او میخواست زنده بماند؛)
هی به سفره ی روی میز نگاه میکنم، هی حرص میخورم.
هدایت شده از فراریِمسلحبهقلم
و ناگهان میفهمی که شاید هیچوقت نوبت تو نشود.
327.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینقدر ماریای درونم اینو درک کرد که گریم گرفت.
میگه : بنظرت من میتونستم جلوش رو بگیرم؟
توی دلم فریاد میزنم ، آره میتونستی اگه برات مهم بود.
اما در نهایت منم میخندم و میگم : نه نمیتونستی ، و توی دلم جملهام رو کامل میکنم چون نخواستی.
او میخواست زنده بماند؛)
یه چندتا صلوات فوت میکنید اینور؟💘
همین یه موضوع به خیر بگذره از فردا دیگه هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه فقط عبادت و دوری از محرمات و انجام واجبات.