عزیز من.
دوست دارم با تو ارتباط برقرار کنم اما
کلمات وسیله ی خوبی برای فهماندن حالم به تو، نیستند.
حقیرند و کم می آورند تا بخواهند حقیقت را آنگونه که باید به تو برسانند.
برای گفتن احساسی که دارم، باید شریان های قلبم را در تو جاری کنم. تو اما پاک تر از آنی...
پس برای لحظاتی در کالبدی به نام من، نفس بگیر و دریاب غمی را که قلب بی استخوانم را هزار بار در خود شکسته.
اَنیس نویس
کار دنیا را میبینی باباجون؟
منی که همیشه آرزویم بود ببینمت، حالا ایستاده ام و برای جسم تکه تکه ات نماز میخوانم.
تو بگو...
چه زمانی باب شد؟ که امام فدای ماموم شود؟
من آرزو داشتم یکبار هم شده تورا خارج از پنجره ای به نام تلوزیون تماشا کنم...
که نفست به من بخورد و حالم خوب شود.
تو چرا زحمت آمدن کشیدی عزیزم؟
به من بگو....
چرا اینگونه آمدی؟ خجالت دادی !
اَنیس نویس