم اعلام کرد آخیش بالاخره تیغاش رو پاک کردم و شروع کرد به خوردن.
وسطشم یه غر ریزی زد که مامانم همیشه برام تیغ ماهیهارو پاک میکرد.
*ژووآن*
@Messwak
یه آقایی با حال نامعلوم، با چاقو اومده بود تواورژانس، خدمه بدون توجه به هیچی داد زد گفت تو رو خدا خون نریزه اعصاب ندارم تمیز کنم
*دکترِ یواش*
@Messwak
یارو بعد نیم ساعت زل زدن به من، اومده میگه قیافتون خیلی آشناس. بعد نیم ساعت هر کی دیگه هم جای من بود آشنا به نظر میومد
•مادموازل•
@Messwak
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
متاسفانه یکی که به چنین رانندگی افتخار میکرد در حالی که خانواده من داشتن راه خودشونو میرفتن زد بابای منو کشت، مامانم دیگه نمیتونه راه بره و خواهرم هنوز سرپا نشده. یه خانواده از هم میپاشه! شاید درک نکنید چی میگم.
•الیاسو•
@Messwak