همیشه که نمیشود نوشت.
همیشه هم که نمیشود خوب و زیبا و عمیق نوشت.
آدم گاهی تمام میشود.
زیر فشار ها، استخوان به استخوان میشکند، در خودش فرو میریزد و احساس میکند تمام شده است.
تو بگو...
لمس کرده ای؟ سنگین شدن قدم هایت را؟
گویا وزن این تن چنان بالا میرود که نفس میان این افکار که نخ به نخ دود کرده ای گیر میکند.
سرفه ات میگیرد.
از این خاکستر که در هوا پخش است و چون نمک به زخم هایت مینشیند.
کسی هم نیست بگوید انسانِ حسابی!
کمتر سیگار بکش.
تا بهانه ای شود و ماهم مانند ابتهاج بگوییم: این رنج که من میکشم افشردن جان است.
اَنیس نویس
اَنیس.
همیشه که نمیشود نوشت. همیشه هم که نمیشود خوب و زیبا و عمیق نوشت. آدم گاهی تمام میشود. زیر فشار
این رنج که من میکشم افشردن جان است
وین ناله که من سر کنـم، از دردِ جهان است
در من سخنی هست که در خـلوتِ جانبخش
با نـورِ خـدا در دلِ شب، همنفسان است
ای دل! تو چه دانی که در این بـندِ گـرانبـار
در مـن چـه هـیاهـویـی از آنِ زمـان است؟
بگذار که این قصـه بـماند بـه دلِ شـب
کز بـیخـبری، قصهٔ مـا پـرتـوِ آن اسـت
در اینجا که من هستم، نه عطری از تو در هوا پخش است
نه صدایت در گوش هایم زنگ میزند
وقتی پلک هایم را می بندم تصویرت را نمیبینم و دیگر دردی از نبودنت احساس نمیکنم.
به تمام اشک هایی که قبلا برایت ریختم فکر میکنم!
اگر آنها را برایت در کاسه ی دستانم جمع میکردم، حالا پُرِ پُرِ پُر شده بود.
نه اینکه بگویم زخم هایم خوب شده،
اما یا دیگر دردی ندارند یا من آنقدر قوی شدم که حس نمیکنم.
چقدر ترسناک است قوی بودن.
که تورا از من گرفته.
امروز بغض بی هوا به گلویم چنگ نمیزند و فشار نبودنت شانه هایم را خم نمیکند.
بله دیگر فرو نمیپاشم اما
بسیار غمگینم عزیزم!
من تنها با دردی که از تو باقی مانده بود داشتمت
بگو میبینی؟ خوب شدن زخم هایم را؟
اَنیس نویس